سرمای دی

امروز چند اپسیلون بهترم.یکی از خوب ها و کار درست های ویرگول چالشی رو چند ساعت قبل شروع کرد.تصمیم گرفتم قفل سکوت اجباری رو بشکنم.با تشکر از جوجه تیغی عزیز.

چالش هفته:شبی که بی من رسید،با این ها مرا یاد کن...

بی صدا شبی در میان هیاهوی زمان که گم شدم و در خلوت خیابان های تنهایی را قدم زدی یادم کن.زمان هایی که حرف نزدم،راجع بهش قدم زدم.در میان قدم های خاموش یادم کن.

اگر گذرت به دکه روزنامه افتاد و از سر کنجکاوی یاوه های تیتروار را خواندی به یاد گاهی روزنامه خواندن هایم باش،با وجود اینکه می‌دانستم یاوه ها تغییر نمی کنند.

در ادامه مسیر که به کتاب سرایی سر زدی تک تک لحظات مرا ببین،لطفا.تنها جایی ست که آرام گرفته ام.وقتی صفحات کتاب را بوییدی و لبخند زدی نگاه من و لبخندی که بین مان مشترک است را حس کن.

با هر انگیزه ای که درب کافه ای رو باز کردی،همراه با بوی دل انگیز قهوه،علاقه وافرم به این فنجان ها و تلخی خود خواسته اش را کنج ذهنت جای بده.زمانی نچندان دور،کافه یکی از آخرین سنگر هایم بود.مثلا اصفهان،چهارباغ پایین،کافه هفت رنگ:)

چه اندازه اهل گشت و گذار های میان طبیعت هستی؟خواستم بگویم سکوت کوه و خلوتِ دلنشین با خدا آن هم بدون بنده هایش را می پرستم.صادق ترین و بدون ملاحظه ترین کلمات را با قله ها تقسیم کردم.قله را که زیر چکمه هایت آوردی،قدم هایم را ببین،کنارت ایستادم.

هنگام سکوت های آبستن از کلام و خسته از کلمه هایی بیهوده خرج احمق ها شد،نیم نگاهی مرا مهمان کن.

تواضع هایی بی‌جا و برای مشتی احمق خرج کردی و بسیار پشیمان شدی‌.در این ندامت شریکم بدان.

خنده های مستأصل و بظاهر طبیعی که بر لبانت نقش بست و خوب نقش سرخوشان را بازی کردی،یادت باشد تو تنها کسی نبودی که خوب نقش بازی میکرد،مخصوصا برای عزیزانی که به استواری قدم هایت ایمان دارند.

بار هزار هزارم پرسیدند: "خوبی؟" سری تکان دادی سپس به دروغ گفتی: عالی ام.نگاه معنادارم را دریاب.من از سر درون خبر دارم.

ساعتی پس از غروب بود.به کودک نوپایی با اذن پدرش شکلاتی دادی و لبخند شیرین کودک امید ناچیزت به دنیا شد.مرا با لبخندی کمرنگ بیاد بیار.

نیمه شب هایی که خسته به خونه برگشتی و پلک ها تاب باز ماندن نداشت بدون که محترمی و خدایی هست که ببیند،پس ادامه بده.

غم مردمان دیدی و سینه را ازین خون ها پردرد یافتی،ای دوست نادیده...مرا به یاد بیار.

با دوستان یکدل که نشستی و اندیشه ای از میان خوشی لحظه ات گذشت که:چه وقتی به ناچار ترکشان گویی؟به رسم آشنایی از این غریبه یاد کن.

از سنگینی بار که شانه خم کردی و قول هایی که در سکوت به خودت دادی و همزمان از شرم با آینه قهر کردی...

و بگویم فراموشم مکن آن زمان...با وجود آسانی معاشرت با کلاغها،سرگشته نشانی سیمرغ گشتی.

خشم هایی که سالیان سال خاک کردی و گاهی ناخواسته از گور برخاست.آتش وحشتی بر اندامت انداخت،مرا یاد کن.

چه زخم ها که تنها نبستی و دم نزدی.ای رنجور راه،لحظه ای میان افکارت جایم بده.

غزل یا بیت شعری خواندی و برجانت نشست و شیدا شدی،شیدایی ما را یاد کن.

اگر میان یأس برخاستی و امید بر زبانت جاری شد با دلی شکسته به یاد من زمزمه کن:سحر بر معجزه پهلو نزند،ایمن باش/سامری کیست که دست ید بیضا ببرد؟...

برای فرار از افکار و غوغای درون به خرده عادات بی ضرر که چنگ زدی،دستی بر شونه خسته ات حس کن...

از اتفاق اگر سری به ذغال چی زدی و چایی کمر باریک و لب سوز سر کشیدی،علاقه ام به غمزۀ ظریف لیوان چای را به یاد بیار.

اگر خون عشقی را به پای منطقی سرد،خدایی ناکرده،ریختی اندوه را در چشمانم ببین.

به یکباره و بی خبر دیوانه شدی و در خیابان زیر آواز زدی و حتی رقصیدی،ایرادش چیست؟شادمانه صدایم بزن.

پای آتش و بساط هیزم و نوای دل انگیز شعله ها که نشستی،تکه ای از بوی دود برایم کنار بگذار.

خسته و رنجور که به گوشه ای خیره ماندی بدان که تنها نبود این حس درون سینه...

.

.

.

تو امتداد سرمای دی...میکنم زندگی رو طی.نگام کن بازم یه پام لنگه،می زنم لِی...می زنم لِی...

04.10.25

...
...

پ.ن1:حدود بیست دقیقه قبل پست تهمتن رو اتفاقی دیدم که نوشته کامنت های ویرگول رو بستن و همون لحظه میل به ادامه دادن پست از بین رفت.تا همینجا کافیه.

پ.ن2:ازین روزهای به غایت سرد حرفی ندارم،هرچه که هست نوشتید و خوب نوشتید...سکوت تنها چیزیه که دارم.

پ.ن3:از احوالاتتون وقتی لب ها دوخته نبود بگید.خودم حال خوشی ندارم،اون چند اپسیلون اول پست هم سوخت.

پ.ن4:برحسب عادت کتاب هایی که خوندم رو میگم بهتون،دوست داشتید از فیدیبو یا طاقچه میتونید بخونید.کتاب اول سقوط از آلبرکامو که جای بحث نداره و مو به تن سیخ میکنه حتما بخونید.صفحات 94 و 98 رو هم علامت زدم خاطرم نیست چرا ولی قطعا ناامید نمیشید.دو کتاب بعدی نصف رو رد کردم ولی همینجا هم کافیه تا تاکید کنم بخونید.«برگردان روایت گونه شاهنامه فردوسی به نثر» از سیاقی و «دید اقتصادی:داستانی جذاب برای آموختن اقتصاد»از شیف.

بخونید و بخونید و زنده بمونید.شمع امید باید روشن بمونه.