هَژیران

تا جایی که یادم هست برای کسی ننوشتم. همه‌اش برای خودم بوده. حالا نمیدانم برای منِ آینده چه بنویسم؟ چقدر آینده؟ اصلا وجود دارم؟ انگار این روزها تنها چیزی که بیشتر به چشم‌ می‌آید، کور و تاریک بودن فرداست. زنده بودن و نبودن‌است. انگار جزیره‌ی دور افتاده‌ای ست فارغ از تمام تلاش جهانیان برای حفظ جان. حالا دیگر زاویه‌ی سوم شخصم کمی دور تر شده‌. دیگر خودم را از نزدیک و واضح نمیبینم. یک نقطه هستم در خط‌خطی‌هایی به اسم تاریخ. یک کربن کوچک و ناچیز از نوک این مداد. آرامم میکند. نمیدانم چرا.

اعصابم خودمختار شده و حالا دیگر کنترلش در دستان من نیست. وصل شده به شقیقه و پلک‌ها. وصل شده به عضلات ساق پا‌. اسپاسم‌های بیشمار. فک حالا محکم تر از همیشه قفل میکند. اما هستم. تنها کاری که میتوانم بکنم‌. دیگر نمیدانم چه چیزی درست است اما تا چشم کار میکند غلط‌های بیشماری میبینم. به خودم فکر میکنم و به امثال خودم. به نداشته‌ها و داشته‌ها و تعلقات و معلق ماندن‌هایمان. هنوز عادت نکرده‌ام. تلاشم را کردم! نشد.

فهمیدم جدا از تمام آن تلاش‌ها برای خودکنترل گری، ترس شکستم میدهد‌. بسیار ترسیدم. بسیار. آنقدر که این پاها توان نگه‌داری این وجودیت را نداشت.

در اوج این بی‌معنایی، معنای بزرگی حس میکنم که نمیدانم چیست.

در تمام این چین و چروک‌های روزگار، چیزی حس میکنم از اعماق وجود؛ این زندگی جریان دارد.

چیز‌هایی که تجربه کردم اصلا شبیه خیالاتِ منِ ده یا پانزده ساله نبود. چقدر قلم سختی داری! انگار از هرکدام سالها میگذرد ولی همه‌اش همین دیروز بود. این زمانِ نسبی که توهمی بیش نیست، خوب من را در خودش حل میکند.

در یادداشت‌های این چند وقت نوشته‌ام که ترسیده بودم‌. نوشته بودم خیالاتم چیز‌های قشنگتری برایِ منِ بیست ساله میخواست‌. نوشته بودم کاش حیف نشود و حیف چقدر واژه‌ی پژمرده‌است، چقدر نفرین شده است!

|هَژیران| از آن واژه‌هایی که معنایش روشنتر از حس خود کلمه‌است. به معنای لحظه‌ای از روشنی و آگاهی درونی اما برای من خیلی تیره است...