وقت رفتنه...

دلم می خواست راجع بهش یه چیزی بنویسیم؛ اما نمی دونستم غمنامه باشه یا یه نامه برای یه دشمن! حالا که خودش بار و بَندیل رو بسته و نرم نرمک راهی ناکجا آباد شده، خودم رو قانع کردم که نه برای اون، بلکه درباره اش بنویسیم. درباره مهمون ناخوانده ای که راهش رو از بین اژدهای قرمز گم کرد تا دعوت نشده مهمون خونه ها باشه. اوایل اسمش رو نمی دونستیم، آخه از دیار ما نبود. بقیه کووید صداش کردن؛ ما هم گفتیم: "کووید." با اومدنش همه چیز رو تغییر داد. چه دلهایی که از هم دور شد، چه چشم هایی که تا ابد به راه موند، چه تن هایی که تنها شد! اما مهمون ناخوانده جز بدی، خوبی هایی هم داشت. خیلی وقت بود فداکاری فراموش مون شده بود، تهِ تهِش اگه مادر به رسم قلب مهربونش فداکاری می کرد، میذاشتیم پای وظیفه و حس مادرانه اش! اون اومد تا یادآوری کنه، میشه مادر نبود اما فداکار بود. اومد تا بهمون بفهمونه از هم دور شدیم. خونه نشین مون کرد تا یکبار دیگه صورت خسته از کار پدر و لبخندهای از سر مهر مادر رو با جزئیاتش تماشا کنیم. اومد تا بهمون بگه ما تنهایی نمی تونیم از پسش بر بیایم. تا برای یکبار هم که شده بنی آدم، اعضای یکدیگر بشن. مهمون ناخوانده دیر یا زود داره میره. اما شنیدن اسمش هنوز یه بغض کهنه می کاره توی دلامون. بغض تک تک آدمایی که حالا از اون بالا نگاه مون می کنن. یعنی توی دلاشون چی میگن؟ وقتی می بینن تغییر نکردیم، هنوز هم بی رحمیم، هنوز هم دل می شکنیم، هنوز هم پس می زنیم دستی که به سمتمون دراز شده! برای بعضی ها مهمون ناخوانده، معلم بود؛ برای بعضی های دیگه اما... نمی دونم؛ شاید باز هم یه مهمون ناخوانده دیگه، از یه شهر و دیار دیگه چتر باز کنه واسه موندن؛ امیدوارم این بار میزبان خوبی نباشیم برای چنین مهمونی. ماها به رسم ادب و مهمون نوازی درها رو باز کردیم. درست یا غلط، هر اومدنی یه رفتن داره. امیدوارم خوش استقبالِ بد بدرقه باشیم و طوری بدرقه اش کنیم که اگه ژنومش هم افتاد، نخواد برگرده.