نویسنده ی کتاب جان چشمانت
عشق
آمدی
تا قصه ی مرا در سرزمین دوست داشتنت آغاز کنی
تو پادشاهی کنی و من ملکه ی تو باشم.
آمدی
تا شب شعر عاشقانه داشته باشم که برایم غزل بی انتهای عشق باشی
آمدی
تا در خیسی باران برایم چترشوی .
آمدی
تا یادگاری های جوانیم عکس های دونفره مان باشد از لحظات خوش زندگی
آمدی
تا در سوختن آفتاب و سردی مهتاب سایه ام باشی
تو آمدی که من آغاز شوم در دنیایی که هر لحظه باتو معنای دیگری از زندگی را میبینم
مطلبی دیگر از این انتشارات
دخترک
مطلبی دیگر از این انتشارات
او
مطلبی دیگر از این انتشارات
بیقراریِ یک نویسنده؟