زردِ سرخِ غمگین.
بهار۴۰۵|روستا
بخش ۱:
دوست دارم کمی حرف بزنم. حرف،حرف،حرف. چه چیز عجیبیه. چرا میخوام حرف بزنم،چرا نیاز دارم بهش،چرا وقتی بهم گوش نمیدن اینقدر بهم میریزم.
چند وقتی هست آرایش نمیکنم. یعنی از وقتی آرام و ایمان رفتن دیگه شوق آرایش کردن و لباس قشنگ پوشیدن ندارم. شب زود میخوابم،صبح دیر پا میشم. ناهار میخورم،خودمو با گوشی سرگرم میکنم،بعد از ظهر چند تا مهمون میاد،چای و قلیون میدم بهشون و وقتی رفتن چیزی میخورم و میخوابم. ایمان گفته احتمالا فردا برگرده. با شنیدن این جمله بعد مدت ها چند لحظه احساس آرامش کردم و خداروشکر کردم که بازم میاد خونه.

بخش۲:
بین نوشته و فیلم و عکس و آهنگ و کتابام،دنبال سرخوشی گذشته میگردم. دنبال اون درد های خاکستری پوچ میگردم که جاشونو دادن به زخم های واقعی. زخم هایی که هر از چند گاهی یه نفر دستشو روشون فشار میده و من خون ریزی میکنم.
خونی که از جنس اشکه،دردی که برای همیشه یه رازه .
بخش ۳:
به روستا خیلی عادت کردم. انگار یکی از ساکنین اینجام. هنوز هوا گرم نشده که حال من بد شه. یجورایی انگار هنوز بهار نشده. و گل ها نشکفتند،خرما ها باز نشدن. وقتی بهار شه حساسیت من قاتل من میشه و میافته دنبالم .البته امروز یه رخی نشون داد،از صبح چشمم قرمز میشه.
همیشه چون توی روستا در خونه ها بازه و رفت و آمد زیاده علاقه ای به روستا اومدن نداشتم. اما الان وقتی در بسته باشه،کوه های سبز و بلند رو نبینم،عمو و زن عمو هام رو نبینم دلم میگیره.


پارت بعدش:
چشمم خیلی درد میکنه،شاید بعدا بازم بنویسم. نه چون کسی به خزعبلات من علاقه داره. چون من به حرف زدن محتاجم. و به تصور اینکه دارم شنیده میشم،بیمارم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
نمیدونم که؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز بدونِ مدرسه
مطلبی دیگر از این انتشارات
در ستایش زندگی💛