در ستایش زندگی💛

چند روز پیش ..
چند روز پیش ..

درود بر مخترع تنهایی 😁

فکر کنم دارم یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم رو زندگی میکنم اینطوری که وسط اتاق نشستم . بوی شامپو توی اتاقم پیچیده و باد کولر که میخوره تو صورتم کیف میکنم . چایی دم کردم و منتظرم دم بکشه و یه آهنگ از علیرضا قربانی هم پخش میشه . و هیچ سر و صدایی هم نیست . تنهایی تنهام . و این تنهایی برخلاف همیشه داره بهم خوش میگذره . حالم با خودم خوبه .

دیشب هم ساعت هشت یا نه تنها بودم ( ولی دیشب واقعا میخواستم برم بیرون اما مجبور شدم بشینم زبان بخونم ) ، یهو دیدم یه صدای عجیبی داره میاد ،اول که فکر کردم دزد اومده توی خونمون و هر لحظه منتظر بودم سر و کله اش توی درگاه اتاقم پیدا بشه و بعد معلوم نبود چی در انتظارم باشه بعد که خبری از دزد نشد فکر کردم لابد اون گربه نارنجیه که چند روزیه گرد حیاط می‌چرخه تونسته از سد قفس کوچولوی کفترهای داداشم بگذره و صدای بال بال زدن های اون فلک زده هاست . حالا فکر کنید منی که فوبیای گربه دارم و جرات ندارم تا صد متریش هم برم میخواستم برم کفتر ها رو از دست گربه نجات بدم پس با هزار ترس و لرز رفتم تو حیاط و در کمال تعجب کفتر های عزیز در آرامش بق بقو می‌کردند و صدا صدای هیچی نبود جز بارون . بیخودی پای گریه بخت برگشته هم کشیدم وسط .

شاید بگید چطور صدای کفتر و پای دزد رو از بارون تشخیص ندادم باید بگم چون بارونش خیلی شدید بود با قطره های به چه درشتی . شاید اندازه دونه های زیتون . به خاطر همین ایستادم همان‌جا و کیف کردم از بوی خاک بارون خورده . خیس هم شدم ولی ارزشش رو داشت . ولی شاید فقط پنج شش دقیقه ادامه داشت و زود بند اومد .

چقدر تنهایی خوبه . من و مامانم که تنها باشیم خونه ساکته ، مگر وقتای استراحتم بین درس خوندن که میرم توی آشپزخونه و با هم حرف می‌زنیم ولی وقتی داداشام خصوصا کوچیکه خونه باشه یه تنه آلودگی صوتی ایجاد می‌کنه . تا جایی که بتونه حرف می‌زند وقتی هم حرفی نداره شروع می‌کنه به خوندن آهنگ های مختلف با اون صدای مزخرف رو اعصابش و بعد از اون میزنه توی کار در آوردن صدای انواع جانور هایی که می‌شناسه . داداش بزرگیم اینطوری نبود . یعنی الان هم زیاد حرف نمیزنه و هر سوالی رو باید آنقدر ازش بپرسی تا جواب بده ، زیاد حوصله نداره . من نمی‌دونم این کوچیکه به کی رفته .

هر چی هم که من غر میزنم مامانم میگه بچه ام تو دوران بلوغه بهش گیر نده ، آخه مادر من این از دو سالگی همین شکلی بود چه ربطی به بلوغ داره . خلاصه که لطفا تا سه چهار سال بعد از بچه اولتون دیگه بچه دار نشید تا این ته تغاری های عزیز کرده تون روی مغز ما پیاده روی نکنند. ولی خوب بلده خود شیرینی کنه ،مثلا سال به سال به من جای نمیگه مرگ وقتی که کارش گیر باشه ،مثلا وقتی میخواد من امتحان های آنلاینش رو بدم از دو روز قبل دم به دقیقه یه اجی ،اجی حنا می‌بنده به ریش نداشته من . بچه پرو :)

با اینکه خیلی حرف می‌زنه و گاهی وقتا دلم میخواد چسب بزنم روی دهنش ولی همه هیجان خونه ما به خاطر حضور همین ته تغاری خود شیرینه . و اگر نه که خونه شبیه خونه نبود . دوستش دارما ولی رو اعصابمه . اگه بخوام تشبیهش کنم شبیه یوسف توی لحظه گرگ و میشه . خدایا مرسی . نمی‌خوام ناشکری کنم ولی اگه یکم کمتر حرف میزد دیگه همه چیز عالی بود ولی بازم دمت گرم به خاطر حضور این بچه توی زندگیمون . هر چند دیگه خیلی هم بچه نیست همین پریروز شد سیزده سالش .

می‌دونم ربطی نداشت ولی خیلی دوستشون دارم ...
می‌دونم ربطی نداشت ولی خیلی دوستشون دارم ...

چقدر زود داره میگذره .سیزده سال خیلیه . تا به خودمون می‌آیم میبینیم شده چهل ،پنجاه شصت سالمون . کاش زندگی کرده باشیم . کاش آخرش نفهمیم هیچ لذتی از زندگیمون نبردیم . زندگی هامون تبدیل شده به دویدن های مدام دنبال مقصد هایی که هر بار با رسیدن به یکی حریص میشیم به بعدیش و وقتی به خودمون می‌آیم میبینیم کل زندگی داشتیم می‌دویدیم برای هیچ ،برای پوچ. آخرش همه رو می‌ذاریم و با یک زندگی زندگی نکرده میریم .

زندگی کردن رو باید از نو یاد بگیریم . این کاری که ما می‌کنیم فقط دنبال زندگی دویدنه نه صرفا زندگی کردن . زندگی کردن یعنی همین لحظه های ساده ای که صبح تا شب ما رو تشکیل میدن و ما اصلا آدم حسابشون نمی‌کنیم . همین لحظه های ساده ای که ممکنه بعدها حسرتشون رو بخوریم . یه مدته دارم تلاشم رو میکنم که زندگی رو توی زمان حال ببینم نه آینده . شاید از جنگ خرداد پارسال . انگار حس نزدیک بودن مرگ برای من یکی مفید عمل کرده .

چند شب پیش خواب می‌دیدم زیر اوار گیر افتادم . نفس هایی که با زجر از سینه ام بیرون می‌آمد . حس سنگینی که روی بدنم داشتم . انگار داشتم عزرائیل رو با چشمام می‌دیدم . مرگ ترسناک نبود . ولی اینکه زندگیم اونجا داشت تموم میشد ترسناک بود . حس اینکه یه عالمه رویا داشتم که گذاشته بودمشون برای آینده. حس اینکه هیچوقت نتونستم پیانو زدن یاد بگیرم . حس اینکه همه ارزوهام همان‌جا با خودم به خاک سپرده میشن و یه زندگیِ دست نخورده تحویل میدم داشت عذابم می‌داد .

آقای مجتبی شکوری توی برنامه اکنون بود فکر کنم یه سخن از توماس قدیس می‌گفتند که من تازگی ها خیلی بهش فکر میکنم : وقتی یه نفر میمیره و هیچ زخمی نداره ، بی آنکه حتی ککی گزیده باشدش فرشته ها میپرسن : زخمی نداری؟ میگه نه. میگن یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟!

فکر کنم همینه . گاهی وقت ها یه سری کار ها رو از ترس شکست خوردن انجام نمی‌دم ولی اگه درست بهش فکر کنیم شکست خوردن خیلی با ارزش تر از هیچ کاری نکردنه . آدم شکست خورده حداقل یک پله بالاتر از اونی هست که می‌ترسه شکست بخوره و هیچ کاری نمیکنه .

کاش زندگی هامون رو هدر ندهیم . از این فرصت استفاده کنیم . خاطره بسازیم . کیف کنیم حتی به غلط به قول حامد بهداد . نشه یه وقت آدمهای پیری بشیم که گذر زمان فقط چروک انداخته روی صورت هامون و قلب و فکرمون آکبند و دست نخورده مونده.

خلاصه که همین ، تازگی ها توی نوشته هام کدام از این شاخه به اون شاخه میپرم ،البته همیشه همین بودم ولی یه مدته دیگه اگه یک نفر اول متن ها رو بخونه بعیده بتونه آخرش رو حدس بزنه. به هر حال ممنونم که هستین و می‌نویسید :)))

حنانه / هشتم اردیبهشت چهارصد و پنج