خِرس بِه اَجدادِمان تُف هَم نَکَردِه اَست

به حرفشون گوش نکن. من طرفدارتم:)
به حرفشون گوش نکن. من طرفدارتم:)

_ نمیدانم اوج عدالت است یا ناعدالتی، که در یک "لحظه" تصمیمی میگیریم و "سال‌ها" بخاطرش تقاص پس می‌دهیم!

نه! میگوییم و حسرتش بر دلمان میماند. جواب مثبت میدهیم و در رنج می‌افتیم. خرده کلمات روزمره فاجعه به بار می‌آورند... چرا چیزهایی اینچنین کوچک، نتایجی آنچنان بزرگ به دنبال دارد؟
با این‌حال، اگر می‌دانستیم هر تصمیم کوچک امروز، شاید سالها بعد به یک دردسر بزرگ بدل شود که یقه‌ی خودمان و خیلی‌های دیگر را بگیرد، چه میکردیم؟ از همان ابتدای زندگی، میمُردیم؟
یک برف کوچک هم بهمن به پا می‌کند! اما سال‌های سال است که همچنان برف می‌بارد. سالهای سال است که شهرهای بزرگ در زیر قطرات باران دفن می‌شوند. و ذرات خاک، تمدن‌ها را می‌بلعند. باید چه کسی را سرزنش کنیم؟ خاک و باد و هوا (شایدم حوا) را؟
با این حساب باید خودمان را بُکشیم دیگر! همه چیز که ظاهرا بیهوده است؛ و وجودِ ما از هر چیزی بیشتر!
اما هر زمان به این مرحله از زندگی میرسم، به خودم یادآوری میکنم که "وجود داشتن" همیشه از نبودن بهتر است. "وجود" خودش به منزله‌ی آن است که از عهده‌اش بر آمده‌ام! من خیلی مطیع علم نیستم. سعی نمیکنم زندگی‌ام را بر اساس داده‌های علمی توجیح کنم. اما این را هم میدانم که "وجود" یا دستِ کم بخش زیادی از آن، وابسته به احتمالات است. لطفا دست راستتان را مشت کنید و به سمت راست دراز کنید. اینکار را در سمت چپ، با دست چپ هم انجام بدهید. (واقعا انجام بدهید، قصد ندارم به شما بخندم‌. البته احساس میکنم همگی خیلی خنده‌دار شده‌ایم). دست مُشت ‌کرده‌ی سمت راست شما، خودِ شمایید. دست چپتان هم اولین نشانه‌ از حیات در زمین است. می‌تواند یک سلول باشد. آدمِ تبعید شده باشد. یک بوزینه باشد. هرچه دلتان بخواهد. اما حداقل همگی اتفاق نظر داریم که دست چپ شما، اولین قلبیست که در جهان تپیده. اولین حیات!
و چه چیزی در این میان است؟ تمام اجداد پیشین ما. و تمام جنگ‌ها، بیماری‌ها، حوادث و بلایای طبیعی، غیرطبیعی و بیش از حد غیرطبیعی و احتمال آنکه کسی بخواهد خودکشی کند، یا اینکه عقیم باشد، و درگیری‌های متعددی که به مرگ کسی ختم بشود. از دست چپ تا دست راست شما، بی‌نهایت دلیل وجود دارد که می‌توانست باعث بشود "وجود" شما به خطر بیوفتد. هر بار که جنگی در گرفته و تیری به سوی کسی شلیک شده، احتمال تولد شما در یک لحظه به صفر رسیده است. هیچکدام از اجداد شما به وسیله‌ی طاعون، وبا، هاری، یا آبله، زودتر از آنچه که باید کشته نشده‌اند. سیل، زلزله، فوران آتش‌فشان یا حمله‌ی موجودات فضایی جانشان را نگرفته. هیچکدامشان زیر ماشین نرفته‌اند. یک پشه‌ی آلوده هیچکدام را نگزیده ‌است. خرس آنها را نَدریده (حداقل نه زودتر از موعِد). اما فرض بگیرید: تمام اجدادتان! یک زنجیره‌ی ظاهرا تمام نشدنی از تک تک آدمهایی که زنده‌ ماندند و ادامه دادند، تا در نهایت به نقطه‌ی آغاز بشریت برسید. (که از قضا، بشود دست چپ خودتان!)
برای اینکه امروز اینجا باشید_ با چشم پوشی از اینکه تمام خواهر و برادرهای احتمالی‌تان را هم برای تولد شکست داده‌اید_ میلیون‌ها موجود سرسخت به زندگی ادامه داده‌اند. تصورش سخت است که بپذیریم این زنجیره هرگز نشکسته! اما واقعا نشکسته. گاهی آسیب دیده، زخم برداشته، به خطر افتاده اما هرگز به طور کامل پاره نشده. وگرنه هرگز وجود نداشتید. شما در طول تاریخ در جریان بوده‌اید، تسلیم نشده‌اید و حالا هم اینجایید.
وقتی خسته میشوم و فکر میکنم دنیایم به آخر رسیده، یادم می‌آید که من میلیون‌ها سال است که دوام‌ آورده‌ام. آنوقت قبض‌های پرداخت نشده و استادهای بداخلاق میتوانند باعث شوند قلبم درد بگیرد!؟ چقدر خنده‌دار.
و زندگی واقعا همینقدر خنده‌دار است. همان اندازه که پیچیده به نظر میرسد، ساده هم هست. پیچیده اما ساده. متناقض اما درست. مثل مفهوم‌ خوب و بد میماند.
بله، زندگی همین است: خوب پشت بد می‌آید. بد هم‌ میچسبد به خوب. این دو کَنه‌ی یکدیگرند. تعادل چنین چیزی نیست؟
من هم همیشه سعی داشتم آدم خوبی باشم. اما نمیتوانم انکار کنم که در زندگیِ یک عده‌ی دیگر، نتایج افتضاحی به بار آورده‌ام. خرابکار بودن اجتناب‌ناپذیر است. هرچه اینجا بیشتر بدرخشم، در جای دیگری بیشتر سایه می‌اندازم. هرچه محبوب بشوم، نفرت بیشتری هم برای خودم جمع میکنم... ما بدهای خوب و خوب‌های بد هستیم.
خوب! بد!
تا ابد همین است.

اما حالا شما بگویید، اگر لبخند و گریه‌ی امروزتان، فردا بهمن به پا میکرد، چشم‌هایتان را کور میکردید یا بلندتر میخندیدید؟

دوستدار شما

پ. ن: این عقیده‌ی چند ساله و به دنبالش این نوشته، به شدددت متاثر از کتاب راز فال ورق اثر یوستین گوردره که به همه پیشنهاد میکنم.
بازم پ.ن: این متن رو خیلی وقته که نوشتم و قصد داشتم بعد از امتحاناتم پستش کنم. اما همزمان برای ۳ تا امتحان خوندن، باعث شد بخوام به خودم قوت قلب بدم و احساس کردم شاید کس دیگه‌ای هم به خوندنش نیاز پیدا کنه. کی میدونه؟ شاد باشید:)