سمائیل؛

با ظرافتی وصف نشدنی رو به رویم نشسته بود و چای می‌نوشید.ظرافتی که از ماهیت او بعید و درخور اشراف بود.

فنجان را به آرامی روی میز گذاشت.

«آگاهانه و با میل خودت در مسیر اشتباهی قرار داری،چرا.»

سوال نبود،قطعا یک سوال نبود.

به انعکاس چهره بی نقص خود در چای نگاه می‌کرد، انعکاسی که گویی تصویر قرص ماه در آب بود.

«مدت ها پیش؛پیش از شما من هم همینطور بودم.میخواستم بهترین از نوع خودم باشم.»

برای لحظه‌ای حس کردم لبخند می‌زند،لبخندی که در هیچ یک از اعضای چهره‌ش پیدا نبود.

«پیش از زمان پرستیدمش،عبادتش کردم و از طبیعتم دور شدم.تمام حیات من،پرستش او بود.بعد از مدتی فراتر از کلمات،فرشته‌ای شدم در عرش او.از میان اجنه طرد شده و در میان فرشتگان پذیرفته نشدم.»

مکث کرد؛در چهره‌م به دنبال چیزی میگشت.

«من یکی از فرشتگان مقرب بوده‌ام؛یکی از.میفهمید،نه؟»

موهای پرکلاغی‌ش را از صورتش کنار زد،مدت طولانی‌ای در سکوت به چهره‌م نگاه کرد.

می‌ترسیدم دست از پاخطا کرده و به اعماق جهنم سقوط کنم.

«حمایت و علاقه او-هرچند تمامش برای من نبود-کافی بود.ولی بعد شما آمدید.بدون هیچ تلاشی و هیچ از خودگذشتگی‌ای برای او،تمام مخلوقاتش را برای شما به زانو درآورد.»

خشم و حسد در صدایش می‌پیچید و به من می‌رسید.

«زانو نزدم،برای تکه گلی سرکش زانو نزدم.عمری را به سجده بر او صرف نکرده بودم که بتوانم به سادگی او را با تکه گلی برابر و بر تکه گل لعنتی سجده کنم.»

کمی چای نوشید و ادامه داد.

«از عرش طرد شدم.نمیتوانستم تحمل کنم حاصل تمام زندگی‌‌ام به خاطر آن موجود ناقص به باد رفته‌ست.باید به او ثابت می‌کردم که اشتباه می‌کند،که شما موجوداتی مطیع و قدرشناس نیستید.با اناری، آدم را از عدن پایین کشیدم.او را به تمنا‌یی بخشید.»

با سر انگشتانش روی میز ضرب گرفت.

«مسئله این است که بهترین بودن به معنای خوب بودن نیست.من خودم را صرف عبادت و ستایش او کردم در‌حالی که این طبیعت من نبود،من در مکانی قرار داشتم که متعلق به آن نبودم در کنار افرادی که رقابت با آنها برایم ممکن نبود.من برای بهترین بودن نیازی به فرشته مقرب او بودن نداشتم.من در ماهیت و طبیعت خودم بهترین بودم،انقدر عالی که نقطه مقابل او باشم.»

لبخند زد؛این بار می‌توانستم لبخندش را ببینم،مهربان و دوست داشتنی.

«برای خوب بودن،نیازی به تظاهر کردن نداری.تو در نوع خود بی‌نظیری،نه در پوشش چیزی که نیستی.»