آزمودم دل خود را به هزاران شیوه / هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد...خدایا ! خودت منو بپذیر.
ماری در خوابگاه!

من ، لی لی و مارمولک های خوابگاه
در یک عصر کاملا معمولی بعد از چرت عصرگاهی چشمم به جمال مارمولکی در اتاق روشن شد. با ترس و صدایی شبیه به جیغ داد زدم : وای ! مارمولک! ... رفتم تا اسپری مارمولک کُش را بیاورم . ولی لی لی مانعم شد. گفت من از بابام یاد گرفتم که چطور مارمولک رو گیر بندازم. می گیرمش. لازم نیست اسپری بزنی یا مارمولک رو بُکشیم. با لی لی همکاری کردم. لی لی مارمولک رو زنده گرفت و در دامن طبیعت خوابگاه رهاش کرد.
زندگی مسالمت آمیز با مارمولک ها!
فاطمه ، هم اتاقی م از شیفت بیمارستانی برگشته بود و سر به بالین نذاشته در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود. لی لی از بیرون غذا سفارش داده بود و همزمان مشغول تماشای سریال موردعلاقه اش برای هزارمین بار بود. و من؟ داشتم سعی می کردم گوشی م رو به شارژ بزنم. پریز پشت تخت بود و حالا که فاطمه هم خواب بود کار کمی سخت میشد. در حالا تلاش برای مچ کردن شارژ و پریز بودم که با یک جفت چشم در زیر تخت رو به رو شدم. بله یک مارمولک بود! .... مارمولک ها سریع هستند پس باید خیلی سریع قبل از آنکه در انبوه وسایل زیر تخت گم و گور میشد بیرونش می کردم. اولین گزینه استفاده از همان اسپری مارمولک کش بود ولی دقیقا روی همان تخت فاطمه خوابیده بود. باید از لی لی کمک می گرفتم؟!.... در حال غذا خوردن؟.... از آنجایی که شرایط اورژانسی بود به لی لی نزدیک شدم و گفتم : لی لی! یه چیزی توی اتاقه! ... لی لی فیلم را متوقف کرد و پرسید : مثلا چی؟ ... جواب دادم : مارمولک ! لی لی بدون اینکه حالت چهره اش عوض شود یا برخلاف تصورم بگوید چرا موقع غذا خوردنم یه همچین چیزی گفتی ادامه داد .... بی خیال بابا! مارمولکه دیگه ! ... بیرون گرم بوده آمده داخل ... از همون راهی که آمده خودش می ره.... نگران نباش....

ماری در خوابگاه
عصر یک روز جمعه کاملا معمولی ! دقیقا چند هفته بعد از پشت سر گذاشتن جنگ دوازده روزه و برگشت اوضاع به حالت عادی ، همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم ، خانم مهربان از ناظم های مهربان خوابگاه پشت بلند گو اعلام کرد :
دانشجویان گرامی ! لطفا تا اطلاع ثانوی از سرویس های بهداشتی طبقه اول استفاده نشود. توجه کنید! لطفا تا اطلاع ثانوی از سرویس های بهداشتی طبقه اول استفاده نشود.
با خودم گفتم شاید مشکل تاسیساتی پیش آمده یا مشکل فاضلاب.
شنیدید که می گن در دوره آخر الزمان مردم به کف دستشون نگاه می کنند و می فهمند اون سرِ دنیا چه خبره؟ احتمالا همین گوشی های همراه مونه.
بله همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم سعی کردم با استفاده از کف دستم از ماجرا باخبر بشم.
به گروه تلگرامی خوابگاه سر زدم و پیام ها رو خوندم :
- بچه ها ! خانم مهربان پشت بلندگو چی گفت ؟ صدا بد می آمد!
- گفت نرید دستشویی!
- چرا؟
- بچه های طبقه اول ، مراقب باشید . اونجا یه مار دیدم.
نگم براتون از استیکرها و گیف هایی که بچه ها در گروه گذاشتن!😅
مسئول خوابگاه با تاسیسات تماس گرفت. ولی تاسیسات نتونست مار رو پیدا کنه.
یکی از چالش های ما در اتاق ، حساسیت لی لی به پشه ها بود. لی لی بیشتر از سایرین مورد حمله و گزش پشه ها واقع میشد. و اگر در اتاق بیشتر از چند ثانیه باز می موند صدای جیغِ لی لی بلند میشد: ببند اون درِ لامصبه! شب پشه ها پدرمون رو در میارن!
راستش حالا که لی لی بخاطر فارغ التحصیلی به خونه برگشته صداش موقع باز موندنِ در، هنوز توی گوشمه .... شرطی شدم!
داشتم می گفتم .... جمعه بود... در باز شد و فاطمه با ساک و چمدان به خوابگاه برگشت . در حال انتقال وسایلش به داخل اتاق بود و حدس بزنید این انتقال وسایل معادل چی بود؟! ... باز موندن در بیش از مدت مجاز و بلند شدن صدای جیغ و هشدار لی لی!
با شوخی به فاطمه گفتم : موقع باز موندن در باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم!
فاطمه قبل از آنکه چیزی بگویم ادامه حرفم را گرفت و گفت : ماجرای مار پیدا شده در خوابگاه رو می گی؟ توی راه توی اسنپ که بودم خبرهای گروه رو خوندم.
حقیقتا در دهکده جهانی و نگاه کردن به کف دست و اطلاع از اون سر دنیا و این داستان ها هستیم!
خندیدم و ادامه دادم : فاطمه ! هر روز آپشن های خوابگاه برای زندگی ما بیشتر و بیشتر میشه!
-فاطمه در رو ببند! پشه میاد!
-فاطمه در رو ببند! مگس میاد!
-فاطمه در رو ببند! مارمولک میاد!
- فاطمه در رو ببند! شاید حتی مار هم بیاد!
لی لی در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند داد زد : من مثل سگ از این لعنتی می ترسم! هی اسم این لعنتی رو نیارید!
برام عجیب بود ، خیلی ... لی لی از سگ ها نمی ترسید ولی مثل سگ از مار می ترسید!
من و فاطمه افتاده بودیم روی دنده شوخی ....
فاطمه رو به من : بنظرت "اسمش رو نیار" می تونه بیاد طبقه سوم ؟ در طبقه اول مشاهده شده. به اندازه کافی با ما فاصله نداره؟!
من : از اونجایی که "اسمش رو نیار" پا نداره شاید نتونه بیاد بالا ولی از اونجایی که یه خزنده هست شاید هم بتونه بیاد بالا!
یک ساعت بعد ماموران آتش نشانی به خوابگاه آمدند و مار را دستگیر کردند.
خواستم نفس راحتی بکشم که یکی از بچه های خوابگاه شوک بعدی را وارد کرد :
- بچه ها ! آتش نشانی موفق شد مار رو بگیره؟؟؟؟
- بله ! خدا رو شکر گرفتنیش.
- وقتی یه بار مار اومده یعنی دفعه های بعدی هم می تونه بیاد!
درسته ! وقتی ساکن یه شهر گرم و خشک در مرکز ایران هستی و یه بیابان خشک و درندشت پشت خوابگاهه یعنی ما، در محدوده زیستی مارها هستیم!!!!!😅
اگر فکر می کنید ماجرا به همین جا ختم شد سخت در اشتباهید! یه بعد از ظهر دیگه که از کلاس برگشته بودم و همه اهالی کریدور سمت چپ در حال استراحت عصرگاهی بودند سر و صدایی بلند شد. دلم می خواست از روی تخت بلند بشم و برم به صاحبان سروصدا و مزاحمت ها تذکر بودم . در بین صداها ، صدای مردانه هم بود. و همین مانعم شد. احتمالا مشکل تاسیساتی پیش آمده. حضور تاسساتی های آقا در خوابگاه چیز کاملا نرمال و طبیعی هر روزه خوابگاه بود.
از پنجره به تراس نگاه کردم. تاسیسات نبود! آتش نشانی بود!
گروه را چک کردم. این بار مار نه در طبقه اول بلکه در طبقه سوم مشاهده شده بود!!!!! دوستی که برای اولین بار مار را رویت کرده بود از صحنه فیلم گرفته بود تا متهم به توهم نشود. خبر بد اینکه حتی آتش نشانی هم نتوانست مار را پیدا کند.
یک مار خاکی رنگ کوچک بود. نمی توانست در شیشه ای راهرو را تشخیص بدهد و در حال کوبیدن خودش به در شیشه ای بوده که یکی از بچه ها دیده بودش و باقی ماجرا!
با توجه به فیلم و کوچک بودنش ، آتش نشانی تذکر داده بود که کفش هایتان را جمع کرده حتما در جاکفشی بگذارید و همینطور قبل از پوشیدن کفش هایتان ،بررسی انجام بدید.
اینها را از بچه های راهرو شنیدم. فهیمه در حالی که داشت از جلوی اتاقمان رد میشد سوتی کشید و گفت : اوه ! شماها چقدر کفش دارید!!!! حق با فهمیه بود! اتاق ما یکی از پر کفش ترین های اتاق های راهرو بود. چون هم اتاقی هایم اهل خرید کفش بودند و بیش از نیمی از کفش ها به لی لی تعلق داشت و استایل مورد علاقه لی لی چه بود؟ کتانی!!!!
هر چند می دانستم که لی لی از "اسمش رو نیار" می ترسه ولی باید هشدار رو بهش می دادم . " لی لی جان ! موقع پوشیدن کفش حواست رو جمع کن!" لی لی متوجه تذکرم شد و با ذکر : "خدا لعنتت کنه! موقع پوشیدن کفش هم باید تن و بدنم بلرزه " از تذکر من تشکر کرد!
شاید براتون عجیب بنظر بیاد که چرا یه مار باید در طبقه سوم یک ساختمان محصور پیداش بشه؟ راستش نه تنها برای من و شما حتی برای Chatgpt هم به همین اندازه عجیب بود. Chatgpt احتمال می داد که مار تمام بخش بیرونی ساختمان را خزیده و بالا آمده و ما فقط در طبقه سوم مشاهده ش کردیم.
بخشی از پیام های گروه تلگرامی خوابگاه:
- بچه ها ! عجیب نیست یه مار توی طبقه سوم؟ چطوری آمده ؟ از کجا؟
- دوستان! سفینه ش روی پشت بوم پیاده ش کرده!
- مرحله بعدی حمله زامبی هاست یا دایناسورها؟!
- صد دفعه گفتم این درهای لعنتی راهرو ببندید! مگه قراره لشکر رد بشه که همیشه چهارطاق بازن! دوستان ! لطفا از این به بعد درها رو باز نذارید.
با اینکه مار گمشده بود ولی آن روزها با این پیام های امید بخش ! چقدر خندیده بودیم .....
بیست و چهار ساعت بعد ، ماری در طبقه دوم یافت شد! حالا مساله حادتر شده بود. همان مار دیروزی بود؟! .... مار جدیدی بود؟!
- بچه ها ! همون دیروزی بود یا یه مار جدید؟!
- خیلی شبیه دیروزی بود! احتمالا دیروزی بوده!
- شاید یه یکی دیگه بوده باشه!
- ننه شون همین پشت خوابگاه زندگی می کنه. همین فردا پس فردا که متوجه شد بچه هاش یکی یکی دارن کم میشن یه سر پا میشه میاد خوابگاه.
لعنتی! چطور در برابر چشم چند صد تا دختر که داشتن چهار چشمی اطراف رو می پائیدن خودت رو رسوندی طبقه دوم؟؟؟؟؟؟ 🤣🤣🤣
پ . ن 1 : سهمیه اینترنت خوابگاه تمام شده. روی گوشی اینترنت دارم ولی نمی دونم چرا لپ تابم به نت وصل نمیشه؟! .... خوابگاه ساکت تر و آروم تر از همیشه است. بی اینترنتی و بهم ریختگی ویرگول منو بهم می ریزه..... ولی چاره چیه ؟ باید ادامه داد. ماست درست کردم. با شیرهای اضافی داخل یخچال. دلم نمی آمد شیرها هدر برن. امیدوارم ماست خوبی از آب دربیاد.
پ.ن2 : احتمالا با خودتون بگید این دیگه چی بود وسط این هیری بیری؟! ... خب به هر حال هر کسی مریض هایی داره ! همه که نباید سالم باشن! 😅الان که دارم می نویسم 27 دی ماه هست و مصادف با مبعث پیامبر خوبیها و مهربانی ها. امیدوارم به زودی بتونم متن رو منتشر کنم و موجبات خنده و شادی شما دوستان عزیز رو فراهم کنم.
پ.ن 3 : هر گاه واژه "خوابگاه" رو شنیدید یا آدمی رو ملاقات کردید که داستان های عجیبی برای گفتن داشت یاد من بیفتید.حتی با شنیدن واژه "عجیب" هم می تونید من رو بخاطر بیارید.

پ.ن4: در زمانه ای که زندگی ما همه جوره به فضای مجازی ، نت و اینترنت گره خورده می دونم که این قطعی همه جوره زندگی ، برنامه ها و اعصاب مون رو بهم ریخته . بهتون حق میدم و خودم هم همچین وضعیتی دارم. ولی دوستای گلم! اگر قرار باشه بین خدای نکرده از دست دادن عزیزانمون یا قطعی اینترنت یکی رو انتخاب کنیم به نظرتون عزیزانمون مهمتر نیستند؟! ... احتمالا می گید چرا باید مجبور باشیم یکی رو انتخاب کنیم؟! ... حق با شماست! ما حق داریم و شایسته یه زندگی خوب و لبریز از آرامش و آسایش هستیم. دوستان گلم! بذارید یه چیزی رو درِگوشی بهتون بگم. مساله اصلا ج.ا نیست!!!!! دشمن نمی خواد اصلا ایران و ایرانی باشه! و هر حکومت دیگه ای هم بود یه چیزی می تراشید. ولی نمی تونه این مساله رو مستقیم بگه. پس مجبوره از راههای دیگه که قابل باور باشه وارد بشه. هر چند خودم نقدهایی به جمهوری اسلامی داشته و دارم و مطمئنا بهترین ها رو حق مردم کشورم می دونم. ولی لطفا بیاید در این روزهای سخت باز هم صبوری کنیم ، باز هم کنار هم باشیم ، لطفا برای رفتن از ایران برنامه نریزید. لطفا همین جا بمونید. می تونیم دست به دست هم بدید و ایرانی آباد و آزاد داشته باشیم.
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!
پ.ن 5 : اگر انشاءالله به زودی اینترنت برگشت قصد دارم از اکانت عکاسی م رونمایی کنم. در یه سایت بین المللی که البته نیاز به فیلترشکن داره عکس هام رو بارگزاری کردم.
پ.ن 6: در نهایت با قرض اکانت از یکی از دوستان خوابگاهی م موفق شدم این پست رو منتشر کنم ، زیاد حرف زدم ، ببخشید!
وسطِ وسطِ زمستون ...
بی نام
اسکاجی برای ظرف شستن ...