《یک INTJ :◇》
هایلایت happy یا memories!
*حاشیه*
دلیل اسم عنوان :
من توی اینستا (که چقدر دلم براش تنگ شده 🥲🤞🏻) یک هایلایت داشتم که اسمش اول happy بود؛ بعد عوض کردم نوشتم memories:) و جمعی از عکس و فیلم های بیرون رفتن ها، مکان ها، آدم ها، وقایع اون روز و.... توی این هایلایت هست، که من رو اون روز خیلی خیلی خوشحال کردن، و بودن تو اون لحظه برام خیلی با ارزش بوده؛ مثل حسم تو این متن وقتی از لحظاتی میگم که حس خوشبخی داشتم، حتی اگه ناراحت بودم...
متاسفانه عکس ها چرخیدن ://
حداقل بالا آوردن این وضعیت حالم را بهتر میکند!
همه روز ها را بالا بیارم جز آنهایی که پیش خانواده می خندیدم و از خندیدن شکمم درد میگرفت، جز آنهایی که حس کردم زنده ام و زندگی میکنم نه یک زندانی!...، جز آنهایی که همراه دوستم نیایش بودم و حس کردم بهترین روز ها را با او میگذرانم و عمیقا از او ممنون هستم چون جایی کنارم بود که هیچکس نبود، بودن فقط جواب نیست توجه کردن جواب است و او تمام آن لحظات را به من توجه کرد؛ با اینکه چندین سال از من کوچیک تر است من او را آن دوران مادر خطاب میکردم چون تایم کنکور به همچین آدمی در زندگیم نیاز داشتم!، زمانی که مادربزرگم را از دست دادم، بود، زمانی که دوستم را از دست دادم، کنارم بود، زمانی که دور و برم تاریک بود، بود؛ چیزی جز سیاهی نمی دیدم و ضعف در بدنم رخنه کرده بود، اما او کنارم ماند و شنید؛ با اینکه خودش هم نوجوان بود؛ من هیچ وقت بعد از گریه کردن از صورتم مشخص نیست که گریه می کردم! اما او می فهمید و بیان میکرد و در آغوشم میگرفت:)، بگذریم میخواهم همه این روز ها را بالا بیارم، جز آن زمان هایی که با کل خانواده مشغول چایی خوردن هستیم و می خندیم و غیبت میکنیم:)، جز آنهایی که من و خواهرم و برادرم با هم فیلم و سریال می بینیم، جز آنهایی که با رهاییِ تمامِ خودم، نظرم را بیان میکنم، وقتی با دوستانم هستم نارضایتی ام را بیان میکنم؛ جز آنهایی که بلاخره اسما بغض اش پیش من شکست و با من همدردی کرد، جز آنهایی که آهنگ های مورد علاقه ام را گوش میدهم و گاهی میرقصم، جز آنهایی که با ذوق فراوان متنی را می نویسم، که از نوشتنش اشک ام میچکد، جز آن زمان که شروع کردم به نوشتن متن هایی که روی ویدیو های رندم می بینم و عمیقا حرف های حقی هستن، جز آن زمان که فردی که اولین پستم را لایک کرد را به یاد دارم، جز آن زمان که فکر میکردم عاشق ام و حاضر بودم تکه تکه وجودم در متن ها در وصف عاشقی ام باشد، جز آن زمان هایی که دوستم مرا حسن صدا میزد و وقتی که فهمیدم دیگر نیست باورم نمیشود و هنوز هم باور ندارم، جز آن زمان که اولین کلاسم را در دانشگاه رفتم وقتی هیچ آشنایی ندیده بودم و تعداد کلاس کم بود، جز آن زمان که سر کلاس ایمانی دیگر کمر برایم نمانده بود و صندلیِ چوبی اش آزارم میداد و تایم استراحت را یک هات چاکلت خریدم و در دنج ترین جای ممکن خلوت کردم و از آن لحظه عکس گرفتم، جز آن لحظه های که آدم هایی رو پیدا کردم، که هم سلیقه در سبک های موسیقی بودیم، جز آن لحظه که تازه لذت دوستی ها را چشیدم و وقتی از آن جمع جدا میشدم و به خانه میرفتم برای اینکه بلاخره حس میکردم دوستی اینگونه است عمیقا گریه ام گرفت، جز آن زمان هایی که با اسما به پادکست رختکن بازنده ها و شاهنامه گوش میکردیم، جز زمانی که با اسما و امیر به کنسرت بمرانی رفتیم، جز آن زمان که اسما آلبوم شان را برای تولدم بهم هدیه داد در حالی که آهنگ ها را قبل از آمدن آلبوم برایم فرستاد بود و حتی به ذهنم خطور نکرده بود که آلبوم شان را خریده و از اینکه این آلبوم ارزشمند را دارم عمیقا بغضم گرفته بود(اولین آلبومی بود که از خواننده یا بند مورد علاقه ام در اتاقم قرار داشت)، و جز آن زمان هایی که اسما در رادیو دنبال آهنگ میگشت و من جلویش می رقصیدم، جز آن لحظه ای که پدرم موهایم را کوتاه کرد و با اینکه الان از نظرم خیلی افتضاح کوتاه کرده بود ولی آن زمان با ذوق زیاد مو هایم را می پرستیدم، جز آن لحظه هایی که شوق زندگی برایم عکاسی و نقاشی و نوشتن بود، جز آن لحظه ای که حس کردم من هم جزئی از بچه های ویرگول هستم با اینکه اکثرا مرا نمی شناختند، جز آن لحظه هایی که بغضم در کنار دیگران شکست و با خودم فکر کردم من هم انسان ام و کنترل احساسات من را خفه میکند، جز آن زمان که با ویدیو های سارا حقیقت آشنا شدم و همیشه منتظر ولاگ جدیدش بودم، جز آن لحظه هایی که فکر میکردم یک آدم ضعیف هستم و هر روز در حال تَرک برداشتم و برای اینکه خودم را قوی نشان دهم و به بقیه الکی نگویم "نمی ترسم" آهنگ های moer رو گوش میدادم و تا ته وجودم باهاش میخواندم و مطمئن میشدم مانند یک دارو هر زمان احساس ضعف کردم برای خودم تجویز اش کنم هر بار دوز اش را زیاد میکردم و لیست آهنگ ها باز تکرار می شدند و با خود میگفتم : نمی ترسم، قوی ام، شجاع ام، من حق دارم، من تمام این روز ها را میگذرانم!؛ و زمانی که.......
آنها آنقدر زیادند که فکر می کنم من میخواهم در تمام حافظه ام آنها را حفظ کنم، در کوله پشتی ام همه را ذخیره کنم و با خود به همه جا ببرم و بگویم که برای داشتنشان احساس غرور میکنم.....



(کار آموزی قاعده اش اینه که مربی اصلی باشه، ولی جایی اینطوری قبول نمی کردن! اینجا چون مربی شون مرخصی بود بهم گفتن می تونی بیای:/ و منی که نمی دونستم فقط منم تو کلاسشون:/ بگذریم شاید تعریف کنم بعدا.)


و ...
عاشقتم تابستون و پاییز ۱۴۰۴ :))))
خوشحال ترین بودم!...
که
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاحالا شده تو سفر دلت بخواد زمان به عقب برگرده؟و جواب من به این سوال!
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرندیجات قسمت هزارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا دیگه هیچی بهم حال نمیده؟