محبت شاید

_چک چک_ صدای خوردن قطره های بارون به پنجره اتاقم بود.....

پنجره رو باز کردم و بوی خاک نم خورده از بارونی که با بوی همه خاک های نم دار فرق میکرد کل فضای اتاقم رو پر کرد..... هیچکس خونه نبود پس خودمو رسوندم بالای پشت بوم و با هودی مشکی و شلوار سبزم نشستم زیر بارون، همینجوریش وسط دی ماه هوا به اندازه کافی سرد بود و با وجود اینکه هودیم خیلی کلفت بود بازم میلرزیدم، هیچ صدایی غیر از صدای بارون نمیومد ، انگار پرنده ها هم داشتن به بارون گوش می‌دادن......کم کم شدتش زیاد شد ولی وقتی به صورتم میخورد هیچ احساس دردی نمیکردم، کل مدت انگار منتظر یکی بوده، ی پیام، ی صدا، ی نفر.....

همینجوری که نشسته بودم مثل همیشه تو خیالاتم غرق شدم، به این فکر کردم که با این شدتی که داره قطره هاش دردناک نیست، مثل ی آدم خیلی خیلی مهربون که وسط دعوا هم دلش نمیاد بزنتت.....

ی جا خونده بودم که آدمای مهربون بدترین ضربه رو به فرد مقابلشون میزنن ، چون اینقدر طرف رو لوس میکنن که هیچکس غیر خودشون نمیتونه تحملشون کنه.... انگار از اون فرد یک آدم تنها می‌سازن.

بارون هم انگار ی آدم خیلی مهربونه که تورو لوس می‌کنه و بعد ی مدتی هیچی غیر از خودش نمیتونه ارومت کنه، این حرف خیلی درسته ولی من عاشق برفم، عاشق اون سوزی هستم که به دست و صورتم میده ، عاشق نرمی نشستنش رو پوستمم و عاشق اینم که حتی بعد از اینکه تموم میشه یهو تنها نمیمونی وسط کلی فکر و خیال چون کل زندگیتو با خودش سفید پوش کرده و آروم آروم ترکت می‌کنه...

همیشه احساس میکردم بارون اشک اسمونه، ی وقتایی اشک خوشحالیه، درست مثل وقتایی که بعدش رنگین کمون میاد و تا روز بعدش همه جا بوی تازگی میده و صدای پرنده ها هم حتی سرزنده تر میشه، ی وقتایی هم اشک ناراحتیه، وقتایی که بعدش پرنده ها خیلی کوتاه میخونن و یهو آفتاب میزنه بدون اینکه رنگین کمون درست بشه ........

اون روز پیامی که میخواستم بهم نرسید، ولی بهم خوش گذشت، حس بدی نداشتم، انگار بارونم اومده بود تا منو لوس کنه و آرومم کنه ، حتی چند نفری رو پیدا کردم که حتی با چرت و پرتایی که میگفتم هم منو خندوندن....

میدونم این متن اصلا انسجام نداشت ولی خواستم چیزی که یهویی تو ذهنم گذشت رو باهاشون تقسیم کنم:)