و تو امشب کامل شدی..

وجودِ‌من!
وجودِ‌من!


و تو امشب کامل شدی...
من در کنارِ نگاهِ‌ تو در آن سویِ پنجره اشک‌ریختم،از تو گفتم..واز خودم.
اما از سوی تو نوازشی نبود و شاید که تو به گوش دادن بسنده کرده بودی..
من غرق شدم تو اما دستم را نگرفتی و تنها تماشایم کردی تا خودم را از آن مرداب بیرون کِشَم..شاید همین بود کار درست؛اما من به دست هایت نیاز داشتم.
نَسیمِ تو مرا میتِکانْد؛به این سو و آن سو سوقَم میداد تا بلاخره مرا به پشت کوه رساند و شدم «کوچکی در آن سویِ کوه»...تنها شدم و به راستی تنهایی را از آنجا به‌بَعد یادگرفتم و دوست داشتم...

هیچوقت جست‌وجو گَرِ رازَت نشدم...راستش را بخواهی نخواستم باشم زیرا که نمی‌دانستم به کجا میرسم و این مرا می‌ترساند

..و این مرا می رنجاند..

آنگاه که رنگ از رویَت می‌رفت و زَردَک می‌شدی،گمان میکردم که مرا فرا‌میخوانی و این را باور کردم...و چه دروغ سختی بود.

به هَمِگان میگفتم که ندایِ او به دنبال «من» است...و این «منِ خراب» برای حضور در درگاهَت همه‌کار میکرد...
چرا‌که به تو نیاز داشت و باز هم گمانی ناراست را می‌پنداشت که شاید تو هم به آن نیاز داری.


تو اما امروز مرا دیوانه‌تر کردی...نادان‌تر کردی.
با خود گفتم به امید چه نشسته‌ام باید بروم؛اما گویی روح در بند‌ستُ به پا زنجیر زده‌اند.

حالا که مرا گوش میدهی و خالی نمیکنی جایت را...پس در آغوشم بگیر.
مرا در آغوش بگیرُسکوت کن و بگذار این سکوت ساعت‌ها ادامه یابد...
و بگذار که ماهیِ دریایِ‌وجودِ «تو» باشم...شاید که این حال مرا خوب کند.


پ.ن :فقط برای ماه نوشتم!