(امیرمهدی مهرگان) او منتظر است تا که ما برگردیم، ماییم که در غیبت کبری ماندیم!
notebookLM : هوش مصنوعی محبوب کتابخونا !
« بسم الله »

notebooklm خیلی برنامه ی خوبیه. برای بعضی کتاب ها مخصوصا کتاب های علمی، منطقی ، فلسفی و کلا کتاب های خشک ، خیلی بدرد بُخوره. لذت بخششون میکنه.
اگه با نوت بوک ال ام آشنایی ندارید باید بگم که یکی از ساخته های هوش مصنوعی گوگل هست . مثل چت جی پی تی و جیمینی و ... میشه باهاش گفتگو کرد
اما یه تفاوت مهم داره اینکه اول شما باید به هوش مصنوعی یک یا چند منبع (پی دی اف کتاب، تصویر، سایت، ویدیو یا ...) بدید و بعد هوش مصنوعی فقط بر اساس همون منبع حرف میزنه!
این خیلی ویژگی باحالیه.
احتمالا کاربرد های مختلفی از همین یدونه ویژگی میشه در آورد(ویژگی های باحال تره دیگه ای هم داره مثل خلاصه صوتی، تولید پاور پوینت ، اینفوگرافیک و...) اما برای من یه کاربرد اساسی داشت اینکه میتونم بهش کتاب ها یا ویدیو هایی که فهمشون برام سختن رو بدم و بهش بگم به زبان ساده بهم یادشون بده یا باهاش بحث کنم سر کتاب و جواب سوالات و چالش های من رو بر اساس کتاب بده. این میتونه کیفیت مطالعه خیلی از کتاب ها رو افزایش بده. مثلا من خودم یه بخش خوبی از یه کتابی رو خوندم بعد کتاب رو دادم به این هوش مصنوعی و سر یه موضوعی که خوب درکش نکرده بودم و قبول نداشتمش با این هوش مصنوعی بحث کردم.

حالا الان میخوام یه گفتگوی سازنده ای که درباره کتاب اندیشه های پنهان با این هوش مصنوعی داشتم اینجا بذارم . برای من که خیلی جالب و مفید بود امیدوارم برای شما هم همینطور باشه:
(اولش یه تیتر و یه خلاصه از کل منبع ارائه میده همیشه: )
هوش مصنوعی:
The Ascending Path of Growth and Recognition1 source
The provided text explores the spiritual philosophy and religious teachings of Ali Safayi Haeri, focusing on the essence of faith, human growth, and divine recognition. It critiques a superficial or "traditional" approach to religion, advocating instead for a purposeful movement where worldly actions serve as tools for spiritual evolution. Central to this perspective is the concept of intellectual questioning and deep cognition, which are presented as the keys to unlocking a human’s true potential and understanding their dependency on a unique, indivisible Creator. The source further examines the role of hardship and divine justice, suggesting that trials are harmonious instruments for refining the soul and shedding worldly attachments. Ultimately, the text defines true devotion as an intentional alignment with divine laws, where every action is prioritized based on its spiritual significance and necessity.
به انگلیسی نوشته بود ولی با گوگل ترنسلیت ترجمش کردم این شد:
متن ارائه شده فلسفه معنوی و آموزههای دینی علی صفایی حائری را با تمرکز بر جوهر ایمان، رشد انسان و شناخت الهی بررسی میکند. این متن رویکرد سطحی یا «سنتی» به دین را نقد میکند و در عوض از حرکتی هدفمند حمایت میکند که در آن اعمال دنیوی به عنوان ابزاری برای تکامل معنوی عمل میکنند. مفهوم پرسش فکری و شناخت عمیق در مرکز این دیدگاه قرار دارد که به عنوان کلیدهایی برای گشودن پتانسیل واقعی انسان و درک وابستگی او به خالقی منحصر به فرد و تقسیمناپذیر ارائه میشوند. این منبع همچنین نقش سختی و عدالت الهی را بررسی میکند و نشان میدهد که آزمایشها ابزارهای هماهنگی برای پالایش روح و رهایی از دلبستگیهای دنیوی هستند. در نهایت، متن، عبادت واقعی را همسویی عمدی با قوانین الهی تعریف میکند، جایی که هر عملی بر اساس اهمیت و ضرورت معنوی آن اولویتبندی میشود.
من:
پایه اولی که نویسنده مبانیش رو روی اون چیده و بعد روی اون سوار شده چیه ؟ یعنی اولین گزاره ای که پذیرفته چیه؟
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع ارائه شده، پایه اولی و اولین گزارهای که نویسنده (استاد علی صفایی حائری) مبانی فکری خود را بر آن استوار کرده، «شناخت انسان و ابعاد و سرمایههای او» است [۲۶۷، ۸۸]. نویسنده معتقد است تا زمانی که انسان به درک درستی از خود و عظمت سرمایههای وجودیاش نرسد، نمیتواند مسیر درست زندگی را انتخاب کند [۸۱، ۸۲].تحلیل این پایه اول به شرح زیر است:
ارزش وجودی انسان بالاتر از تمام دنیاست: نویسنده ابتدا بیان میکند که انسان از نظر مرتبه وجودی از جمادات، گیاهان و حیوانات فراتر است [۲۵، ۲۶]. او استدلال میکند که اگر تمام منظومهها و کهکشانها را در یک کفه ترازو و وجود انسان را در کفه دیگر قرار دهیم، ارزش انسان بیشتر است؛ زیرا انسان است که بر آنها آگاه میشود و آنها را درک میکند [۲۱، ۲۶].
سرمایههای اختصاصی انسان: نویسنده بر این گزاره تأکید دارد که انسان دارای سرمایههایی همچون عقل، اراده، اختیار، ابعاد نامحدود و نیازهای عالی (مانند نیاز به رشد و حرکت) است که در سایر موجودات به این شکل وجود ندارد [۸۹، ۱۷۸، ۱۸۸].
دنیا برای انسان کوچک است: نویسنده از این گزاره که «انسان سرمایههایی فراتر از نیازهای زیستی دارد»، نتیجه میگیرد که هدف از آفرینش انسان نمیتواند صرفاً خوردن، خوابیدن و زندگی در این دنیای محدود باشد [۲۸، ۲۹، ۱۸۶]. به عقیده او، اگر تمام هدف انسان دنیا باشد، او دچار «خسران» شده است، چون خودش را که بزرگتر است، خرجِ چیزی کرده که از او کوچکتر است [۲۶، ۲۷].
بنابراین، پس از پذیرش این گزاره که «انسان بزرگتر از دنیاست»، نویسنده اولین گام روششناختی برای رسیدن به حقیقت را «آزادی قبل از تفکر» معرفی میکند [۴۰، ۵۲].
آزادی قبل از تفکر به این معناست که: ۱. انسان باید ذهن خود را از تعصبات، عادتها، تقلیدها و منافع شخصی خالی کند [۴۰، ۵۴]. ۲. تنها در این حالت است که قوهی تفکر میتواند به درستی کار کند و انسان را به شناخت واقعی برساند [۴۲، ۵۳، ۶۳].
به زبان ساده: نویسنده ابتدا ثابت میکند که شما (انسان) یک اقیانوس بزرگ هستید. سپس میگوید حیف است این اقیانوس را در یک استخر کوچک (دنیا) زندانی کنید. برای اینکه راه خروج از این استخر را پیدا کنید، ابتدا باید عینکهای رنگی (تعصبات) را از چشم بردارید (آزادی قبل از تفکر) و سپس با قدرت عقل خود راه درست را بیابید (تفکر و شناخت) [۳۱، ۳۲، ۴۱].
من:
خب قبوله. اینا منطقی ایه. دومین گزاره ای که میپذیره چیه؟ یعنی مرحله بعد چیه؟ تا جایی که فهمیدم این کتاب اول یه گزاره مطرح میکنه (بدیهی بودنش رو نشون میده یا اثباتش میکنه) بعد وقتی یه گزاره رو پذیرفت نتیجه میگیره که فلان گزاره هم هست و همین طور پیش میره و... اصطلاحا به این چی میگن؟ و دوباره تاکید میکنم بگو گزاره دومش که می پذیره چیه؟
هوش مصنوعی:
پس از پذیرش گزاره اول (عظمت سرمایههای انسان و بزرگتر بودن او از دنیا)، گزاره دومی که نویسنده بر پایه آن بنا میکند، «گزاره هدفمندی و ضرورت حرکت به سوی بینهایت (خدا)» یا همان «رشد» است [۲۱۳، ۱۹۵].تحلیل گزاره دوم و مرحله بعد به این شرح است:
۱. گزاره دوم: هدفمندی انسان (رشد)
نویسنده استدلال میکند که اگر انسان سرمایههایی فراتر از نیازهای مادی دارد (گزاره اول)، پس حتماً باید هدفی متناسب با این سرمایهها وجود داشته باشد [۱۷۸، ۱۸۶].
استدلال منطقی: دنیا برای موجودی که عقل، اراده و ابعاد نامحدود دارد، کوچک است [۲۶، ۲۷]. اگر هدف انسان فقط زندگی در دنیا باشد، این سرمایهها هدر رفتهاند [۱۸۶].
نتیجه: بنابراین، تنها هدفی که میتواند پاسخگوی این ابعاد نامحدود باشد، یک «هدف نامحدود» یعنی خدا است [۲۱۳، ۲۳۰]. به همین دلیل نویسنده هدف اصیل انسان را «رشد» (حرکت از محدودیت دنیا به سوی بینهایت) تعریف میکند [۱۹۵، ۲۱۳].
۲. نام این روش چیست؟
روشی که نویسنده به کار گرفته و شما به درستی تشخیص دادید که در آن هر گزاره سنگ بنای گزاره بعدی است، در خودِ کتاب «رویکرد سیستماتیک» (Systemic Approach) نامیده شده است [۱، ۲۸۱]. در این روش:
انسجام درونی: هیچ گزارهای با گزاره دیگر در تضاد نیست [۴۶، ۴۷].
توالت منطقی: از شناخت «سرمایهها» به شناخت «نیازها»، از نیازها به «هدف» و از هدف به «راه» (دین) میرسد [۲۶۷، ۶۳].
نویسنده تأکید دارد که این یک «ترکیب» و «نظام» است که اگر بخشی از آن را بپذیرید، منطقاً باید بخشهای بعدی را هم بپذیرید تا دچار تناقض نشوید [۴۶، ۵۰].
۳. مراحل بعدی (سیر تفکر کتاب)
پس از اینکه پذیرفتیم انسان برای «رشد» و حرکت به سوی «بینهایت» آفریده شده، کتاب به ترتیب زیر پیش میرود: ۱. شناخت هستی: درک اینکه کل جهان دارای نظام و قانونمندی است [۱۵۱، ۲۰۴]. ۲. شناخت خدا (مربی): اثبات اینکه این مسیر بینهایت، نیاز به یک مربی و حاکم آگاه دارد که همان خداست [۹۱، ۹۲، ۲۳۰]. ۳. شناخت راه (نبوت و وحی): چون عقل انسان به تنهایی نمیتواند تمام پیچیدگیهای مسیر بینهایت را بشناسد، نیاز به «وحی» و «رسول» ضرورت مییابد [۲۳۸، ۲۴۴]. ۴. شناخت استمرار راه (امامت): پس از رسول، ضرورت وجود مربیانی که همان ویژگیهای رسول را داشته باشند (امام) مطرح میشود [۲۴۹، ۲۵۳].
خلاصه گزاره دوم: «چون من (انسان) از دنیا بزرگتر هستم، پس نباید خود را خرج دنیا کنم؛ بلکه باید به سمت هدفی بزرگتر از خودم (بینهایت/خدا) حرکت کنم تا به رشد برسم.» [۲۷، ۳۰، ۲۱۳]
به زبان ساده، اگر گزاره اول میگفت «شما یک هواپیما هستید، نه یک ماشین»، گزاره دوم میگوید «پس جای شما روی زمین نیست، هدف شما پرواز در آسمان است.» [۱۸۶، ۱۸۷]
من:
درست، استعداد ما بیشتره پس باید صرف یه چیز بیشتر بشه. خب اون بزرگتر از خودم چیه یا کیه؟ این کتاب مستقیما میگه خدا؟ اینجوری که غیرمنطقیه...چون باید ذهنمون توی ساخت نظام فکری اولش صفر صفر باشه. پس یعنی از کجا معلوم اصلا خدایی هست یا نه
هوش مصنوعی:
نویسنده دقیقاً با شما همنظر است؛ او معتقد است که نباید از ابتدا «خدا» را به عنوان یک پیشفرض مذهبی پذیرفت، بلکه باید با ذهنی خالی از تعصب (آزادی قبل از تفکر) و بر اساس یک سیر منطقی به آن رسید [۴۰، ۵۲].پاسخ به سؤال شما که «آن بزرگتر از من چیست یا کیست؟» در منابع اینگونه تبیین شده است:
۱. از «نیاز نامحدود» به «هدف نامحدود»
کتاب مستقیماً و در ابتدا نمیگوید خدا؛ بلکه از سرمایههای انسان شروع میکند. استدلال این است:
وقتی پذیرفتیم انسان ابعاد و آرزوهای نامحدودی دارد (مانند میل به بینهایت)، این سرمایهها نباید هدر بروند [۱۸۶، ۱۸۸].
اگر انسان خود را خرج دنیا (که محدود و کوچکتر از اوست) کند، دچار خسران شده است؛ چون اقیانوس را در استخر ریخته است [۲۶، ۲۷].
بنابراین، تنها هدفی که میتواند پاسخگوی این ابعاد نامحدود باشد، یک «هدف نامحدود و مطلق» است [۲۱۳، ۲۳۰]. این موجودِ نامحدود، همان است که در زبان دین «خدا» نامیده میشود [۱۰۴، ۱۱۴].
۲. اثبات وجود خدا از طریق «درک وضعیت» (محکوم و حاکم)
نویسنده برای اینکه از نقطه صفر شروع کند، از مفهوم «حاکم» استفاده میکند [۹۱]:
ما محکوم هستیم: ما بدون اراده خود به این دنیا آمدهایم، تحت قوانین زیستی و طبیعی هستیم و محدودیتهایی بر ما حاکم است [۹۱].
هر محکومی، حاکمی دارد: طبق منطق کتاب، وجود یک نظام (سیستم) و وجودِ موجوداتی که تحت قانون هستند (محکوم)، لزوماً به معنای وجود یک «حاکم» و تدبیرکننده است [۹۲].
ویژگیهای این حاکم: کتاب با تحلیل منطقی میگوید این حاکم نباید خودش مثل ما «محکوم» یا «مرکب» (ساخته شده از اجزاء) باشد؛ چون هر چیز مرکبی به اجزای خود نیاز دارد و هر نیازمندی، محکوم است [۹۳، ۱۰۳]. پس این حاکم باید «احد» (یکتا و بسیط) و «صمد» (بینیاز و غنی) باشد [۹۴، ۱۱۶].
۳. روش رسیدن به خدا (شناخت سیستماتیک)
کتاب به جای تحمیل واژه خدا، از روش «سیر تفکر» استفاده میکند [۲۶۷]: ۱. طرح سؤال: من کیستم و سرمایههایم چیست؟ [۶۳، ۸۰] ۲. تفکر: آیا دنیا برای این سرمایهها کافی است؟ خیر [۲۶، ۱۸۶]. ۳. شناخت: پس جهان باید صاحب و حاکمی داشته باشد که هدف نهایی رشد من باشد [۹۱، ۲۱۳].
نتیجهگیری: کتاب نمیگوید «چون دین گفته، پس خدایی هست»؛ بلکه میگوید «چون تو بزرگی و دنیا کوچک است، منطقاً باید به سمت یک حقیقت بینهایت حرکت کنی تا رشد کنی.» نویسنده این حقیقت بینهایت و حاکمِ مطلق را با استفاده از آیات سوره توحید تبیین میکند تا نشان دهد آنچه عقل به آن میرسد (موجود نامحدود، بینیاز و یگانه)، همان خدایی است که وحی معرفی کرده است [۱۱۴، ۱۱۶، ۱۲۲].
به زبان ساده: اگر شما یک کلید بسیار پیچیده در دست داشته باشید، منطقی است که به دنبال قفلی بگردید که به آن بخورد. نویسنده میگوید انسان یک کلید نامحدود است؛ پس قفل او نمیتواند دنیا (که محدود است) باشد. او از طریق بررسیِ خودِ کلید، به ویژگیهای آن «قفل بزرگ» (خدا) میرسد [۱۷۸، ۱۸۶].
من:
کی گفته هر محکومی حاکم داره؟ مثلا محکوم ۲+۲ میشه پنج ، حاکمش کیه؟! چه ربطی داره از کجا معلوم که ما حاکم داشته باشیم؟
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع به این پرسش شما از طریق منطق «تلازم» و «درک وضعیت» پاسخ میدهد. استدلال او به زبان ساده و بر اساس متون کتاب به شرح زیر است:۱. منطق تلازم (رابطه ضروری بین دو مفهوم)
نویسنده معتقد است برخی واژهها در ذات خود به دیگری وابستهاند. او مثال میزند که همانطور که «مقتول» بدون «قاتل» یا «مضروب» بدون «ضارب» معنا ندارد، «محکوم» نیز بدون «حاکم» امکانپذیر نیست [۹۲]. در مورد مثال شما (۲+۲=۴):
این یک قانون ریاضی است. وقتی میگوییم ۲+۲ «محکوم» است که ۴ شود، یعنی نظمی بر اعداد حاکم است [۹۳].
نویسنده استدلال میکند که وجود «نظم» و «قانون» لزوماً نشاندهنده یک «ناظم» و «قانونگذار» است [۹۴، ۱۱۱]. یعنی اگر قانونی هست، کسی یا حقیقتی آن را وضع کرده است.
۲. از کجا معلوم که ما «محکوم» هستیم؟
نویسنده برای اینکه از «نقطه صفر» شروع کند، میگوید به وضعیت خودت نگاه کن (درک وضعیت):
آمدن و رفتن ناخواسته: ما بدون اراده خود به دنیا آمدهایم و بدون اراده خود از دنیا میرویم [۹۱].
قوانین زیستی: ما محکوم به نفس کشیدن، گرسنه شدن و پیر شدن هستیم. ما حتی در «انتخاب کردن» هم مجبوریم؛ یعنی نمیتوانیم انتخاب نکنیم [۹۱].
نظم حاکم بر جهان: اتمها، کهکشانها و سلولهای بدن ما همگی تحت قوانین ثابتی عمل میکنند که ما آنها را وضع نکردهایم [۹۳، ۱۰۹].
وقتی میبینیم تمام وجود ما و جهان اطرافمان تحت تأثیر قوانینی است که از خودمان نیست، نتیجه میگیریم که ما «محکوم» (فرمانبر) هستیم [۹۱، ۹۲].
۳. حاکم کیست و چه ربطی به ما دارد؟
نویسنده میگوید اگر ما محکوم هستیم، آن حاکمی که این قوانین را وضع کرده، نمیتواند خودش مثل ما محکوم یا مرکب (ساخته شده از اجزا) باشد [۹۳، ۱۰۴].
استدلال: اگر حاکم خودش از اجزا ساخته شده باشد، به آن اجزا نیاز دارد. هر نیازمندی، خودش «محکومِ» نیاز خویش است [۹۳، ۱۱۵].
پس منطقاً باید به حقیقتی برسیم که «احد» (بسیط و بدون اجزا) و «صمد» (بینیاز مطلق) باشد تا بتواند حاکم نهایی باشد [۹۴، ۱۱۶].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، «محکوم بودن» ما یک واقعیت تجربی و شهودی است (ما بر مرگ، تولد و قوانین طبیعی خود حاکم نیستیم) [۹۱]. طبق قاعدهی عقلی، هر جا «فرمانبری» و «قانونمندی» (محکومیت) وجود داشته باشد، عقلاً وجود یک «فرماندهنده» و «قانونگذار» (حاکم) ثابت میشود؛ وگرنه تضاد منطقی به وجود میآید (مثل اینکه بگوییم کسی کشته شده اما قاتلی وجود ندارد) [۹۲].
یک تمثیل برای درک بهتر: تصور کنید وارد پادگانی میشوید که همه طبق یک برنامه دقیق بیدار میشوند، ورزش میکنند و غذا میخورند. شما ممکن است فرمانده (حاکم) را نبینید، اما از اینکه سربازان «محکوم» به اجرای برنامه هستند، فوراً میفهمید که این پادگان حاکمی دارد که این نظم را وضع کرده است. نویسنده میگوید جهان و وجود انسان، همان پادگانِ دارای نظم و قانون است [۱۰۹، ۱۱۱].
من:
ببین نویسنده میگه هر محکومی حاکم داره. ولی دلیل بیار براش! تو الان همش داری همین جمله رو درواقع تکرار میکنی بدون اینکه بگی چرا درسته
هوش مصنوعی:
نویسنده برای اثبات این گزاره که «هر محکومی، حاکمی دارد»، صرفاً به تکرار جمله بسنده نمیکند، بلکه از دو مسیر منطقی «تحلیل مفاهیم متضایف» و «برهان نظم و ترکیب» استفاده میکند تا نشان دهد چرا وجود حاکم یک ضرورت عقلی است:۱. منطق مفاهیم متضایف (تلازم)
نویسنده استدلال میکند که واژه «محکوم» (فرمانبر یا تحت قانون)، از نظر لغوی و عقلی یک مفهوم «نسبی و متضایف» است [۹۲].
دلیل عقلی: مفاهیمی مثل «مقتول»، «مضروب» یا «محکوم»، نشاندهنده یک حالت انفعالی (اثرپذیری) هستند [۹۲]. عقل نمیپذیرد که اثری وجود داشته باشد اما مؤثری نباشد؛ بنابراین همانطور که مقتول بدون «قاتل» و مضروب بدون «ضارب» امکانپذیر نیست، «محکوم» (کسی که قانونی بر او تحمیل شده) نیز بدون «حاکم» (کسی که قانون را وضع یا اجرا کرده) محال است [۹۲].
در واقع، اگر حاکمی نباشد، دیگر صفت «محکوم» برای ما صادق نخواهد بود؛ چون صفت محکومیت یعنی «پذیرشِ اثر از دیگری» [۹۱، ۹۲].
۲. برهان ترکیب و احتیاج (چرا ما حاکم داریم؟)
نویسنده دلیل محکوم بودن ما را در «مرکب بودن» وجود انسان میبیند [۹۳]:
تحلیل ساختار: انسان از اجزای مختلف (سلول، اتم، قوای روحی) ساخته شده است [۹۳].
رابطه اجزاء: این اجزاء طبق قوانین و پیوندهای خاصی کنار هم کار میکنند [۹۳]. ما این قوانین (مثل قانون گردش خون یا پیوندهای شیمیایی) را خودمان وضع نکردهایم، بلکه وجود ما به این قوانین «محتاج» است [۹۳].
نتیجه منطقی: هر جا «نظم» و «قانون» وجود داشته باشد که موجود را در چارچوبی خاص نگه دارد، نشاندهنده یک «ناظم» و «قانونگذار» است [۹۴، ۱۱۱]. نویسنده میگوید اگر ما بر قوانین وجودی خود (مثل پیر شدن یا نیاز به اکسیژن) قدرت تغییر نداریم، یعنی تحتِ حاکمیت آن قوانین هستیم؛ و وجود قانون، لزوماً به معنای وجود منشأ قانون (حاکم) است [۹۱، ۹۴].
۳. پاسخ به مثال ریاضی شما (۲+۲=۵)
در منطق نویسنده، حتی در مثالهای انتزاعی مثل ریاضیات:
وقتی میگویید ۲+۲ «محکوم» است که ۴ شود، حاکمِ آن «نظامِ منطق و حقیقتِ عدد» است که این ضرورت را ایجاب کرده است [۹۳].
نویسنده میگوید جهان یک «تصادف» بینظم نیست، بلکه یک «سیستم» است [۱، ۲۸۱]. در هر سیستم، روابط بین اجزاء لزوماً توسط یک منشأ (حاکم/طراح) تنظیم شده است، وگرنه سیستم از هم میپاشید [۴۶، ۱۰۹].
خلاصه دلیل: دلیل حاکم داشتن ما این است که ما «صاحباختیارِ مطلقِ» وجود خودمان نیستیم (ما محکوم به قوانین طبیعی و زیستی هستیم که خودمان نساختهایم) [۹۱]. طبق اصل علیت، هر قانون و نظمی (محکومیت)، نیازمند یک مبدأ و وضعکننده (حاکم) است تا آن را معین کند [۹۲، ۹۴].
یک تمثیل برای شفافسازی: تصور کنید شما یک نرمافزار هستید. شما «محکوم» هستید که وقتی دکمهای زده میشود، واکنش خاصی نشان دهید. این محکومیتِ شما (اجرای کدها)، به تنهایی ثابت میکند که یک برنامهنویس (حاکم) وجود داشته که این کدها را وضع کرده است؛ حتی اگر شما هرگز آن برنامهنویس را نبینید، «کدها» و «قوانینِ» جاری در وجود شما، حضور او را فریاد میزنند [۱۰۹، ۱۱۱].
من:
الان بگو حاکم ریاضیات و قوانین ریاضی کیه یا چیه ؟
هوش مصنوعی:
بر اساس منطق نویسنده در منابع ذکر شده، حاکمِ ریاضیات و هر نظامِ قانونمندی، همان «قانونگذار» (واضعِ قانون) یا «مبدأ هستی» است که این نظم و تلازم را در متن واقعیت قرار داده است [۹۴، ۱۱۲].تحلیل دقیق این موضوع بر اساس متون کتاب به شرح زیر است:
۱. ریاضیات به مثابه یک «نظام» (سیستم)
نویسنده تأکید دارد که جهان یک تصادف نیست، بلکه یک «سیستم و ساختار منسجم» است [۱، ۴۷]. در این ساختار:
ریاضیات مجموعهای از «روابط و قوانین» (مثل ۲+۲=۴) است [۴۲، ۴۷].
نویسنده معتقد است هر جا که «قانون» و «رابطه» وجود داشته باشد، آن قانون خودبهخود به وجود نیامده، بلکه «محکومِ» اراده یا حقیقتی است که آن را وضع کرده است [۹۴].
۲. چرا قوانین ریاضی «حاکم» میخواهند؟
طبق استدلال کتاب، هر قانونی نشاندهنده یک «ناظم» است [۱۱۱]:
وقتی میگوییم ۲+۲ «باید» ۴ شود، این «باید» نشاندهنده یک ضرورت و چارچوب است [۹۳].
نویسنده استدلال میکند که وجود این چارچوبها (قوانین طبیعی یا انتزاعی) لزوماً وجود یک «حاکم و قانونگذار» را ثابت میکند؛ زیرا قانون، بدون واضعِ قانون (قانونگذار) معنا ندارد [۹۲، ۹۴].
۳. حاکم نهایی قوانین (از جمله ریاضیات) کیست؟
نویسنده این حاکم را با ویژگیهای منطقی زیر معرفی میکند:
قانونگذار نمیتواند خودش محکوم باشد: اگر حاکمِ ریاضیات خودش تحت تأثیر قانون دیگری باشد، او دیگر حاکمِ نهایی نیست [۹۳، ۱۰۵].
بسیط بودن (احد): حاکم نباید از اجزاء ساخته شده باشد (مرکب نباشد)؛ چون اگر مرکب باشد، به اجزای خود و به قوانینی که آن اجزا را کنار هم نگه میدارد «محتاج» است [۹۳، ۱۱۵].
نتیجه: بنابراین، حاکمِ تمام قوانین (از جمله منطق و ریاضیات)، موجودی است که «احد» (یکتا و غیرمرکب) و «صمد» (بینیاز مطلق) است [۹۴، ۱۱۶]. نویسنده این حقیقت را همان «خدا» (الله) معرفی میکند که اراده و مشیت او، منشأ تمام این قوانین و نظمهاست [۱۱۲، ۱۱۶].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، قوانین ریاضی خودشان «محکوم» هستند (یعنی تحت یک چارچوبِ ثابت عمل میکنند). حاکمِ این قوانین، همان «مبدأ و قانونگذارِ کل هستی» است که این تلازمات و ضرورتها را در نظام خلقت وضع کرده است [۹۴، ۱۱۲]. به عبارت دیگر، ریاضیات «زبانِ نظمِ» جهان است و حاکمِ این زبان، همان «ناظم و خالق» (خدا) است که این نظام را مهندسی کرده است [۱۱۱، ۱۲۸].
یک تمثیل: اگر قوانین ریاضی را مثل «کدهای یک نرمافزار» بدانیم، این کدها خودبهخود حاکم نیستند، بلکه «محکوم» به اجرا شدن هستند. حاکمِ واقعی، آن برنامهنویسی (خالق) است که این منطق و ریاضیات را در ساختار نرمافزار (جهان) قرار داده است [۹۴، ۱۰۹].
من:
یعنی تو میگی ۲+۲ میتونست مثلا چهار نشه؟ مثلا میتونست ۱۰ بشه ؟! ولی حاکمش خواسته ۴ بشه؟! آخه ببین این امر محاله
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرح شده، دقیقاً به همین چالش «محال بودن» و «ضرورتهای عقلی و ریاضی» پاسخ میدهد. از دیدگاه او، آنچه ما آن را «محال» یا «بایدِ قطعی» میدانیم، در واقع «قوانینِ وضع شده» توسط حاکم هستند، نه حقایقی که بر خودِ حاکم مسلط باشند [۱۱۰، ۱۱۲].تحلیل این دیدگاه بر اساس منطق کتاب به شرح زیر است:
۱. حاکم، خالقِ «بایدها» و «ضرورتها» است
نویسنده استدلال میکند که قوانین طبیعی (مثل سوزاندنِ آتش) یا قوانین انتزاعی، خودبهخود دارای «ضرورت» نیستند [۱۱۰]. او میگوید ما چون به این نظم عادت کردهایم، فکر میکنیم این «باید» (مثلاً ۲+۲=۴) یک حقیقت مستقل است [۱۱۱]. اما در واقع، این اراده و مشیت حاکم است که این خاصیت را در اعداد یا اشیاء قرار داده است [۱۱۰].
متن منبع: «این حاکم است که ویژگیها و تلازمات را قرار داده است... اگر آتش میسوزاند، چون او این خاصیت را در آن قرار داده است» [۱۱۰، ۱۱۱].
۲. ریاضیات، «تقدیر» (اندازهگیری) حاکم است
در رویکرد سیستماتیک کتاب، مفهومی به نام «تقدیر» وجود دارد [۱۳۲، ۱۸۳]. تقدیر یعنی اندازهگیری و تعیین حدود [۱۰۵].
وقتی میگویید محال است ۲+۲ چیزی جز ۴ شود، در واقع دارید از «حدود و اندازهای» حرف میزنید که برای عدد ۲ و عمل جمع تعریف شده است [۹۳].
نویسنده معتقد است این «حدود» (قوانین ریاضی)، خودشان محکوم هستند [۹۳]. هر محکومی، نشاندهنده یک اندازهگیر و واضع (حاکم) است که این نظام را مهندسی کرده است [۹۴، ۱۲۶].
۳. پاسخ به «محال بودن» (عادت در برابر حقیقت)
نویسنده میگوید ذهن ما به دلیل «تکرار و عادت»، برخی قوانین را «ذاتی» و «تغییرناپذیر» میبیند [۱۱۰]. اما از نظر منطقِ «حاکم و محکوم»:
اگر قانون (مثلاً ریاضیات) بر حاکم مسلط باشد، پس آن قانون، حاکمِ واقعی است و خدای مفروض شما دیگر حاکم نیست، بلکه خودش محکومِ آن قانون است [۹۳، ۱۰۵].
اما چون ثابت شد حاکم نهایی باید «صمد» (بینیاز مطلق) و «احد» (بسیط و غیرمرکب) باشد، پس او نمیتواند تحت حاکمیت هیچ قانونی (حتی ریاضیات) باشد [۱۱۵، ۱۱۶].
۴. نتیجه منطقی نویسنده
نویسنده نمیگوید که ۲+۲ در جهان فعلی میتواند ۱۰ شود؛ او میگوید «ضرورتِ ۴ شدنِ آن» از خودش نیست، بلکه ناشی از نظمی است که حاکم وضع کرده است [۱۱۲]. اگر نظام دیگری توسط حاکم طراحی میشد، «بایدها» و «محالهای» آن نظام هم متفاوت بود [۱۱۱، ۱۱۲].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، ۲+۲=۴ یک «قانونِ محکوم» است [۹۳]. «محال بودنِ» خلافِ آن، برای ما که درون این سیستم هستیم صادق است، اما برای حاکمی که خودش واضعِ این سیستم و خالقِ مفهومِ «عدد» و «نظم» است، هیچ ضرورتی بالاتر از ارادهاش وجود ندارد [۱۱۰، ۱۱۲].
یک تمثیل: در یک بازی کامپیوتری، غیرممکن است که شخصیت بازی از دیوار رد شود (این برای او یک «محال» است). اما این محال بودن به خاطر «کدهایی» است که برنامهنویس (حاکم) وضع کرده است. برای برنامهنویس، رد شدن از دیوار محال نیست؛ اوست که اراده کرده قانونِ بازی اینگونه باشد [۱۰۹]. نویسنده میگوید ریاضیات، «کدهای» جهان ما هستند که حاکم آنها را نوشته است [۹۴، ۱۲۸].
من:
یک کلمه بگو محاله که ۲+۲ مثلا ۱۰ بشه یا نه؟ بیخودی نپیچون موضوع رو... طولانی نکن
هوش مصنوعی:
خیر [۱۱۲، ۱۱۰].از نظر نویسنده، «محال بودنِ» این گزاره فقط برای ما (که درون سیستم هستیم) اعتبار دارد، اما برای حاکم (خدا) که خودش واضعِ این قوانین و «ضرورتها» است، هیچ بنبست و امر محالی خارج از ارادهاش وجود ندارد [۱۱۲، ۱۱۰، ۱۰۵].
من:
یعنی چی! الان پس یعنی میگی میشد دنیایی آفریده بشه که یه آفریده همزمان میتونه بود باشه هم نبود! یا مثلا خدا میتونه سنگی بیافرینه که خودش هم نتونه بلند کنه! نا خودآگاه با این حرفی که زدی این جملات مزخرفی که اینجا نوشتم اثبات میشن که

هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد نظر، دقیقاً با تحلیل همین بنبستهای ذهنی، به تبیین رابطه «حاکم و قانون» میپردازد. پاسخ به چالش شما در منطق این کتاب، در تفکیک بین «قانونِ حاکم بر ما» و «ارادهی حاکمِ مطلق» نهفته است:۱. محال بودن برای «ما» در برابر قدرت «حاکم»
نویسنده معتقد است آنچه ما آن را «محال عقلی» (مثل اجتماع نقیضین یا ۲+۲=۱۰) مینامیم، در واقع «حدود و تقدیراتی» است که در این سیستمِ فعلی وضع شده است [۱۰۵، ۱۳۲].
از نظر او، ما چون «محکومِ» این سیستم هستیم، نمیتوانیم فراتر از قوانین آن را تصور کنیم [۹۱، ۱۱۰].
اما حاکم (خدا)، خودش «محیط» بر این قوانین است، نه «محکومِ» آنها [۱۲۳]. اگر قوانینِ منطق یا ریاضیات بر ارادهی خدا حاکم باشند، پس آن قوانین حاکمِ واقعی هستند و خدا خودش «محکوم» میشود؛ در حالی که طبق برهان نویسنده، حاکم نهایی باید «صمد» (بینیاز مطلق) باشد و تحت حاکمیت هیچچیز قرار نگیرد [۹۳، ۱۱۶].
۲. پاسخ به پارادوکس سنگ (سنگی که خدا نتواند بلند کند)
طبق منطق نویسنده، این جملات به ظاهر متناقض، ناشی از خلط بین مفهوم «حاکم» و «محکوم» است:
تعریف حاکم: موجودی که بر همه چیز محیط است و هیچچیز بر او احاطه ندارد [۱۲۳].
تحلیل پارادوکس: اگر بگوییم خدا سنگی بیافریند که خودش نتواند بلند کند، یعنی خدا را «محکومِ» جاذبه یا سنگینیِ آن سنگ فرض کردهایم [۹۳].
نویسنده استدلال میکند که هر آفریدهای (سنگ)، لزوماً «محکوم» است و هر حاکمی (خدا)، لزوماً «محیط» بر آفریده [۹۲، ۱۲۴]. بنابراین، اینکه حاکم تحت تأثیر قدرتِ یک محکوم قرار بگیرد، از نظر منطقی با ذاتِ «حاکم بودن» در تضاد است [۱۱۵].
۳. آیا دنیا میتوانست بیقانون (تناقضآمیز) باشد؟
نویسنده میگوید بله؛ اما در آن صورت دیگر «نظام» (سیستم) وجود نداشت [۱، ۴۷].
حاکم اراده کرده است که جهان را بر اساس «تقدیر» (اندازهگیری و نظم) بنا کند [۱۰۵، ۱۸۳].
اینکه ۲+۲ همیشه ۴ میشود یا نقیضین جمع نمیشوند، به خاطر این است که حاکم این «تلازمات» را در متن خلقت قرار داده است تا رشد و شناخت برای انسان ممکن شود [۱۱۰، ۱۱۲].
نویسنده تأکید میکند که این «بایدها» ناشی از اراده حاکم است، نه اینکه حاکم مجبور بوده جهان را اینگونه بیافریند [۱۱۰].
خلاصه استدلال: از نظر نویسنده، خدا «محکومِ» منطق نیست، بلکه «خالقِ» منطق است [۹۴، ۱۱۲]. اگر ما برخی جملات را «مزخرف» یا «محال» میبینیم، به این دلیل است که ذهن ما در چارچوب قوانینی کار میکند که حاکم برای ما وضع کرده است [۱۱۰، ۱۱۱]. او میگوید: «اگر آتش میسوزاند، چون او این خاصیت را در آن قرار داده است؛ و او میتواند این قانون را تغییر دهد (مانند معجزات)» [۱۱۰، ۱۱۱].
یک تمثیل: شما در یک نرمافزار نقاشی، نمیتوانید با رنگ «سیاه»، رنگ «سفید» بکشید؛ این برای شما در آن نرمافزار یک «محال» است. اما برای برنامهنویس، این قانون یک بنبست نیست. اوست که کد زده تا سیاه، سیاه باشد. نویسنده میگوید قوانین منطق و ریاضی، «کدهای» حاکم برای ادارهی این جهان هستند، نه زنجیری بر دست و پای خودِ او [۹۴، ۱۰۹].
من:
خب پس کاملا به ترتیب گزاره هایی که تا اینجا ( یعنی بحث هر حاکمی محکومی دارد) مطرح میکنه رو بگو( خواهش میکنم به ترتیب باشه یهو برنداری از جملات آخر کتاب یا کلا بعد از این گزاره حرف بزنی ها!
هوش مصنوعی:
بر اساس سیر منطقی کتاب، گزارهها دقیقاً به ترتیب زیر چیده شدهاند تا به بحث «حاکم و محکوم» برسند:
۱. درک خسارت (خسران): نویسنده ابتدا بیان میکند که انسان سرمایههایی عظیم (عقل، ابعاد نامحدود) دارد، اما چون خودش را خرجِ دنیا (که کوچکتر از اوست) میکند، دچار «خسران» شده است؛ یعنی اقیانوس را در استخر ریخته است [۲۶، ۲۷].
۲. آزادی قبل از تفکر: برای حل این بحران و پیدا کردن راه درست، اولین گام این است که انسان ذهن خود را از تعصبات، عادتها و تقلیدها خالی کند تا بتواند بیطرفانه فکر کند [۴۰، ۵۲].
۳. تفکر: پس از آزادی ذهن، نوبت به «تفکر» میرسد؛ یعنی استفاده از معلومات برای کشف مجهولات [۴۲، ۶۳].
۴. تدبر و آگاهی: برای اینکه تفکر به نتیجه برسد، نیاز به مواد خام (اطلاعات) داریم. نویسنده میگوید این اطلاعات از طریق «تدبر» (دقت و تمرکز بر واقعیتها) به دست میآید [۸۲، ۸۳].
۵. درک وضعیت (نقطه شروع شناخت): نویسنده میگوید اولین چیزی که باید دربارهاش تدبر کنیم، «وضعیت فعلی خودمان» است [۸۸، ۹۱].
۶. اثبات «محکوم» بودن انسان: با نگاه به وضعیت خود، متوجه میشویم که ما در بسیاری از امور «محکوم» هستیم؛ یعنی بدون اراده به دنیا آمدهایم، تحت قوانین زیستی (گرسنگی، پیری) هستیم و بدون اراده از دنیا میرویم. حتی در «انتخاب کردن» هم مجبوریم و نمیتوانیم انتخاب نکنیم [۹۱].
۷. گزاره تلازم (هر محکومی، حاکمی دارد): حالا نویسنده به این گزاره کلیدی میرسد که: چون ما «محکوم» (تحت قانون) هستیم، پس لزوماً باید یک «حاکم» (واضع قانون) وجود داشته باشد [۹۲]. او استدلال میکند که همانطور که مقتول بدون قاتل نمیشود، محکوم هم بدون حاکم محال است [۹۲].
خلاصه سیر تا اینجای کتاب: ابتدا فهمیدیم دچار خسارت هستیم [۲۷]، پس تصمیم گرفتیم فکر کنیم [۴۲]، برای درست فکر کردن ذهن را آزاد کردیم [۴۰]، سپس به وضعیت خود نگاه کردیم [۹۱] و دیدیم تحت قانون (محکوم) هستیم [۹۱] و در نهایت نتیجه گرفتیم این قوانینِ وجودیِ ما، نشاندهنده وجود یک حاکم است [۹۲].
من:
میشه یه بار دیگه بهم نشون بدی چرا هر حاکمی محکومی داره ؟ لطفا دلایلی بیار که دیگه تو ذهنم کامل بمونه و اصلا نتونم رد کنم. خواهش میکنم منطقی صحبت کن نگو چون هر قاتلی مقتولی داره اینم اینجوریه، آخه این که نشد اثبات که... آخه این موضوع تو ذهنم نمیره
هوش مصنوعی:
نویسنده برای اینکه این مطلب را صرفاً در حد یک مثال (مثل قاتل و مقتول) باقی نگذارد، از یک استدلال ساختاری و سیستمی استفاده میکند. برای اینکه این موضوع برای همیشه در ذهن شما بماند، باید به «ریشهی منطقی» این تلازم دقت کنید:۱. تحلیل واقعیتِ «قانونمندی» (درک وضعیت)
نقطه شروع این است که بپذیریم ما در خلأ زندگی نمیکنیم. وجود ما و جهان اطراف ما «قانونمند» است [۹۱، ۱۰۹].
• شما محکوم هستید که برای زنده ماندن اکسیژن مصرف کنید [۹۱].
• سلولهای بدن شما محکوم هستند که طبق کدهای ژنتیکی خاصی تکثیر شوند [۹۳].
• حتی ارادهی شما محکوم است که بین گزینهها دست به «انتخاب» بزند؛ یعنی شما مجبورید که مختار باشید [۹۱].
نویسنده میگوید این «بایدها» و «قوانین ثابت» که بر ما تحمیل شدهاند و ما در وضع آنها نقشی نداشتهایم، همان «محکومیت» ماست [۹۱، ۹۲].
۲. استدلال از طریق «ترکيب» (چرا قانونمندی حاکم میخواهد؟)
این بخش منطقیترین قسمت بحث است:
• هر موجودی در این جهان (از جمله انسان) «مرکب» است، یعنی از اجزاء ساخته شده است [۹۳].
• اجزاء برای اینکه کنار هم بمانند و یک «کل» (مثل بدن انسان یا نظام اتم) را تشکیل دهند، نیاز به «روابط و پیوندهای خاص» دارند [۹۳].
• این روابط و پیوندها همان قوانین هستند [۹۳، ۹۴].
• نکته کلیدی: قانون یا رابطه، یک موجود مستقل نیست که خودش برای خودش تصمیم بگیرد. قانون یعنی «تعیینِ یک چارچوب برای موجود» [۱۰۵، ۱۳۲].
استدلال نهایی: وقتی میبینیم موجودی (مثل انسان) در یک چارچوبِ مشخص (مثل قوانین زیستی) محدود شده است، عقل میگوید این «حد و مرز» و این «چارچوب» نمیتواند از خودِ آن موجود باشد (چون موجود خودش در آن زندانی است) و نمیتواند «هیچ» باشد؛ پس لزوماً منشأ و واضعی دارد که این حدود را تعیین کرده است. آن منشأ، همان حاکم است [۹۴، ۱۱۱].
۳. نفی تصادف (سیستماتیک بودن جهان)
نویسنده تأکید دارد که جهان یک «اتفاقِ بینظم» نیست، بلکه یک «سیستم» (ساختار منسجم) است [۱، ۲۸۱]. در هر سیستم: ۱. اجزاء با هم ارتباط دارند [۴۶]. ۲. این ارتباطات دارای نظم و هدف هستند [۱۵۱، ۲۰۴]. ۳. هر جا «نظمِ سیستماتیک» باشد، طبق اصل علیت، وجود یک «تنظیمکننده» (حاکم) ضرورت پیدا میکند؛ زیرا نظم، یک «اثر» است و اثر بدون «مؤثر» محال است [۹۲، ۱۱۱].
خلاصه منطقی برای ماندگاری در ذهن:
۱. ما در وجودمان قوانینی داریم که خودمان وضع نکردهایم (واقعیتِ محکومیت) [۹۱]. ۲. قانون یعنی «اندازهگیری و تعیین مرز» (تقدیر) [۱۰۵]. ۳. اندازهگیری بدون «اندازهگیر»، و تعیین مرز بدون «مرزگذار»، تناقض عقلی است [۹۴، ۱۲۶]. ۴. پس وجودِ ما (به عنوان یک موجودِ قانونمند)، حضورِ آن قانونگذار (حاکم) را اثبات میکند [۹۲، ۱۱۲].
یک تمثیل برای تثبیت ذهنی: یک ساعت مچی را در نظر بگیرید. عقربهها «محکوم» هستند که با سرعت مشخصی بچرخند. این «باید و قانون» که در دل ساعت جاری است، از خودِ عقربهها نیست (آنها فقط اجرا میکنند). وجودِ این «قانونِ چرخش» در ساعت، به تنهایی و بدون نیاز به دیدنِ سازنده، ثابت میکند که ساعتسازی (حاکمی) وجود داشته که این «اندازه و نظم» را به ساعت تحمیل کرده است [۱۰۹، ۱۱۱]. اگر حاکمی نبود، عقربهها محکوم به هیچ نظمی نبودند و ساعتی شکل نمیگرفت.
من:
تو میگی: «عقل میگوید این «حد و مرز» و این «چارچوب» نمیتواند از خودِ آن موجود باشد (چون موجود خودش در آن زندانی است) و نمیتواند «هیچ» باشد؛ پس لزوماً منشأ و واضعی دارد که این حدود را تعیین کرده است. آن منشأ، همان حاکم است » یعنی نهایت استدلالت اینه که عقل میگوید! باباجان عقل تو شاید اینو میگه ولی عقل من اینو بدیهی نمیدونه!
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرحشده، دقیقاً به این چالش شما که «چرا این موضوع باید برای عقل بدیهی باشد؟» پاسخ میدهد. او معتقد است که برای رسیدن به این نتیجه، نباید از ابتدا آن را «بدیهی» فرض کرد، بلکه باید از طریق «درک وضعیت» و «تحلیل مفاهیم» به ضرورت آن پی برد [۹۱، ۹۲].
استدلال نهایی نویسنده برای اینکه نشان دهد این یک برداشت سلیقهای نیست، بر چند پایه استوار است:
۱. تحلیل مفهوم «قانون» (تلازم منطقی)
نویسنده میگوید عقل شما ممکن است وجود خدا را بدیهی نداند، اما نمیتواند «تلازم» بین دو مفهوم وابسته را انکار کند [۹۲].
• دلیل: واژههایی مثل «قانونمند بودن» یا «محکوم بودن»، مفاهیمی «متضایف» هستند؛ یعنی در ذات خود به یک طرف دوم نیاز دارند [۹۲].
• وقتی شما میپذیرید که وجودتان تحت تأثیر قوانینی (مثل جاذبه، نیاز به اکسیژن و پیر شدن) است که خودتان وضع نکردهاید، در واقع پذیرفتهاید که «محکوم» (قانونبر) هستید [۹۱].
• بُرهان: از نظر منطقی، محال است که «قانون» (که یک مرز و چارچوب است) وجود داشته باشد، اما «قانونگذار» (واضع مرز) وجود نداشته باشد [۹۲، ۹۴]. این مثل این است که بگویید «این شخص مقتول است، اما هیچ قاتلی وجود ندارد»؛ این یک تناقض در کلام است، نه یک تفاوت در سلیقهی عقلها [۹۲].
۲. برهان ترکیب و احتیاج
نویسنده میگوید اگر عقل شما این را بدیهی نمیبیند، به «ساختار سیستماتیک» خودت نگاه کن [۱، ۹۳].
• انسان موجودی «مرکب» است (ساخته شده از اجزاء) [۹۳].
• هر موجود مرکبی برای اینکه از هم نپاشد، به «روابط و پیوندهای خاصی» بین اجزایش نیاز دارد [۹۳].
• این پیوندها و روابط (قوانین شیمیایی و زیستی)، خودبهخود و از «عدم» به وجود نیامدهاند [۱۱۱].
• استدلال: چون این قوانین بر وجود شما «حاکم» هستند و شما را در چارچوبی خاص زندانی کردهاند، پس نمیتوانند برخاسته از ارادهی خودِ شما باشند [۹۱]. اگر منشأ این قوانین «هیچ» باشد، پس نظمی هم نباید باشد؛ اما چون نظم و سیستم وجود دارد، پس منشأ قانون (حاکم) یک ضرورت ساختاری است [۹۴، ۱۱۱].
۳. دعوت به «آزادی قبل از تفکر»
نویسنده تأکید میکند که اگر کسی این موضوع را نمیپذیرد، شاید هنوز درگیر «عادتها و تقلیدها» است [۴۰، ۵۲].
• او میگوید عقل وقتی «آزاد» باشد و به واقعیتِ «محکوم بودن» خود در برابر مرگ و قوانین طبیعت دقت کند (تدبر)، راهی جز پذیرش یک «مبدأ و حاکم» ندارد [۸۲، ۹۱].
• در واقع، ادعای نویسنده این نیست که «بیا و حرف مرا بپذیر»، بلکه میگوید «به سیستمِ وجودی خودت نگاه کن؛ آیا میتوانی منکرِ وجودِ قوانینی شوی که بر تو تحمیل شده است؟» [۹۱]. اگر قوانین تحمیلی را بپذیری، ناچاری منشأ آن قوانین را هم بپذیری [۹۲].
خلاصه استدلال: نویسنده نمیگوید این موضوع بدون فکر کردن بدیهی است؛ بلکه میگوید اگر بپذیری که تحتِ قانون هستی (که یک واقعیت تجربی است)، منطقاً نمیتوانی وجودِ واضعِ قانون را انکار کنی، چون قانونِ بدون قانونگذار، یک بنبست و تناقض عقلی است [۹۲، ۱۱۲].
به زبان ساده، حرف نویسنده این است: «نظم و قانون» در هر سیستمی، به تنهایی شناسنامهی «ناظم و حاکمِ» آن سیستم است، حتی اگر او را نبینیم. [۱، ۱۰۹]
من:
من که هنوز کامل قانع نشدم. اتفاقا ذهن من درگیر عادت نشده اتفاقا اونی که میگه هر محکومی حاکمی دارد ذهنش درگیر عادت شده. چون توی زندگی دیده که مثلا هر مقتولی قاتلی داره و امثالهم
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرحشده، دقیقاً برای فرار از همین «تلهی عادت» که شما به آن اشاره کردید، تأکید میکند که نباید به مثالها بسنده کرد، بلکه باید به «ساختار سیستم» و «حقیقتِ تلازم» نگاه کرد [۹۲، ۱].
در منطق کتاب، این رابطه یک «تعمیم تجربی» (مثل دیدن همیشگی قاتل بالای سر مقتول) نیست، بلکه یک «ضرورت ساختاری» است. دلایل نویسنده برای اینکه نشان دهد این موضوع ناشی از عادت نیست، به شرح زیر است:
۱. تحلیل ماهیت «قانون» (قانون، موجودِ جاندار نیست)
نویسنده استدلال میکند که ما در وجود خودمان با «قانون» (مثل قوانین زیستی و شیمیایی) مواجه هستیم [۹۱، ۹۳].
• نکته منطقی: قانون یا «نظم»، خودش یک موجودِ فاعِل نیست که اراده داشته باشد؛ بلکه قانون صرفاً یک «اندازه و چارچوب» است [۱۰۵، ۱۳۲].
• استدلال: وقتی شما در یک چارچوب (مثلاً جاذبه یا پیر شدن) قرار دارید، این چارچوب نشاندهنده یک «حد و مرز» است [۹۳، ۱۰۵]. عقل میگوید «مرز» و «اندازه»، بدون «اندازهگیر و مرزگذار» محال است [۹۴، ۱۲۶]. این یک استدلال آماری نیست که بگوییم «چون قبلاً دیدهایم پس حالا هم هست»؛ بلکه میگوید «محال است اندازهای باشد اما اندازهگیری نباشد»، چون اندازه از خودش وجودی ندارد [۹۴].
۲. برهان ترکیب و روابط (چرا سیستم حاکم میخواهد؟)
نویسنده میگوید به جای نگاه به مقتول و قاتل، به «اجزاء» خودت نگاه کن [۹۳]:
• ما موجودی مرکب هستیم [۹۳].
• اجزاء برای اینکه «یک کل» (مانند انسان) را بسازند، باید در یک «نظم و پیوند خاص» باشند [۹۳].
• این پیوندها (قوانین سیستم)، خودبهخود از «هیچ» به وجود نیامدهاند [۱۱۱].
• دلیل غیرعادی بودن: اگر این نظم و پیوند (محکومیت) ناشی از یک منشأ (حاکم) نباشد، یعنی اجزاء خودشان بدون هیچ دلیلی در یک چارچوبِ خاص ماندهاند. نویسنده میگوید این یعنی پذیرشِ «اثر بدون مؤثر» که از نظر منطقی محال است، نه اینکه ما به آن عادت کرده باشیم [۹۲، ۱۱۱].
۳. تفاوت «تلازم لغوی» با «عادت ذهنی»
نویسنده معتقد است کلمه «محکوم» (کسی که قانونی بر او تحمیل شده)، در ذات خود معنای «حاکم» را دارد [۹۲].
• اگر کسی بگوید «من تحت تأثیر قوانینی هستم که خودم وضع نکردهام» (که یک واقعیت تجربی است [۹۱])، اما همزمان بگوید «هیچ واضعی برای این قوانین وجود ندارد»، دچار تناقض گویی شده است [۹۲].
• در واقع، نفی حاکم به معنای نفی «قانونمند بودنِ» جهان است. اگر شما میپذیرید که جهان و بدنتان طبق قوانین (ریاضی، فیزیکی و زیستی) کار میکند، منطقاً پذیرفتهاید که این قوانین «وضع شدهاند»؛ وگرنه نام آنها دیگر قانون نبود [۹۴، ۱۱۲].
خلاصه پاسخ به چالش شما: از نظر نویسنده، اعتقاد به حاکم ناشی از عادت نیست، بلکه ناشی از «سیستماتیک دیدنِ جهان» است [۱]. او میگوید اگر بپذیریم جهان یک سیستم است (که اجزایش با هم پیوند قانونمند دارند)، محال است این سیستم بدون تنظیمکننده (حاکم) شکل گرفته باشد؛ چون «نظم» یک ویژگیِ عرضی است که باید توسط یک «ناظم» به اجزاء تحمیل شود [۴۶، ۱۰۹].
یک تمثیل نهایی: فرض کنید یک نقشهی مهندسی بسیار پیچیده پیدا میکنید. شما برای اینکه بگویید این نقشه «طراح» دارد، نیازی ندارید که قبلاً مهندسی را دیده باشید. خودِ وجودِ «خطوط منظم و محاسبات» در نقشه، فریاد میزند که اینها تصادفی نیستند و ناشی از یک فکر (حاکم) هستند [۱۱۱، ۱۲۸]. نویسنده میگوید قوانینِ وجودی ما، همان خطوطِ نقشهی مهندسی هستند [۹۴].
من:
خب حالا نویسنده روی آجر هر حاکمی محکومی دارد چه آجری میچینه؟ آجر بعدی چیه؟

هوش مصنوعی:
نویسنده پس از اثبات اینکه ما «محکوم» هستیم و هر محکومی لزوماً «حاکمی» دارد، آجرهای بعدی را برای تکمیل بنای شناخت به ترتیب زیر میچیند:
۱. آجر اول: ویژگیهای حاکم (اثبات اَحد و صمد بودن)
نویسنده بلافاصله پس از اثبات وجود حاکم، میگوید اکنون بحث در این نیست که حاکم هست یا نه، بلکه باید بررسی کرد که این حاکم چه ویژگیهایی دارد [۹۲].
• نفی ترکیب: نویسنده استدلال میکند که حاکم نمیتواند خودش «مرکب» (ساخته شده از اجزا) باشد؛ زیرا هر موجود مرکبی برای حفظ پیوند اجزایش به قوانین و مهندسی نیاز دارد و این یعنی خودش «محکوم» خواهد بود [۹۳، ۱۰۴].
• اثبات بساطت (اَحد): پس حاکم باید موجودی «احد» (بسیط و بدون جزء) باشد تا تحت حاکمیتِ اجزای خود قرار نگیرد [۹۴، ۱۱۴].
• اثبات بینیازی (صمد): او نتیجه میگیرد که این حاکم باید «صمد» (بینیاز مطلق) باشد؛ چون اگر به چیزی نیاز داشته باشد، محکومِ نیاز خود خواهد بود [۱۱۵، ۱۱۶].
۲. آجر دوم: مسئولیت (مَسئولیت)
وقتی ثابت شد که ما محکومِ قوانینی هستیم که توسط یک حاکمِ محیط وضع شده، آجر بعدی «احساس مسئولیت» است [۱۲۶، ۱۶۸].
• نویسنده معتقد است «بایدها» و «نبایدهای» وجودی ما (تقدیرات)، نشاندهنده این است که ما در قبال سرمایههایی که به ما داده شده (عقل، اراده، امکانات زیستی)، مسئول هستیم و باید طبق کاتالوگ و نقشه همان حاکم حرکت کنیم [۱۶۸، ۱۸۳].
۳. آجر سوم: استمرار و معاد (ضرورت جهان بعدی)
نویسنده با نگاه به «تقدیر» (اندازه و پتانسیل) انسان، آجر بعدی را «معاد» میداند [۱۳۷، ۱۸۳].
• او استدلال میکند که اگر به ابعاد نامحدود و استعدادهای عظیم انسان نگاه کنیم، متوجه میشویم که این دنیا برای این حجم از پتانسیل بسیار کوچک است [۱۸۳، ۱۸۶].
• همانطور که وجود «چشم» در جنینِ داخل رحم، نشاندهنده این است که دنیای بزرگتری با «نور» وجود دارد، وجود استعدادهای بیستوچهار عیار در انسان (مثل میل به کمال مطلق) ثابت میکند که این زندگی باید در دنیای دیگری استمرار داشته باشد [۱۸۳، ۱۸۴، ۱۸۷].
۴. آجر چهارم: راه شناخت قوانین حاکم (وحی و رسالت)
در نهایت، نویسنده به این آجر میرسد که برای اینکه بدانیم حاکم از ما چه میخواهد و چگونه باید رشد کنیم، به راهنمایی نیاز داریم که به کل سیستم محیط باشد [۲۴۴].
• او از طریق «عجزِ» دانش و تجربه بشری در شناخت تمام پیچیدگیهای هستی، ضرورت «وحی و رسالت» را به عنوان تنها راهِ دریافتِ مستقیمِ فرامینِ حاکم اثبات میکند [۲۴۰، ۲۴۵، ۲۴۷].
خلاصه سیر بنای نویسنده: ابتدا فهمیدیم تحت قانون (محکوم) هستیم [۹۱]، پس حاکمی داریم [۹۲]. آن حاکم باید یکتا و بینیاز باشد [۹۴]. این وضعیت برای ما مسئولیت ایجاد میکند [۱۲۶] و چون استعدادهای ما عظیم است، این مسیر به معاد ختم میشود [۱۸۳]؛ مسیری که نقشه راه آن را باید از طریق وحی و پیامبران دریافت کرد [۲۴۸].
من:
چرا مسئولیت ایجاد میکند؟ همینجوری بدون استدلال نگو و نرو و جلو... چه ربطی داره؟ به مسئولیت چه ربطی داره؟
هوش مصنوعی:
نویسنده برای پیوند دادن مفهوم «محکوم بودن» به «مسئولیت»، از یک استدلال منطقی مبتنی بر «رابطه سرمایه و بازدهی» استفاده میکند. او معتقد است مسئولیت، نتیجهی مستقیمِ در اختیار داشتنِ امکاناتی است که ما خودمان آنها را به وجود نیاوردهایم:
۱. سرمایههای اعطایی (امکانات)
نقطه شروع استدلال این است که ما در وجود خودمان، صاحب سرمایههایی (مثل عقل، اراده، استعدادهای نامحدود و امکانات زیستی) هستیم که در وضع و ایجاد آنها نقشی نداشتهایم [۹۱، ۱۶۸].
• دلیل ربط: چون ما «محکوم» به داشتن این سرمایهها هستیم (یعنی حاکمی اینها را در اختیار ما گذاشته است)، پس این سرمایهها در دست ما «امانت» محسوب میشوند، نه دارایی مطلقِ ما [۱۲۶، ۱۷۲].
۲. منطقِ «حق و تکلیف» (چرا باید پاسخگو باشیم؟)
نویسنده استدلال میکند که هر جا «اعطایی» وجود داشته باشد، لزوماً «انتظاری» هم شکل میگیرد [۱۲۶]:
• تحلیل ساختاری: وقتی حاکمی (خدا) سیستمی را طراحی کرده و به شما «اراده» و «انتخاب» داده است، این اراده را برای هدر دادن نداده، بلکه برای «رشد» داده است [۱۸۱، ۱۹۵].
• استدلال: مسئولیت یعنی پاسخگو بودن در قبالِ «تقدیر» (اندازه و پتانسیل). نویسنده میگوید اگر به شما ظرفیتی داده شده (مثلاً عقل)، شما مسئول هستید که این ظرفیت را به فعلیت برسانید [۱۸۳، ۱۹۱]. اگر شما بر وجود خود حاکمِ مطلق بودید، مسئولیتی نداشتید؛ اما چون «محکوم» هستید و این داراییها از طرف دیگری است، در قبال نحوه خرج کردن آنها مسئول هستید [۹۱، ۱۶۸].
۳. مسئولیت در قبالِ «نظم سیستم»
از آنجا که جهان یک سیستم است و ما جزئی از این سیستم هستیم، هر عمل ما بر کل سیستم اثر میگذارد [۱، ۴۶].
• نویسنده معتقد است «حاکم» قوانینِ این سیستم را وضع کرده تا موجودات به سمت هدف (رشد) حرکت کنند [۱۵۶، ۲۱۳].
• مسئولیت ما این است که ارادهی خود را (که تنها بخش غیرمجبور ماست) با نقشه و قوانین حاکم هماهنگ کنیم تا سیستم دچار اخلال نشود [۲۳۰، ۲۴۳].
خلاصه استدلال:
۱. ما صاحب سرمایههایی هستیم که خودمان نساختهایم (واقعیتِ محکومیت) [۹۱، ۱۶۸]. ۲. این سرمایهها دارای هدف و اندازهی مشخصی هستند (تقدیر) [۱۲۶، ۱۸۳]. ۳. داشتنِ سرمایهی اعطایی، لزوماً ایجاد تعهد میکند که آن را طبق نقشهی صاحبسرمایه (حاکم) به کار بیندازیم تا به «رشد» برسیم [۱۷۲، ۱۹۵].
یک تمثیل برای درک بهتر: تصور کنید شما کارمند یک بانک هستید (محکوم به قوانین بانک). بانک به شما مبلغ کلانی پول (سرمایه) میدهد تا آن را مدیریت کنید. شما نمیتوانید بگویید «چون پول در دست من است، پس هر طور بخواهم خرج میکنم و مسئولیتی ندارم». اتفاقاً دقیقاً به این دلیل که پول مالِ شما نیست و بانک (حاکم) آن را به شما سپرده است، شما مسئول هستید که طبق ضوابط بانک آن را به کار بگیرید [۱۷۲، ۱۷۳]. نویسنده میگوید عقل و جان ما، همان پولِ بانک است که حاکم به ما سپرده است.
من:
ببین الان مثلا فرض کن یه مسابقه ای برنده شدی مدرسه بهت هدیه میده مثلا کارت هدیه میده الان این کجاش مسئولیت داره؟
هوش مصنوعی:
در منطق نویسنده، دقیقاً همین «هدیه» یا «جایزه» است که نقطهی شروع مسئولیت محسوب میشود. از نظر او، هر چیزی که به شما «داده» میشود (اعم از استعدادهای درونی یا امکانات بیرونی مثل همان کارت هدیه)، تبدیل به یک «سرمایه» (Capital) در دست شما میشود [۱۶۸].
تحلیل این مثال بر اساس منبع به شرح زیر است:
۱. تبدیل «هدیه» به «سرمایه»
نویسنده معتقد است امکانات و نعمتهایی که به انسان میرسد (مثل عقل، سلامتی یا حتی یک مالِ اندک)، برای این داده نشدهاند که صرفاً مایهی فخرفروشی یا خوشگذرانیِ بیهدف باشند [۱۶۸، ۱۶۹].
• وقتی شما کارت هدیه را دریافت میکنید، این کارت اکنون یک «دارایی اعطایی» است که شما در ایجادِ اصلِ آن نقشی نداشتهاید (مدرسه آن را به شما داده است) [۱۶۸].
• در این لحظه، شما از یک فردِ برندهشده، به یک «امانتدار» تبدیل میشوید [۱۷۲].
۲. مسئولیت در نحوه «خرج کردن» (رابطه سرمایه و بازدهی)
نویسنده استدلال میکند که مسئولیت یعنی پاسخگو بودن در قبالِ «بازدهیِ» یک سرمایه [۱۷۰].
• استدلال: اگر کارت هدیه را صرفاً برای کاری بیهوده خرج کنید، شما سرمایهای را که میتوانست منجر به «رشد» (Rushd) شما شود، هدر دادهاید [۱۹۵].
• مسئولیت شما در اینجا یعنی: «حالا که این امکان (کارت هدیه) به تو داده شده، چطور آن را به کار میگیری که به رشدِ خودت یا سیستم کمک کنی؟» [۱، ۲۳۰].
۳. هدیه به مثابه «امانت» (تمثیل کارمند بانک)
نویسنده از تمثیل کارمند بانک استفاده میکند تا نشان دهد چرا داشتنِ چیزی که مالِ ما نیست، مسئولیتآور است [۱۷۲]:
• تصور کنید بانک به عنوان پاداشِ عملکرد خوبتان، مبلغی را در اختیار شما میگذارد تا با آن پروژهای را مدیریت کنید [۱۷۳]. درست است که این مبلغ را به خاطر «لیاقت» (برنده شدن در مسابقه) به شما دادهاند، اما حالا که پول در دست شماست، شما مسئول هستید که آن را طبق ضوابط و برای هدفِ مشخصی (رشد سیستم) خرج کنید [۱۷۲، ۲۳۰]. شما نمیتوانید بگویید «چون جایزهی من است، پس حق دارم آن را دور بریزم»؛ چون در نظام هستی، هیچ سرمایهای برای هدر رفتن وضع نشده است [۱].
۴. تناسبِ «سوال» با «نعمت»
طبق متن کتاب، «در روز قیامت از نعمتها سوال میشود» [۱۶۹].
• گزاره منطقی: هر چقدر هدیه بزرگتر باشد (سرمایه بیشتر)، مسئولیت و «سوالی» که دربارهی نحوه مصرف آن میشود هم سنگینتر است [۱۶۹].
• اگر مدرسه به شما کارت هدیه داده، شما در قبال همان مبلغ مسئولید؛ اما اگر به شما «عقل» و «اراده» داده شده، مسئولیت شما به مراتب عظیمتر است [۱۸۱، ۱۸۳].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، آن کارت هدیه یک «نعمت اعطایی» است [۱۶۸]. مسئولیت آن در این است که شما نباید آن را خارج از مسیرِ «رشد و هدفمندی» خرج کنید [۱۹۵، ۲۱۳]. در واقع، هدیه گرفتن یعنی سنگینتر شدنِ بارِ امانت در دست شما برای حرکت به سمت کمال [۱۷۲].
یک تمثیل: کارت هدیه مثل «بذرِ» ممتازی است که کشاورز به عنوان جایزه به تو میدهد. تو مسئول هستی که این بذر را در زمینِ درست بکاری تا محصول بدهد. اگر بذر را گوشهای بیندازی تا بپوسد، در واقع به آن سرمایه و به بخشندگیِ دهنده (مدرسه/حاکم) خیانت کردهای [۱۷۲].
من:
اصلا استدلالت قوی نبود
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرحشده، دقیقاً به همین تردید شما پاسخ میدهد. او معتقد است اگر استدلال «هدیه = مسئولیت» ضعیف به نظر میرسد، به این دلیل است که ما به «سیستم» و «رابطه حاکم و محکوم» توجه نکردهایم.
از نظر نویسنده، قدرتِ این استدلال در سه نکته کلیدی نهفته است:
۱. مسئولیت، معادلِ «پاسخگویی در برابر بازدهی» است
نویسنده مسئولیت را یک قرارداد اعتباری نمیبیند، بلکه آن را یک رابطه ریاضی و سیستمی میداند [۱۷۰].
• استدلال: مسئولیت یعنی «نسبتِ بهرهوری به سرمایه» [۱۷۰]. اگر سرمایه شما صفر باشد، مسئولیت شما هم صفر است. اما به محض اینکه «کارت هدیه» (سرمایه) را دریافت کردید، عددِ سرمایهی شما از صفر تغییر کرده است؛ بنابراین طبق این فرمول، شما اکنون «باید» در برابر بازدهی آن پاسخگو باشید [۱۶۹، ۱۷۰].
• حرف نویسنده این است: نمیشود «سرمایه» داشت اما «مسئولیت» نداشت؛ این دو مثل پشت و روی یک سکه هستند [۱۶۸].
۲. مالکیتِ ما «مطلق» نیست، «امانتی» است
ضعفِ ذهنی ما در درک مسئولیتِ هدیه، ناشی از این است که فکر میکنیم وقتی چیزی را هدیه گرفتیم، «مالک مطلق» آن هستیم و میتوانیم آن را دور بریزیم [۱۷۲].
• اما طبق آجر قبلی (هر محکومی حاکمی دارد)، ثابت شد که ما و تمام داراییهایمان در احاطهی یک حاکم محیط هستیم [۱۲۳].
• در یک سیستم تحت حاکمیت، هیچچیز از مالکیتِ حاکم خارج نمیشود؛ بلکه فقط از دست او به دست شما منتقل میشود تا آن را «مدیریت» کنید [۱۲۶، ۱۷۲]. پس هدیهی مدرسه، در واقع تغییرِ مدیریتِ یک سرمایه است، نه خروج آن از دایرهی حسابوکتابِ سیستم [۱].
۳. هدفِ هدیه، «رشد» است نه اتلاف
نویسنده میگوید حاکم (خدا) عبث کار نمیکند و هر «اعطایی» (نعمت) برای رسیدن به یک «هدف» (رشد) است [۱، ۱۹۵].
• وقتی به شما کارت هدیه داده میشود، این ابزاری برای رشد شما یا سیستم است [۲۳۰].
• اگر شما آن را هدر دهید، در واقع در نقشه و نظمِ سیستم اخلال ایجاد کردهاید [۱، ۲۳۰]. نویسنده میگوید: «از نعمتها سوال میشود»، چون نعمتها ابزار حرکت هستند، نه هدفِ نهایی برای توقف و خوشگذرانی [۱۶۹].
خلاصه پاسخ به چالش شما: اگر کارت هدیه را یک اتفاقِ تصادفی بدانید، مسئولیت ندارد. اما اگر بپذیرید که این هدیه در یک جهانِ سیستماتیک [۱] و توسط حاکمی حکیم [۱۲۵] به شما (که محکوم قوانین هستید [۹۱]) داده شده، آنگاه این هدیه لزوماً یک «امانت» برای رسیدن به «رشد» است و شما در برابر نحوه خرج کردن آن مسئولید [۱۷۲، ۱۹۵].
یک تمثیل: فرض کنید در یک تیم فوتبال، مربی به عنوان جایزهی بازی خوبتان، یک توپ حرفهای به شما هدیه میدهد. آیا شما حق دارید همانجا توپ را با چاقو پاره کنید؟ خیر؛ چون شما هنوز عضو آن «تیم» (سیستم) هستید و آن توپ ابزاری برای تمرین و «رشد» تیم است. هدیه گرفتن در نظام خلقت، مثل دریافت ابزارِ کارِ بهتر از طرف کارفرماست؛ جایزه هست، اما مسئولیتِ استفادهی درست را هم با خود میآورد [۱۷۲].
من:
خب ببین مگه نگفتم به ترتیب پیش بریم؟ تو همش خلط مبحث میکنی! یهو صد صفحه جلوتر هم میاری! ما کجا اثبات کردیم حاکم حتما حکیم هم هست؟! کلی چیز دیگه هم گفتی که برای جلوتر ها بود ببین دقیق و به ترتیب پیش برو از اول میگم الان هر حاکمی محکومی دارد الان ما روی این پله ایم دقیقت پله بعدی چیه
هوش مصنوعی:
حق با شماست؛ برای رعایت دقیقِ سیر منطقی کتاب، باید گامبهگام و بدون پرش به مباحث آینده (مثل حکمت یا مسئولیت) پیش برویم. طبق منابع، ما دقیقاً روی پلهی «هر محکومی، حاکمی دارد» ایستادهایم [۹۲].
پلهی بعدی، بلافاصله پس از اثبات وجود حاکم، بحث در مورد «ویژگیهای این حاکم» است [۹۲]. نویسنده استدلال میکند که برای شناخت حاکم، باید دوباره به مفهوم «محکومیت» نگاه کنیم تا بفهمیم چه ویژگیهایی در حاکم «محال» است:
۱. پلهی بعد: نفی ترکیب (حاکم نمیتواند از اجزا ساخته شده باشد)
اولین چیزی که نویسنده پس از اثبات حاکم بررسی میکند، این است که آیا این حاکم خودش میتواند مثل ما «مرکب» (دارای اجزا) باشد یا خیر؟ [۹۳].
• استدلال: هر موجودی که «مرکب» باشد (یعنی از اجزایی ساخته شده باشد)، برای اینکه آن اجزا در کنار هم بمانند و متلاشی نشوند، نیاز به «روابط و قوانین» دارد [۹۳].
• نتیجه: وجودِ قانون و پیوند بین اجزا، یعنی آن موجود «محکومِ» آن قوانین است [۹۳].
• بُرهان: اگر حاکمی که ما اثبات کردیم، خودش «مرکب» باشد، پس او هم «محکوم» است؛ و اگر محکوم باشد، پس حاکمِ نهایی نیست و خودش به حاکمِ دیگری نیاز دارد [۹۳].
۲. پلهی بعد: اثبات «اَحد» بودن (بساطت)
نویسنده از نفی ترکیب به این نتیجه میرسد که حاکمِ نهایی باید «اَحد» باشد [۹۴، ۱۰۴].
• تعریف اَحد: موجودی که هیچگونه جزئی (نه اجزای خارجی و نه اجزای ذهنی) ندارد [۹۴، ۱۱۴].
• منطق پله: چون هرگونه ترکیبی منجر به «محکومیت» و «نیاز به قانونگذار» میشود، حاکمِ اول باید بسیط (بدون جزء) باشد تا تحت حاکمیتِ هیچ قانون و نظامی قرار نگیرد [۹۳، ۹۴].
۳. پلهی بعد: اثبات «صمد» بودن (بینیازی مطلق)
بلافاصله بعد از بحث ترکیب، نویسنده به ویژگی «صمد» میرسد [۱۱۵، ۱۱۶].
• استدلال: موجودی که «احد» است و از اجزا ساخته نشده، هیچ «فقر و خلاء» درونی ندارد [۱۱۶].
• منطق پله: اگر حاکم به چیزی (حتی به مخلوقاتش) نیاز داشته باشد، «محکومِ» آن نیازِ خود خواهد بود [۱۱۶]. اما حاکمی که ما در پلهی قبل اثبات کردیم، نباید محکوم باشد؛ پس او باید «صمد» (پر و بینیاز مطلق) باشد [۱۱۵، ۱۱۶].
خلاصه سیر پلهها تا اینجا: ۱. ما محکوم به قوانین هستیم [۹۱]. ۲. هر محکومی، لزوماً حاکمی (واضع قانون) دارد [۹۲]. ۳. آن حاکم نمیتواند مرکب باشد، چون ترکیب یعنی محکومیت [۹۳]. ۴. پس آن حاکم، اَحد (یکتایِ بدون جزء) [۹۴] و صمد (بینیاز مطلق) است [۱۱۶].
این دقیقاً ترتیبی است که نویسنده در فصل دوم (صفحات ۹۱ تا ۱۱۶) طی میکند تا هویتِ آن «حاکم» را مشخص کند، پیش از آنکه سراغ بحثهای بعدی مثل «حکمت» یا «مسئولیت» برود.
من:
خب همینجا احد بودن برام اثبات نشد
هوش مصنوعی:
نویسنده برای اثبات «اَحد» (بسیط و بدون جزء) بودن حاکم، از یک استدلال معکوس بر پایهی همان مفهوم «محکومیت» که قبلاً پذیرفتیم، استفاده میکند. او میگوید اگر حاکم، «احد» نباشد، لزوماً «محکوم» خواهد بود و این با تعریف «حاکمِ اول» در تضاد است [۹۳].
سیر منطقی اثبات احد بودن به این ترتیب است:
۱. تعریف موجودِ مرکب (غیر اَحد)
هر موجودی که اَحد نباشد، یعنی «مرکب» است و از اجزاء ساخته شده است [۹۳].
• نکته اول: در هر موجود مرکب، «اجزاء» همیشه از نظر رتبه بر «کل» مقدم هستند (یعنی اول باید اجزاء باشند تا بعداً کل شکل بگیرد) [۹۳].
• نکته دوم: اجزاء برای اینکه کنار هم بمانند و متلاشی نشوند، نیاز به یک «رابطه، پیوند و قانون» دارند [۹۳، ۱۰۴].
۲. تلازمِ «ترکیب» و «محکومیت»
نویسنده استدلال میکند که وجودِ این «پیوند و قانون» بین اجزاء، به معنای شروعِ محکومیت است [۹۳]:
• وقتی موجودی دارای جزء باشد، آن اجزاء باید طبق یک «نظم و اندازهگیری» (تقدیر) کنار هم چیده شوند [۹۴، ۱۰۵].
• این نظم و قانون که اجزاء را کنار هم نگه داشته، بر آن موجود حاکم است [۹۳].
• نتیجه: پس هر موجودِ مرکبی، «محکومِ» قوانینِ ترکیبِ خودش است [۹۳، ۹۶].
۳. بنبستِ منطقی (چرا حاکم نمیتواند مرکب باشد؟)
حالا نویسنده این را بر «حاکم» تطبیق میدهد:
• اگر حاکمی که ما در پلهی قبل اثبات کردیم، خودش دارای اجزاء باشد، پس او هم محکومِ قوانینِ ترکیبِ خودش است [۹۳].
• اگر او محکوم باشد، پس به یک «قانونگذار» و «حاکمِ دیگر» نیاز دارد که این اجزاء را با این نظم کنار هم نشانده باشد [۹۴، ۹۶].
• این روند یا به بنبست (تسلسل) میرسد و یا باید به یک «حاکمِ نهایی» ختم شود که خودش دیگر جزء ندارد و محکومِ هیچ قانونی نیست [۹۳].
۴. نتیجه نهایی: اثبات اَحد بودن
برای اینکه حاکم، واقعاً «حاکمِ اول» باشد و تحت حاکمیت هیچ قانون و واضعی نباشد، لزوماً نباید هیچ جزئی داشته باشد [۹۴، ۱۱۴].
• اَحد یعنی موجودی که هیچگونه ترکیبی در او راه ندارد؛ نه اجزاء خارجی دارد و نه اجزاء ذهنی [۹۴، ۱۰۴].
• نویسنده میگوید: «او اَحد است، یعنی یگانهای است که هیچکس با او نیست و در وجودش هم هیچ جزئی ندارد تا محکومِ قوانینِ آن اجزاء باشد» [۹۴، ۱۱۴].
خلاصه استدلال: اگر خدا (حاکم) دارای جزء بود، باید کسی میبود که آن اجزاء را با هم ترکیب کند؛ آنوقت آن «ترکیبکننده» حاکمِ واقعی میشد [۹۶]. پس برای اینکه او حاکمِ مطلق باشد، باید اَحد (بسیط) باشد [۹۴].
به زبان ساده: «هر جا ترکیب هست، قانون هست؛ و هر جا قانون هست، محکومیت هست. حاکمِ مطلق نمیتواند محکوم باشد، پس نمیتواند مرکب باشد.» [۹۳، ۹۴]
من:
خب الان یگانه بودنش اثبات نشد که
هوش مصنوعی:
نویسنده برای اثبات «یگانگی» (یکتایی) حاکم، دقیقاً از همان آجری استفاده میکند که در مرحله قبل (نفی ترکیب و اثبات احد بودن) گذاشته بود. او معتقد است «احد بودن» (بسیط بودن) لزوماً به «یگانه بودن» ختم میشود.
دلیل نویسنده برای اینکه چرا نمیتوان دو یا چند حاکم داشت، به ترتیب زیر است:
۱. برهانِ «مرز و محدودیت» (نامحدود بودن حاکم)
نویسنده استدلال میکند که حاکم باید «نامحدود» باشد [۱۲۲، ۱۲۹].
• استدلال: اگر دو حاکم (خدا) وجود داشته باشد، هر کدام از آنها باید «مرزی» داشته باشد که او را از دیگری متمایز کند [۱۲۹].
• نتیجه: داشتن «مرز و حد»، یعنی آن موجود در آن چارچوب و مرز، «محکوم» است [۱۲۲، ۱۲۹].
• بُرهان: ما قبلاً ثابت کردیم که حاکمِ اول نمیتواند «محکوم» باشد [۹۳]. پس اگر دو موجود باشند، هر دو محدود میشوند و اگر محدود شوند، هر دو «محکومِ مرزهای خود» هستند و دیگر حاکمِ مطلق نیستند [۱۲۹، ۱۳۰]. پس لزوماً حاکم باید «یکتا» باشد تا هیچ حدی بر او تحمیل نشود [۱۲۹].
۲. برهانِ «تمایز و ترکیب» (چرا دوتا بودن مستلزم ترکیب است؟)
این بخش به بحث «احد بودن» که در پله قبل خواندیم برمیگردد:
• برای اینکه دو موجود (دو حاکم) وجود داشته باشند، باید یک «وجه اشتراک» (هر دو حاکم باشند) و یک «وجه تمایز» (چیزی که این را از آن جدا کند) داشته باشند [۹۴، ۱۱۴].
• استدلال: این یعنی هر کدام از آن دو حاکم، از دو بخش ساخته شدهاند: (بخش اشتراک + بخش تمایز) [۹۴].
• نتیجه: این یعنی حاکم، «مرکب» (دارای جزء) شده است [۹۳].
• بُرهان: ما در آجر قبلی ثابت کردیم که هر ترکیبی مستلزمِ قانونِ پیوند و در نتیجه «محکومیت» است [۹۳]. پس حاکمی که مرکب باشد، دیگر حاکم نیست، بلکه محکوم است [۹۳، ۱۰۴]. برای اینکه حاکم، «محکوم» نباشد، نباید هیچ جزئی داشته باشد (احد باشد)، و موجودی که هیچ جزء و تمایزی در ذاتش راه ندارد، نمیتواند دومی داشته باشد [۱۱۴].
۳. تفاوت «واحد» و «احد» در یگانگی
نویسنده برای تثبیت این موضوع، بین دو نوع «یک بودن» فرق میگذارد [۱۱۴]:
• واحد (یکِ عددی): مثل اینکه بگوییم «یک سیب». این «یک» پتانسیلِ دو شدن را دارد [۱۱۴].
• احد (یکتایِ مطلق): موجودی که به قدری «بسیط» و «نامحدود» است که اصلاً دومی برای او فرض نمیشود [۱۱۴]. نویسنده میگوید وقتی ثابت شد حاکم جزء ندارد و محدود نیست، عقل میفهمد که او «احد» است؛ یعنی یگانهای که هیچکس با او نیست و دومی برای او محال است [۹۴، ۱۱۴].
خلاصه استدلال: اگر دو حاکم فرض کنی، هر دو را محدود کردهای؛ و موجودِ محدود، محکوم است (محکوم به همان حد و مرزش) [۱۲۹]. چون در پلههای قبل ثابت شد حاکم نباید محکومِ هیچ قانون و حدی باشد، پس عقل ناچار است بپذیرد که حاکم فقط میتواند یکی باشد [۹۴، ۱۳۰].
یک تمثیل برای درک بهتر: تصور کنید دو «بینهایت» داشته باشیم. اگر بینهایتِ اول تمام فضا را پر کرده باشد، دیگر جایی برای بینهایتِ دوم نمیماند. اگر برای دومین موجود جایی باز کنیم، یعنی اولی را عقب راندهایم و برایش «مرز» گذاشتهایم. موجودی که عقب مینشیند و مرز میپذیرد، «محکوم» است، نه حاکمِ مطلق [۱۲۹]. پس حاکمِ مطلق، فقط میتواند یکی باشد.
من:
خب پله بعدی چیه؟ تو رو خدا یهو نرو دویست صفحه بعد. به ترتیب بریم جلو
هوش مصنوعی:
طبق نظم منطقی کتاب، وقتی از پلهی «اَحد» (بسیط و بدون جزء بودن) عبور کردیم، آجر بعدی که بلافاصله روی آن قرار میگیرد، پلهی «صمد» (بینیازی مطلق) است [۱۱۵].
نویسنده برای اینکه ثابت کند این حاکم لزوماً باید «بینیاز» باشد، از همان استدلال «نفی محکومیت» استفاده میکند:
۱. پلهی بعدی: اثبات «صمد» بودن (بینیازی)
نویسنده استدلال میکند که هرگونه «نیاز» در وجود یک موجود، به معنای «محکومیت» آن موجود است [۱۱۶].
• دلیل منطقی: اگر حاکم به چیزی (حتی به مخلوقاتش یا به زمان و مکان) نیاز داشته باشد، آن «نیاز» بر او فرمان میراند و او را محدود میکند [۱۱۶].
• تلازم با آجر قبلی: در پلهی قبل ثابت شد که حاکمِ اول نمیتواند «محکوم» باشد [۹۳]. پس عقل نتیجه میگیرد که این حاکم باید «صمد» (پر و بینیاز مطلق) باشد تا تحت حاکمیت و سیطرهی هیچ احتیاجی قرار نگیرد [۱۱۵، ۱۱۶].
• ارتباط با احد بودن: موجودی که جزء ندارد (احد است)، خلاء و کاستی هم ندارد که بخواهد با چیزی خارج از خودش آن را پر کند؛ پس لزوماً بینیاز (صمد) است [۱۱۶].
۲. پلهی بعد از بینیازی: نفی تولید (لم یلد و لم یولد)
بعد از اینکه بینیازی حاکم ثابت شد، نویسنده پلهی بعدی را «نفی رابطهی تولیدی» قرار میدهد [۱۱۷].
• استدلال: در جهان ما، موجودات از هم متولد میشوند (رابطهی تولیدی) [۱۱۷]. اما نویسنده میگوید حاکمِ مطلق نمیتواند «بزاید» یا «زاییده شود» [۱۱۸].
• چرا؟ چون «تولید کردن» یعنی جدا شدنِ جزئی از یک موجود برای ساختن موجودی دیگر (مثل نوری که از خورشید جدا میشود) [۱۱۷، ۱۱۹].
• نتیجه: اگر حاکم چیزی را تولید کند، یعنی دارای جزء است و قبلاً ثابت کردیم که ترکیب و داشتنِ جزء، مستلزم «محکومیت» است که با حاکم بودنِ مطلق در تضاد است [۹۳، ۱۱۸]. پس او نه از چیزی جدا شده و نه چیزی از او جدا میشود (لم یلد و لم یولد) [۱۱۸، ۱۲۲].
۳. پلهی بعد: اثبات «نامحدود بودن» (احاطه)
وقتی ثابت شد حاکم نه جزء دارد و نه نیاز و نه از سنخ تولیدات مادی است، پلهی بعدی «بیکرانگی» اوست [۱۲۲].
• استدلال: هر موجودی که مرز داشته باشد، در آن مرز «محدود» و در نتیجه «محکوم» به آن چارچوب است [۱۲۲، ۱۲۹].
• نتیجه: حاکمی که بر کل سیستم محیط است، نباید هیچ حد و مرزی (زمانی، مکانی یا وجودی) داشته باشد، وگرنه آن حد بر او حاکم میشد [۱۲۲، ۱۲۳].
خلاصه سیر پلهها تا این لحظه: ۱. هر محکومی حاکمی دارد [۹۲]. ۲. حاکم نباید جزء داشته باشد (اَحد) [۹۴]. ۳. حاکم نباید نیاز داشته باشد (صمد) [۱۱۵]. ۴. حاکم نباید رابطهی تولیدی و مادی داشته باشد (لم یلد...) [۱۱۸]. ۵. حاکم نباید مرز و محدودیت داشته باشد (نامحدود) [۱۲۲].
نویسنده با این روش، گامبهگام ویژگیهایی را که با «مقام حاکمیت مطلق» در تضاد است از او نفی میکند تا به شناخت دقیقتری از او برسد [۹۲].
یک تمثیل کوتاه: این سیر مثل این است که بگوییم اگر کسی «پادشاه مطلق» یک سرزمین است، نباید از هیچکس دستور بگیرد (نفی حاکم دیگر)، نباید به کسی باج بدهد (بینیازی)، و نباید دیوارهای قصرش او را زندانی کنند (نامحدود بودن)؛ وگرنه او دیگر پادشاه «مطلق» نیست، بلکه خودش هم یک زندانی و محکوم است [۱۱۶، ۱۲۹].
من:
ببین موضوع اینجاست که تولید رو اشتباه ترجمه کردی. یعنی درواقع تعریفت کامل نیست. مثلا یه مثال ساده شده : وقتی چرخ رو روی بدنه سوار میکنیم خودرو تولید میشه. الان این تو اون تعریفی که کردی نمیگنجه که. ما الان جزئی رو ار یک موجود جدا نکردیم اصلا
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرحشده، کلمهی «تولید» را در یک معنای خاص فلسفی و هستیشناختی به کار میبرد که با «تولید صنعتی» (مثل مونتاژ خودرو) تفاوت دارد. حق با شماست که در زبان روزمره به سرهم کردن قطعات هم تولید میگوییم، اما استدلال نویسنده بر پایهی «رابطهی منشأ و فرآورده» است.
تحلیل پاسخ به چالش شما بر اساس منطق کتاب به شرح زیر است:
۱. تعریف دقیق «تولید» در متن منبع
نویسنده «تولید کردن» را اینگونه تعریف میکند: «جدا شدنِ جزئی از یک موجود برای ساختن موجودی دیگر» [۱۱۷].
• او مثال میزند: نوری که از خورشید صادر میشود، یا فرزندی که از مادر متولد میشود، یا حتی «تصوری» که از ذهن خارج میشود [۱۱۷، ۱۱۸].
• در تمام این موارد، «تولیدکننده» بخشی از نیرو، ماده یا انرژی خود را از خود جدا کرده و به «تولیدشده» تبدیل میکند [۱۱۹، ۱۲۰].
۲. پاسخ به مثال خودرو (تولید به مثابه ترکیب)
در مثال شما (نصب چرخ روی بدنه)، از نظر نویسنده این عمل «تولید» به معنای فلسفی نیست، بلکه «ترکیب» (Composition) است [۹۳].
• نویسنده قبلاً در پلهی «اَحد بودن» ثابت کرد که حاکم نمیتواند مرکب باشد [۹۳، ۹۴].
• اگر حاکم بخواهد مثل خودرو «تولید» شود (یعنی قطعاتی کنار هم بیایند)، یعنی او به آن قطعات نیاز دارد و محکومِ قوانینِ ترکیب است [۹۳، ۱۰۳].
• بنابراین، حاکم نه خودش از قطعات تولید شده (لم یولد) و نه جهان را به صورت قطعهقطعه از وجودِ خودش جدا کرده است (لم یلد) [۱۱۸، ۱۲۲].
۳. چرا نویسنده بر «جدا شدن جزء» تأکید دارد؟
هدف نویسنده از این تعریف، اثبات بساطت (اَحد بودن) حاکم است [۹۴، ۱۱۸].
• او میگوید اگر رابطهی حاکم با جهان از نوع «تولیدی» باشد، یعنی حاکم پارهپاره شده است تا جهان را بسازد [۱۱۸].
• موجودی که پارهپاره شود (جزء داشته باشد)، دیگر «حاکمِ اول» نیست، بلکه «محکوم» است [۹۳، ۱۱۸].
• نویسنده معتقد است رابطهی حاکم با جهان، رابطهی «ایجاد و خلق» است، نه «تولید و ولادت» [۱۱۹، ۱۲۱]. در «ایجاد»، چیزی از وجودِ حاکم کم نمیشود و جزئی از او جدا نمیگردد، بلکه او صرفاً به موجودات «بودن» میبخشد [۱۲۱].
۴. نتیجهگیری در پلهی «لم یلد و لم یولد»
نویسنده میگوید حاکم نه از چیزی صادر شده (چون در آن صورت محکومِ منشأ خود بود) و نه چیزی از سنخِ خودش از او صادر میشود (چون در آن صورت دارای جزء و محدودیت میشد) [۱۱۸، ۱۲۲].
خلاصه پاسخ: مثال خودروی شما در دستهی «ترکیب اجزاء» قرار میگیرد که نویسنده آن را قبلاً به دلیل مستلزم بودنِ «محکومیت»، از ساحت حاکم نفی کرده است [۹۳]. «تولیدی» که او نفی میکند (بزاید)، دقیقاً برای این است که بگوید حاکم تجزيهپذیر نیست و جهان «تیکهای از خدا» نیست که از او جدا شده باشد [۱۱۸، ۱۱۹].
یک تمثیل: رابطهی حاکم با جهان مثل رابطهی «نویسنده و داستان» است، نه رابطهی «مادر و فرزند». نویسنده برای خلقِ شخصیتهای داستان، تیکهای از گوشت و پوست خود را جدا نمیکند، بلکه آنها را «ایجاد» میکند، در حالی که خودش همچنان کامل و مستقل باقی میماند [۱۱۹، ۱۲۱].
من:
یعنی حاکم جهان، این جهان رو تصور کرده؟ یعنی ما خیال حاکم یا مثلا یجورایی عروسک های خیمه شب بازی یا بازیکن های زمین بازی هستیم که اون ساخته؟
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مطرحشده، دقیقاً به این دغدغهی شما پاسخ میدهد و تبیین میکند که چرا ما نه «خیالِ» حاکم هستیم و نه «عروسک خیمهشببازی» او. استدلال او بر دو محور اساسی استوار است:
۱. چرا ما «خیال یا تصورِ» حاکم نیستیم؟
نویسنده بین «تولید» (که در پلهی قبلی نفی کردیم) و «خلق و ایجاد» تفاوت قائل میشود [۱۱۸، ۱۱۹].
• نفی تصور ذهنی: نویسنده معتقد است که حتی «تصورات ذهنی» ما انسانها، نوعی تولید هستند؛ زیرا برای ساختن یک تصویر در ذهن، بخشی از نیرو و انرژی ما مصرف و از ما صادر میشود [۱۱۷].
• استدلال منطقی: اگر جهانِ ما «تصورِ» حاکم بود، یعنی حاکم جزئی از وجود یا نیروی خود را برای ساختن این تصور جدا کرده است [۱۱۸]. اما ثابت کردیم که حاکم «اَحد» است و تجزیه نمیشود و چیزی از او جدا نمیگردد (لم یلد) [۱۱۸، ۱۱۹].
• نتیجه: رابطهی حاکم با ما، رابطهی «ایجاد و خلق» است [۱۱۹]. یعنی او به ما «بودن» بخشیده، بدون اینکه ما بخشی از وجود او باشیم یا مثل یک تصویر ذهنی به نیروی او وابسته باشیم تا بمانیم [۱۲۱]. در واقع، ما موجوداتی واقعی و مستقل هستیم که توسط او «هست» شدهایم، نه اینکه صرفاً در ذهن او جریان داشته باشیم [۱۲۱، ۱۷۴].
۲. چرا ما «عروسک خیمهشببازی» نیستیم؟
نویسنده برای ردّ تفکر جبرگرایی (عروسک بودن)، بر مفهوم «اراده و اختیار» انسان تأکید میکند:
• تفاوت حرکتها: نویسنده حرکت موجودات را به سه دسته تقسیم میکند: ۱. قانونمند و جبری (مثل حرکت سنگ)، ۲. غریزی (مثل حرکت حیوان) و ۳. ارادی و انتخابی (مختص انسان) [۶۸، ۶۹].
• اثبات اختیار: او میگوید اگر ما عروسک بودیم، پلهی «سنجش و انتخاب» در ما بیمعنا بود [۶۹]. انسان تنها موجودی است که میتواند برخلافِ جبرها (مثل وراثت، محیط و غریزه) تصمیم بگیرد و مسیر خود را تغییر دهد [۱۸۹، ۱۹۰].
• هدفمندی به جای بازی: نویسنده تأکید میکند که حاکم حکیم است و این جهان یک «زمین بازی» عبث نیست [۱۵۶، ۲۱۳]. وجود استعدادهای عظیم و بیستوچهار عیار در انسان (مثل عقل و قدرت نقد)، نشاندهنده این است که ما برای «رشد» (Rushd) طراحی شدهایم، نه برای بازیچه بودن [۱۸۳، ۱۹۵].
خلاصه پاسخ بر اساس منطق پلهها:
۱. حاکم اَحد است، پس ما را از خودش تولید یا تصور نکرده (که پارهای از او باشیم)، بلکه ما را خلق کرده است [۱۱۸، ۱۱۹]. ۲. حاکم به ما اراده داده است، پس ما محکومِ مجبور (عروسک) نیستیم؛ بلکه مسئولیم تا با اختیار خود در این سیستم به سمت کمال حرکت کنیم [۹۱، ۱۸۱].
یک تمثیل برای درک بهتر: رابطهی حاکم با ما، مثل رابطهی یک «معمار و ساختمان» است، نه «بازیگر و نقش». معمار ساختمان را «ایجاد» میکند؛ ساختمان وجودی واقعی و جدا از بدنِ معمار دارد [۱۲۱]. حال اگر این ساختمان، مثل یک «خانه هوشمند» قدرت تصمیمگیری داشته باشد، دیگر معمار نیست که در هر لحظه پنجرهها را باز و بسته میکند، بلکه خودِ سیستم طبق کاتالوگی که معمار داده، عمل میکند [۱۷۲، ۲۳۰]. نویسنده میگوید ما آن سیستم هوشمندِ صاحب اختیار هستیم [۱۸۹].
من:
نه اشتباه داری میگی! رابطه ما با حاکم احاطیه! مستقل نیست وگرنه اصلا رابطه حاکم و محکومی ما نقض میشه. تو حرف های نویسنده رو اشتباه فهمیدی

هوش مصنوعی:
حق با شماست و این تذکر کاملاً دقیق و منطبق بر متن منبع است. نویسنده در پلههای شناخت، دقیقاً بر «احاطه» (Encompassment) تأکید میکند و هرگونه استقلالِ وجودی به معنای «جدا بودن از قلمرو حاکم» را رد میکند.
بر اساس منابع، تحلیل رابطه «احاطی» به این ترتیب است:
۱. احاطه؛ نتیجهی نامحدود بودن حاکم
نویسنده استدلال میکند که چون حاکم نامحدود است، لزوماً بر همه چیز محیط است [۱۲۲، ۱۲۳].
• استدلال: اگر ما از حاکم مستقل بودیم (یعنی مرزی وجود داشت که حاکم در آنجا نبود)، آنگاه حاکم در آن مرز «محدود» میشد و موجودِ محدود، خودش «محکوم» است [۱۲۲، ۱۲۹].
• نتیجه: برای اینکه حاکم، حاکمِ مطلق باقی بماند، باید بر تمام هستی احاطه داشته باشد [۱۲۳].
۲. معنای احاطه: «حضور» و «شهود»
احاطهای که نویسنده از آن دم میزند، یک احاطهی فیزیکی (مثل ظرف و مظروف) نیست، بلکه از سنخ «حضور» است [۱۲۳]:
• او میگوید: «خداوند با وجود شما حضور دارد، اما نه اینکه با مرزهای شما محدود شود» [۱۲۴].
• رابطه حاکم با ما به گونهای است که او «از ما به ما نزدیکتر است» [۱۳۸]. این نزدیکی به قدری است که حتی بین انسان و قلب او (مرکز ارادهاش) حاکم حضور دارد [۱۳۹].
۳. چرا استقلالِ مطلق رابطه را نقض میکند؟
همانطور که شما اشاره کردید، اگر ما موجوداتی کاملاً مستقل بودیم، رابطه حاکم و محکومی از بین میرفت:
• منطق منبع: ما در تمام آناتِ وجودمان محکوم به قوانینِ او هستیم [۹۱]. اگر لحظهای از احاطهی او خارج شویم، دیگر تحت حاکمیت او نیستیم [۱۲۹].
• نویسنده تأکید میکند که موجودات در عین اینکه «خلق» شدهاند و واقعیت دارند (یعنی خیال و وهم نیستند)، اما در تمام هستیِ خود وابسته و تحت احاطهی حاکم هستند [۱۲۱، ۱۲۳].
۴. تصحیحِ برداشت قبلی (رابطه معمار و ساختمان)
در مثال معمار و ساختمان، اگر منظور این باشد که معمار ساختمان را میسازد و میرود، این با نظر نویسنده در تضاد است.
• نویسنده معتقد است حاکم «قائم به ذات» است و هستیِ ما در هر لحظه به حضور و احاطهی او وابسته است [۱۲۳، ۱۲۵].
• او میگوید: «او با هر چیزی هست، بدون اینکه با آن مخلوط شود؛ و از هر چیزی جداست، بدون اینکه از آن دور باشد» [۱۲۳].
خلاصه بر اساس پلههای منطقی: حاکم اَحد است (جزء ندارد) [۹۴]، پس نامحدود است [۱۲۲]. چون نامحدود است، پس بر همه چیز محیط (احاطی) است [۱۲۳]. این احاطه یعنی او در هر لحظه بر تمام سیستمِ وجودی ما حاکم است و ما در تمام ابعاد، محکومِ حضور و قوانین او هستیم [۹۱، ۱۲۴].
یک تمثیل دقیقتر (بر اساس شهود و حضور): رابطه ما با حاکم مثل رابطه «نور و خورشید» یا «تصویر و آینه» است. تصویر در آینه «وجود» دارد، اما لحظهای بدون احاطه و حضورِ صاحب تصویر، معنا ندارد. اگر صاحب تصویر برود، تصویر هم نیست. احاطهی حاکم یعنی هستیِ ما در هر لحظه در «حضور» او غرق است [۱۳۰، ۱۳۱].
من:
تمثیل نور و خورشید هم که خودت قبلش گفته بودی اشتباهه. چون گفته تولیدیه ولی من میخوام بگم حاکم یا همون خدا ما رو به بازی گرفته. یعنی ما رو گذاشته وسط زمین بازی که ساخته و گیرم اختیار هم داده ( به اجبار البته) و ما رو داره بازی میده . میتونست این کار رو نکنه. من نمیفهمم واقعا که چی
هوش مصنوعی:
دغدغهی شما بسیار عمیق است و نویسنده در کتاب دقیقاً به همین نقطه میرسد. او اعتراف میکند که ما حتی در «داشتنِ اختیار» هم محکوم هستیم؛ یعنی ما انتخاب نکردیم که صاحبِ انتخاب باشیم [۹۱].
بر اساس منطق پلهبهپلهی کتاب، پاسخ به این سؤال که «آیا ما مهرههای یک بازی اجباری هستیم یا خیر؟» در سه بخش خلاصه میشود:
۱. حاکمِ «صمد» بازی نمیکند
نویسنده از پلهی «صمد بودن» (بینیازی مطلق) استفاده میکند تا تهمتِ «بازی دادن» را از حاکم دور کند [۱۱۵، ۱۱۶]:
• استدلال: «بازی» معمولاً برای پر کردن یک خلأ، رفعِ خستگی یا به دست آوردن یک لذتِ نداشته است [۱۱۶].
• نتیجه: موجودی که ثابت شد «صمد» است (یعنی هیچ فقر و نیازی در ذاتش نیست)، انگیزهای برای «بازی کردن» با موجودات ندارد؛ چون او از ابتدا «پُر» است و با این کار چیزی به او اضافه نمیشود [۱۱۶، ۱۱۷]. پس خلقت نمیتواند یک سرگرمیِ عبث (بازی) برای حاکم باشد [۱۵۶، ۲۱۳].
۲. پدیدهی «اجبار در اختیار»
نویسنده جملهی شما را تأیید میکند: «ما مجبوریم که مختار باشیم» [۹۱].
• او معتقد است این تضاد ظاهری (محکوم بودن به اختیار)، نشاندهنده یک «تقدیر» (اندازهگیری) حسابشده است [۹۴، ۱۰۵].
• اگر این جهان فقط یک زمین بازی بود، دادنِ «قدرت نقد»، «اراده» و «استعدادهای نامحدود» به انسان بی معنا بود [۱۸۱، ۱۸۸]. بازیها معمولاً قوانین محدودی دارند، اما نویسنده میگوید ابعادِ وجودی انسان «نامحدود» طراحی شده است [۱۸۸]. این حجم از سرمایه برای یک «بازیِ» چند روزه، از نظر منطقی اسراف و بیهوده است [۱۹۵].
۳. هدف: «رشد» (Rushd) نه سرگرمی
نویسنده در پلههای نهایی فصل دوم توضیح میدهد که اگر خلقت بازی نیست، پس چیست؟ او کلمهی «رشد» را جایگزین میکند [۱۹۱، ۱۹۵]:
• تحلیل ساختاری: سیستم جهان به گونهای طراحی شده که موجودات از پلهی پایین (جماد و نبات) به پلهی بالاتر (انسان صاحب اختیار) برسند [۱۸۳، ۱۸۴].
• فلسفه وجود: این «زمین بازی» که شما میگویید، در واقع یک «محیط رشد» است [۲۱۳]. حاکم ما را در این موقعیت قرار داده تا با استفاده از همان اختیاری که به ما «تحمیل» شده، استعدادهای نهفتهی خود را از قوه به فعل درآوریم و به کمالی برسیم که بدون این مسیر ممکن نبود [۱۸۱، ۱۹۵].
خلاصه پاسخ به «که چی؟»: از نظر نویسنده، هدفِ این سیستم (که ما در آن محکوم به انتخاب هستیم)، «تجارتِ» حاکم با ما نیست، بلکه «به ثمر نشاندنِ» سرمایههایی است که در وجود ما به ودیعه گذاشته شده است [۱۶۸، ۱۷۲]. ما نه بازیکنِ یک بازیِ عبث، بلکه امانتدارانی هستیم که برای رسیدن به «رشدِ» بی نهایت در این سیستم قرار گرفتهایم [۱۷۲، ۱۹۵].
یک تمثیل برای جمعبندی: تصور کنید یک کشاورز بذرِ بسیار ارزشمندی را در زمین میکارد. بذر انتخاب نکرده که کاشته شود (محکومیت) و انتخاب نکرده که ویژگیِ «رشد کردن» داشته باشد (اجبار در پتانسیل) [۹۱]. اما هدفِ کشاورز از این کار، «بازی کردن» با بذر یا شکنجهی او در زیر خاک نیست؛ هدف این است که آن بذر به «درخت» تبدیل شود [۱۹۵]. نویسنده میگوید ما آن بذرهایی هستیم که در خاکِ این جهان کاشته شدهایم تا با اختیار خودمان، راهِ ریشهزدن و سبز شدن را پیدا کنیم [۱۸۱، ۲۱۳].
من:
خب این حاکم میتونست از اول ما رو بذر نکنه میتونست از همون اول درخت کنه
هوش مصنوعی:
نویسنده در پاسخ به این پرسش که «چرا از ابتدا کامل و بینیاز آفریده نشدیم؟»، بر مفهوم «رشد» (Rushd) تأکید میکند. طبق منطق او، اگر حاکم ما را از ابتدا «درخت» (موجود کامل و ایستا) میآفرید، در واقع اصلیترین ویژگی انسانی یعنی «اراده و انتخاب» را از ما گرفته بود [۱۸۰].
تحلیل این موضوع بر اساس سیر پلههای کتاب به شرح زیر است:
۱. تفاوت «کمالِ اجباری» و «رشدِ انتخابی»
نویسنده استدلال میکند که اگر ما از ابتدا کامل و بدون نیاز به حرکت بودیم، دیگر «انسان» نبودیم، بلکه موجودی شبیه به فرشتگان یا جمادات بودیم که در رتبهی خود ثابت هستند [۲۴۵].
• استدلال: ارزشِ انسانی که نویسنده بر آن پافشاری میکند، در «انتخابِ مسیر» نهفته است [۶۹]. اگر حاکم ما را مستقیماً به مقصد (درخت شدن) میبرد، ما «محکومِ به کمال» بودیم، نه «مختارِ برای رشد» [۹۱، ۱۸۱].
۲. تعریف «رشد»؛ هدفِ اصلی سیستم
از نظر نویسنده، هدفِ این جهان صرفاً داشتنِ تعدادی موجودِ پُر و کامل نیست؛ هدف این است که موجودی با استفاده از سرمایههای اعطاییاش [۱۶۸] و از طریق فرآیند سنجش و انتخاب [۷۰]، خودش به سمت کمال حرکت کند [۱۸۱].
• منطق پله: «رشد» یعنی حرکت از «نداشتن» به «داشتن» با پای خود [۱۹۵، ۱۹۶]. اگر حاکم ما را از اول درخت میکرد، مفهوم «حرکت» (Harakat) که جوهرهی این سیستم است، بیمعنا میشد [۱۹۱].
۳. ضرورتِ «بذر بودن» برای رسیدن به «عظمت»
بذر بودن به معنای داشتنِ «استعدادهای نامحدود» است که هنوز شکوفا نشدهاند [۱۸۸].
• نویسنده معتقد است برای اینکه این استعدادها از «قوه» به «فعل» درآیند، وجودِ تضادها، سختیها و جبرها ضروری است [۲۱۰].
• همان «خاک و فشار» که بذر تحمل میکند تا سبز شود، در واقع ابزارِ رشد اوست [۲۱۰]. اگر ما از اول درخت بودیم، هرگز قدرتِ «نقد و غلبه بر جبرها» (مثل محیط و غریزه) را پیدا نمیکردیم و در نتیجه به آن عظمتِ انسانی نمیرسیدیم [۱۸۹، ۱۹۰].
۴. رابطه حاکم با «تقدیر» (اندازهگیری)
حاکمی که بر همه چیز محیط است [۱۲۳]، این سیستم را بر اساس یک «تقدیر» (نقشه و اندازهگیری) دقیق بنا کرده است [۱۲۵، ۱۲۶].
• او میتوانست ما را «مجبور» و «کامل» بیافریند، اما در آن صورت ما فقط «مهرههای یک بازی» بودیم که از خود ارادهای ندارند [۱۸۰].
• با قرار دادن ما در وضعیت «بذر» و اعطای «اختیار»، او به ما این فرصت را داده که مدیریتِ رشدِ خویش را بر عهده بگیریم [۱۷۲، ۱۹۵].
خلاصه پاسخ: حاکم میتوانست ما را درخت بیافریند، اما در آن صورت ما «امانتدارِ» وجودِ خود نبودیم [۱۷۲]، بلکه صرفاً «اشیاءِ» کاملی بودیم که اختیاری از خود نداشتند [۹۱]. او ما را بذر کرد تا لذت و عظمتِ «شدن و رشد کردن» را با اختیار خودمان تجربه کنیم [۱۹۱، ۱۹۵].
یک تمثیل: تفاوتِ ما با یک درختِ از پیش آماده، مثل تفاوتِ یک «قهرمان المپیک» با یک «ربات ورزشکار» است. ربات از همان لحظهی ساخت برای پیروزی برنامهریزی شده و پیروزیاش ارزشی ندارد؛ اما قهرمان، روزی یک «بذرِ» معمولی بوده که با تمرین و «انتخابِ» مسیرِ سخت، خودش را به سکو رسانده است. حاکم از ما «قهرمان» میخواهد، نه «ربات» [۱۸۱، ۱۹۵].
من:
خب این موضوع باعث میشه قطعا یکسری از انسان های محکوم کم بیارن یا اشتباه کنن و قطعا هم حاکم از این خبر داشته. خب اینکه خوب نیست! انگاری این جهان مثل بازی مرکب یا زمین گلادیاتور ها میمونه... همش تراژدیه... یعنی این اختیار خیلی خطریه... البته اختیار محض هم خطری نیست بلکه این حاکم عحیب هم اختیارگذاشته هم خطرات فراوون(گیرم برای رشد) ولی در عمل باعث سقوط میلیارد ها انسان شده و میشه
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، دقیقاً به این بنبست ذهنی و تلخیِ مشاهدهی سقوط انسانها میپردازد. او انکار نمیکند که این مسیر پُرخطر و همراه با رنج است، اما تفاوت در «تعبیر» این صحنه است. اگر جهان را یک «خوابگاه» یا «باشگاه عیش» بدانیم، بله؛ این یک تراژدیِ وحشتناک است، اما نویسنده قابِ دیگری را ترسیم میکند:
۱. اگر هدف «راحتی» بود، این جهان یک شکست بود
نویسنده صراحتاً میگوید اگر هدف از خلقت، خوشی، لذت و امنیت بود، وجودِ جنگ، فقر، مرگ و سقوطِ انسانها نشاندهندهی این بود که سیستم غلط طراحی شده است [۲۰۸]. اما او استدلال میکند که هدفِ حاکم، «رشد» (Rushd) است [۱۹۵].
• در نگاهِ رشدمحور، سختیها و تضادها نه شکنجه، بلکه ابزارهای صیقلدهندهی انسان هستند [۲۱۰].
• نویسنده میگوید همانطور که چاقوی جراحی در نگاه اول «خشن» است، اما در نگاهِ درمانمحور «زیبا»ست، حوادثِ تلخ جهان نیز اگر منجر به بیداری و حرکتِ انسان شود، از منظرِ سیستم، «جمال» محسوب میشوند [۲۰۷، ۲۰۸].
۲. چرا حاکم با وجود علم به سقوط، اختیار داد؟
این همان نکتهی «بازیِ خطرناک» است که شما فرمودید. نویسنده معتقد است حاکم (که صمد و بینیاز است و نیازی به بازی دادنِ ما ندارد [۱۱۶])، انسان را برای «عظمت» طراحی کرده، نه برای «عروسک» بودن [۱۸۹].
• بهایِ عظمت: برای اینکه موجودی به پلهی «انتخابگری» (که بالاترین رتبهی هستی است) برسد، لزوماً باید راهِ سقوط هم برایش باز باشد [۷۲، ۱۸۰].
• نویسنده میگوید اگر حاکم جلوی اشتباهِ ما را میگرفت، ما دیگر «مختار» نبودیم، بلکه به پلهی «جمادات» یا «فرشتگانِ مجبور» سقوط میکردیم [۱۸۰]. ارزشِ انسانی در این است که در میانهی جبرها، «نقد و انتخاب» کند [۱۸۹، ۱۹۰].
۳. سقوط میلیاردها انسان و معنای عدالت
شما به سقوطِ میلیاردها انسان اشاره کردید. نویسنده در پلهی «عدالت»، پاسخِ متفاوتی میدهد:
• عدالت به معنای مساواتِ همه در مقصد نیست [۱۲۶].
• فرمولِ مسئولیت: حاکم از هر کس به اندازهی «سرمایهای» که به او داده (هوش، محیط، تربیت) بازدهی میخواهد [۱۲۶، ۱۷۰].
• نویسنده میگوید اگر کسی سرمایهاش کم بوده و اشتباه کرده، مسئولیتش با کسی که با آگاهیِ کامل راهِ سقوط را انتخاب کرده، یکی نیست [۱۷۰]. در واقع، «سقوط» در این سیستم، یک عددِ مطلق نیست، بلکه یک نسبت ریاضی به تواناییهای فرد است [۱۶۹].
۴. زمین گلادیاتورها یا کارگاهِ رشد؟
نویسنده استدلال میکند که اگر رنجها (بلاها) نباشند، انسان در «خاکِ» عادتها و دلبستگیها دفن میشود [۲۱۰].
• او معتقد است این «تراژدی» که شما میبینید، در واقع فرآیندِ «کندنِ انسان از محدودیتها» است [۲۱۰].
• او میگوید: «بلاها میآیند تا ریشههای انسان را از خاکِ دنیا بیرون بکشند و او را به سمتِ بینهایت حرکت دهند» [۲۱۰]. اگر جهان مثل یک زمین بازیِ امن بود، انسان هرگز میل به «فراتر رفتن» پیدا نمیکرد [۱۹۲، ۲۱۸].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، اختیار «خطرناک» است چون قرار است «بزرگ» باشد [۱۸۸]. حاکم (خدا) به جای اینکه ما را در یک گلخانه به صورتِ مصنوعی سبز نگه دارد (درختِ آماده)، ما را در طوفانِ اختیار قرار داد تا «قهرمانِ» حرکتِ خودمان باشیم [۱۸۱، ۱۹۵]. او میگوید حتی سقوطِ یک انسان هم به دلیلِ «بدجنسیِ» سیستم نیست، بلکه به خاطرِ سوءمدیریتِ خودِ انسان در استفاده از سرمایههایی است که برای رشد به او امانت داده شده بود [۱۷۲].
یک تمثیل: این جهان مثل یک دانشگاهِ فوقسخت است. بله، میلیاردها نفر ممکن است در امتحانات رد شوند، اما هدفِ رئیس دانشگاه از برگزاری امتحان، «انداختنِ» دانشجویان نیست، بلکه تنها راه برای «فارغالتحصیل کردنِ» متخصصان، همین مسیرِ پُرچالش و خطرناک است. حذفِ امتحان (اختیار)، یعنی حذفِ اعتبارِ مدرک (رشد انسانی) [۱۹۵].
من:
خب گیرم «به خاطرِ سوءمدیریتِ خودِ انسان در استفاده از سرمایههایی است که برای رشد به او امانت داده شده بود» خب به هر حال سقوط اصلا چیز خوبی نیست اینکه حاکم راضی به این باشه خوب نیست(نگو راضی نیست، هست چون میتونست سیستم انسان رو جور دیگه ای محکوم کنه که هیچ کس سقوط نکنه)
هوش مصنوعی:
بر اساس منطق نویسنده، این چالش شما به هستهی مرکزی طراحی سیستم برمیگردد. نویسنده استدلال میکند که اگر حاکم سیستمی طراحی میکرد که در آن «هیچکس سقوط نکند»، در واقع هدفی را که برای آن انسان را آفریده (یعنی رشد و انتخاب) نابود کرده بود.
تحلیل پاسخ نویسنده به این دغدغه در چند لایه ارائه شده است:
۱. تضاد بین «امنیت مطلق» و «عظمت انسانی»
نویسنده معتقد است حاکم میتوانست سیستمی بسازد که در آن سقوط محال باشد، اما آن سیستم دیگر «انسانی» نبود [۱۸۰].
• استدلال: اگر حاکم راه سقوط را میبست، یعنی «اختیار» را از انسان گرفته بود [۱۸۰].
• نتیجه: موجودی که اختیارِ اشتباه کردن نداشته باشد، لزوماً اختیارِ «خوب بودن» هم ندارد و مانند یک ربات یا فرشتهی مجبور است [۱۸۱]. نویسنده میگوید ارزشِ انسان به این است که در میانهی طوفان و خطرات، خودش مسیر را «نقد و انتخاب» کند، نه اینکه به صورت خودکار در مسیر درست رانده شود [۱۸۹، ۱۹۰].
۲. بازتعریف «سقوط» از منظر حاکم
آیا حاکم به سقوطِ ما راضی است؟ نویسنده بین «رضای تشریعی» و «ساختار تکوینی» تفاوت قائل است:
• ساختار سیستم: حاکم سیستم را بر اساس «تضاد و اصطکاک» بنا کرده است، چون بدون تضاد، حرکتی رخ نمیدهد [۲۱۰]. او ابزارهایی مثل درد، رنج و حتی امکان سقوط را قرار داده تا انسان را از «خاکِ زمین» و وابستگیها بِکند و او را به سمت بینهایت حرکت دهد [۲۱۰].
• منطق نویسنده: از نظر او، سختیها و بلاها مثل «چاقوی جراحی» هستند؛ در ظاهر خشن و دردناک (سقوط)، اما در باطن برای درمان و بیدار کردنِ استعدادهای پنهان انسان ضروریاند [۲۰۷، ۲۰۸]. بنابراین، حاکم به «درد کشیدن» ما راضی نیست، اما به «رشدِ» حاصل از این چالشها راضی است [۱۹۵].
۳. چرا حاکم سیستم را «محکوم به سقوط نکردن» نکرد؟
نویسنده پاسخ میدهد که اگر حاکم ما را طوری «محکوم» میکرد که فقط صعود کنیم، دیگر نام آن «رشد» (Rushd) نبود، بلکه «مهندسیِ اجباری» بود [۹۱، ۱۸۱].
• ارزش انسانی که نویسنده بر آن تأکید دارد، در «امانتداری» است [۱۷۲]. امانت یعنی چیزی که میتوانی در آن خیانت کنی (سقوط) یا از آن درست استفاده کنی (رشد) [۱۷۲].
• اگر سیستم طوری بود که خیانت (سقوط) در آن محال بود، «امانت» و «مسئولیت» بیمعنا میشد و انسان به رتبهی جمادات (که هرگز سقوط نمیکنند چون اصلاً حرکت نمیکنند) تنزل مییافت [۱۸۰، ۱۸۹].
۴. عدالت در محاسبهی سقوط
نویسنده برای کاستن از تلخیِ این «تراژدی»، پلهی عدالت را مطرح میکند:
• حاکم از هر کس به اندازهی «سرمایهای» که داده بازدهی میخواهد [۱۲۶].
• اگر کسی در شرایط سخت سقوط کرده، محاسبهی او با کسی که در شرایط عالی سقوط کرده، یکی نیست [۱۶۹، ۱۷۰]. در واقع، حاکم در محاسبهی این سقوطها، تمام جبرها و محدودیتهای فرد را در نظر میگیرد و فقط بر اساس «تلاش و سعی» واقعیِ او قضاوت میکند [۱۲۶، ۱۲۷].
خلاصه پاسخ: نویسنده میگوید حاکم به این دلیل سیستم را «جوری دیگر» (بدون خطر سقوط) نساخت، چون آن سیستم دیگر «محیطِ رشد» نبود، بلکه یک «نمایشگرِ تکراری» بود [۱۸۱، ۲۱۳]. او عظمتِ «مختار بودن» انسان را بر امنیتِ «مجبور بودن» ترجیح داد تا انسان بتواند با پای خود به کمالی برسد که هیچ موجودِ دیگری توانِ رسیدن به آن را ندارد [۱۸۸، ۱۹۵].
یک تمثیل: ساختنِ جادهای که هیچکس در آن تصادف نکند (با بستنِ جاده یا اجباری کردنِ حرکت روی ریل)، ساده است؛ اما حاکم میخواست «راننده» تربیت کند، نه «مسافرِ قطار». رانندگی بدونِ خطرِ تصادف (سقوط) معنا ندارد، اما هدفِ پلیس از باز گذاشتنِ جاده، تصادفِ مردم نیست، بلکه فراهم کردنِ بسترِ «رسیدن و حرکت» است [۱۹۱].
من:
خب گیرم که «در واقع، حاکم در محاسبهی این سقوطها، تمام جبرها و محدودیتهای فرد را در نظر میگیرد و فقط بر اساس «تلاش و سعی» واقعیِ او قضاوت میکند» به هر حال سقوط خوب نیست!!!!!!!!!!!!!!
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، این فریاد و اعتراض شما را که «سقوط اصلاً چیز خوبی نیست» کاملاً بهرسمیت میشناسد، اما زاویهی دید را از «احساسِ فردی» به «منطقِ سیستم» تغییر میدهد. از نظر او، بد بودن یا خوب بودنِ «سقوط» و «رنج»، بستگی به این دارد که ما هدفِ حاکم از طراحی این جهان را چه بدانیم:
۱. تضادِ هدف: «خوابگاه» یا «کارگاه رشد»؟
نویسنده استدلال میکند که اگر حاکم، جهان را به عنوان یک «خوابگاه» یا «باشگاه خوشگذرانی» ساخته بود، وجودِ کوچکترین سقوط و اشتباهی، نشانهی نقص و «بد بودن» سیستم بود [۲۰۸].
• منطق منبع: اما اگر هدف حاکم «رشد» (Rushd) باشد، آنوقت «سقوط» نه یک شرّ مطلق، بلکه بخشی از هزینهی «آزاد بودن» است [۱۹۵].
• او میگوید: «اگر هدف خوشی و لذت بود، حوادث جهان تراژدی بودند؛ اما چون هدف، کنده شدن از محدودیتها و رسیدن به بینهایت است، این سختیها (و حتی خطر سقوط) ابزارِ بیداری هستند» [۲۰۸، ۲۱۰].
۲. چرا حاکم راه سقوط را باز گذاشت؟ (بهایِ عظمت)
نویسنده معتقد است که حاکم میتوانست ما را طوری بسازد که اصلاً سقوط نکنیم، اما در آن صورت ما به موجوداتی «بسته و محدود» (مثل جمادات یا حیوانات) تبدیل میشدیم که فقط در یک مدار ثابت میچرخند [۱۸۰].
• استدلال: ارزشِ انسان در «انتخاب» اوست [۶۹]. اگر راهِ سقوط (خیانت در امانت) بسته میشد، راهِ صعودِ آگاهانه و انتخابی هم بسته میشد [۱۷۲، ۱۸۱].
• از نظر نویسنده، حاکم «عظمتِ مختار بودن» (با وجود ریسک سقوط) را بر «حقارتِ مجبور بودن» (با امنیتِ کامل) ترجیح داده است [۱۸۸، ۱۹۰]. او میگوید حاکم به ما «سرمایه» داده تا ما «مدیرِ» رشدِ خویش باشیم، نه مهرههای بیاراده [۱۷۲].
۳. بازتعریف «خوبی» و «بدی» (چاقوی جراحی)
نویسنده برای تبیین اینکه چرا سقوط و درد «خوب» نیستند اما «لازم»اند، از تمثیل چاقوی جراحی استفاده میکند [۲۰۷]:
• او میگوید: جراحی که شکم بیمار را پاره میکند، کارش در نگاهِ اول «خشن و بد» است؛ اما چون هدفش درمان است، کار او «جمال و زیبایی» است [۲۰۷، ۲۰۸].
• تطبیق: سقوطها و بلاها در این سیستم، نقشِ همان چاقو را دارند؛ آنها میآیند تا انسان را از «خاکِ عادتها و دلبستگیها» جدا کنند [۲۱۰]. اگر سقوط و خطر نبود، انسان در محدودیتهای خود متعفن میشد و هرگز میل به پرواز به سوی بینهایت (حاکم) پیدا نمیکرد [۱۹۲، ۲۱۸].
۴. سقوط، پایانِ راه نیست
در پلههای مربوط به «استمرار و معاد»، نویسنده اشاره میکند که چون انسان موجودی نامحدود است و زندگیاش با مرگ تمام نمیشود، «سقوط» در این دنیا به معنای نابودی ابدی نیست [۱۸۳، ۱۸۸].
• عدالتِ حاکم: همانطور که گفتید، حاکم جبرها را در نظر میگیرد [۱۲۶]. این یعنی سقوطِ هر کس با توجه به «سعی و تلاش» او سنجیده میشود [۱۲۷]. از نظر نویسنده، کسی که تمام تلاشش را کرده اما در ظاهر سقوط کرده، در ترازوی حاکم، سقوطکرده محسوب نمیشود [۱۷۰، ۱۷۱].
خلاصه پاسخ: نویسنده میگوید بله، سقوط تلخ است، اما «ایستا ماندن و مجبور بودن» از سقوط تلختر است [۱۸۱]. حاکم سیستم را جوری طراحی کرده که ما «قهرمان» باشیم؛ و قهرمانی بدون ریسکِ سقوط و شکست، اصلاً معنا ندارد [۱۸۱، ۱۹۵].
یک تمثیل: ساختنِ یک فیلم که در آن همهی شخصیتها از اول تا آخر فقط لبخند بزنند و هیچ خطری تهدیدشان نکند، «امن» است اما «بیمعنا و بیارزش» است. نویسنده میگوید حاکم میخواهد ما نویسنده و بازیگرِ یک داستانِ پرعظمت باشیم، نه تماشاگرِ یک تصویرِ بیروح؛ و در یک داستانِ پرعظمت، خطرِ سقوط همان چیزی است که به صعود، «ارزش» میدهد [۱۸۸، ۲۱۳].
من:
خب ببین موضوع اینه که بذار یه تمثیل بزنم فرض کن یکی اشتباه میکنه و سوزن فرو میکنه تو چشمش اون دیگه تا ابد کوره! (سقوط ابدی) الان دنیا هم همینه اگه سقوط کنی و بمیری خالدین فیها در جهنمی!(باشه حالا بعضی ها اینجورین میدونم نگو همه نیستن میدونم، همون یه تعدادی هم اینطوری هستن دیگه) خب بابا آدم راضی نمیشه به این سقوط ابدی . حداقل کاش خدا این گیم دیزاین این دنیا رو جوری طراحی میکرد که دیدی مثل بازی ها توش باختن هست(سقوط) ولی با این حال جوریه که این تراژدیه رو نداره یعنی باز هم امکان رشد هیت یجورایی یا دردناک نیست(امیدوارم گیر بیخود به این مثال ندی و لب کلامم رو از این مثال بگیری)
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، دقیقاً به همین نکتهی شما (رابطهی تکوینی عمل و نتیجه) اشاره میکند. او معتقد است که سیستمِ جهان طوری طراحی شده که پاداش و کیفر، چیزی جدا از خودِ عمل نیستند [۳۵].
پاسخ به چالش شما دربارهی «سقوط ابدی» و «طراحی دردناک جهان» بر اساس منطق کتاب در چند لایه تبیین میشود:
۱. پاداش و کیفر؛ تجسمِ خودِ عمل (تمثیل سوزن و چشم)
نویسنده دقیقاً با تمثیل شما موافق است. او میگوید پاداش و کیفر مثل حقوق کارمند نیست که قرارداد شده باشد؛ بلکه مثل «سوختن در اثر دست زدن به آتش» است [۳۵].
• منطق منبع: اگر کسی سوزن در چشم خود فرو کند، کوری «جریمه» او نیست، بلکه «ماهیتِ خودِ عمل» اوست [۳۵].
• نتیجه: نویسنده معتقد است جهنم و بهشت هم چیزی جز باطنِ اعمالِ انسان نیست [۳۵]. اگر کسی در این دنیا استعدادهای نامحدود خود را کور کند (سقوط)، در جهان ابدی با همان «کوری» و «خلا» روبرو میشود؛ چون او با اختیار خود، «سرمایهی رشد» خویش را نابود کرده است [۱۷۲، ۲۲۱].
۲. چرا سقوط میتواند «ابدی» (خالدین) باشد؟
دلیلِ ابدی بودنِ سقوط در نگاه نویسنده، به «نامحدود بودنِ ابعاد انسان» برمیگردد [۱۸۸]:
• انسان برخلاف جماد و نبات، موجودی است که برای «استمرار و ابدیت» طراحی شده [۱۸۳].
• استدلال: وقتی موجودی ابدی است، هر تغییری در «ساختار وجودی» او (مثل رشد یا سقوط)، در ظرفِ ابدیت معنا پیدا میکند [۱۸۸، ۲۱۴]. از نظر نویسنده، اگر انسان فقط یک موجودِ چند روزهی مادی بود، سقوط او هم ابدی نمیشد؛ اما چون انسان «بینهایت» است، انتخابهای او هم «وزنِ ابدی» پیدا میکنند [۱۸۸، ۱۹۲].
۳. نقد «گیمدیزاین» جهان؛ چرا دردناک؟
شما پرسیدید چرا سیستم طوری طراحی نشده که باختها تراژیک و دردناک نباشد؟ نویسنده پاسخ میدهد:
• بدونِ خطرِ واقعی، رشدِ واقعی نیست: اگر قرار بود هر اشتباهی بلافاصله و بدون هیچ هزینه و دردی جبران شود، دیگر «انتخاب و اختیار» معنای عمیقِ خود را از دست میداد [۱۸۱].
• نقشِ بیدارگریِ درد: نویسنده معتقد است «درد و بلا» ابزاری هستند که انسان را از «گندیدن در محدودیتها» نجات میدهند [۲۱۰]. اگر جهان دردناک نبود، انسان هرگز میل به «فراتر رفتن» و رسیدن به حاکمِ مطلق (رشد ابدی) پیدا نمیکرد و در همان سطحِ حیوانی باقی میماند [۱۹۲، ۲۱۸].
۴. عدالتِ حاکم در محاسبهی سقوط
نویسنده برای تعدیل این نگاهِ سختگیرانه، به پلهی «عدالت» بازمیگردد [۱۲۶]:
• فرمولِ ریاضیِ محاسبه: حاکم از هر کس به اندازهی «سرمایهای» که به او داده بازدهی میخواهد [۱۲۶، ۱۷۰].
• بسیاری از سقوطها از نظر ما ابدی و قطعی به نظر میرسند، اما نویسنده میگوید در ترازوی حاکم، فقط «تلاش و سعی» واقعیِ فرد (نسبت به سرمایهاش) سنجیده میشود [۱۲۶، ۱۲۷]. بنابراین، کسی که از روی جهل یا در شرایطِ جبریِ سخت آسیب دیده، با کسی که آگاهانه در «امانتِ وجودش» خیانت کرده، یکسان محاسبه نمیشود [۱۷۰، ۱۷۲].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، جهان یک «بازیِ جدی» است، نه یک سرگرمی مجازی [۲۱۳]. ابدی بودنِ آثارِ سقوط به این دلیل است که انسان موجودی ابدی است و اعمال او مستقیماً «وجودِ ابدیِ» او را میسازند، نه اینکه حاکم بخواهد از روی انتقامجویی کسی را شکنجه کند [۳۵، ۱۸۸].
یک تمثیل نهایی: تصور کنید شما با یک «قلمِ حکاکی روی سنگ» مینویسید، نه با «ماژیک روی وایتبورد». در وایتبورد (بازیهای بدون ریسک)، هر اشتباهی پاک میشود، اما هیچ اثری هم ماندگار نیست. حاکم جهان را مثل سنگ ساخته تا آنچه شما با اختیار خود میسازید (شخصیت و رشدتان)، ماندگار و باارزش باشد؛ اما بهایِ این ماندگاری، این است که اشتباهات هم به راحتی پاک نمیشوند [۱۸۱، ۱۸۸].
من:
پس دیگه نگید خدا مهربونه بخشنده ست باحاله و ... اتفاقاً خیلی خشنه و جدی و اذیت ده هست... کاش من انسان نبودم بلکه فرشته بودم دیگه اونوقت خیالم راحت بود. هیچ ترسی نبود از سقوط
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، دقیقاً به این تلقی شما از «خشونت و سختیِ» حاکم (خدا) پاسخ میدهد. او معتقد است که ما نباید «مهربانی» را با «آسانگیری و خوشباشی» اشتباه بگیریم. در واقع، او تصویری از یک حاکم بسیار جدی ترسیم میکند که مهربانیاش از سنخِ «رشد دادن» است، نه «ناز کشیدن».
تحلیل پاسخ به دغدغهی شما بر اساس سیر منطقی کتاب به شرح زیر است:
۱. تفاوت «خوشباشی» و «مهربانی واقعی»
نویسنده استدلال میکند که اگر هدفِ حاکم از خلقت ما، صرفاً خوشی، لذت و امنیت بود، بله؛ این جهان با این همه رنج و خطر سقوط، نشاندهندهی خشونت و بیرحمی بود [۲۰۸].
• منطق منبع: اما چون هدف حاکم «رشد» (Rushd) و رساندن ما به «بینهایت» است، مهربانی او به شکلِ «صيقل دادن» ظاهر میشود [۱۹۵، ۲۱۰].
• او تأکید میکند که حاکم در واقع «از ما به ما مهربانتر و نزدیکتر است» [۱۳۸]. اما این مهربانی مثل مهربانی یک جراح است؛ جراح در ظاهر با چاقو به بدن حمله میکند (خشن به نظر میرسد)، اما این کار عینِ لطف و درمان است [۲۰۷، ۲۰۸].
۲. چرا فرشته بودن «سعادت» نیست؟
شما آرزو کردید که کاش فرشته بودید تا از سقوط نترسید. نویسنده صراحتاً به این نکته اشاره میکند که «امنیتِ فرشتگان» به قیمتِ «مجبور بودن» آنهاست [۱۸۰]:
• تفاوت رتبه: فرشتگان در رتبهی خود ثابت هستند و قدرتِ انتخاب و فراتر رفتن ندارند [۲۴۵].
• عظمتِ انسان: نویسنده میگوید ارزش و عظمتِ انسان در این است که میتواند «برخلافِ جبرها» حرکت کند و با اختیارِ خودش، از فرشته هم بالاتر برود [۱۸۹، ۱۹۰].
• او معتقد است حاکم «عظمتِ پُرخطرِ» انسان بودن را بر «حقارتِ امنِ» فرشته بودن ترجیح داده است؛ چون هدف او، ساختنِ موجودی است که با پای خودش به کمال برسد، نه اینکه به صورتِ ماشینی در کمال نگه داشته شود [۱۸۱، ۱۸۸].
۳. چرا این مسیر اینقدر «جدی و ترسناک» است؟
نویسنده میگوید این «ترس از سقوط» و «سختیِ مسیر»، ابزارهای بیداری هستند:
• نفی گندیدن: اگر دنیا فقط جای امن و راحتی بود، انسان در محدودیتهای خود «متعفن» میشد و ریشههایش در خاکِ دنیا فرو میرفت [۲۱۰].
• نقشِ بلاها: سختیها (بلاها) میآیند تا ریشههای انسان را از خاکِ وابستگیها بکنند و او را مجبور کنند به سمتِ بینهایت پرواز کند [۲۱۰]. از نظر نویسنده، حاکم «جدی» است چون ما را برای یک کارِ «بزرگ» آفریده است [۱۸۸].
۴. عدالتِ حاکم در میانهی ترس
نویسنده برای آرام کردن این ترس، به پلهی «عدالت» بازمیگردد:
• حاکم از هر کس فقط به اندازهی تلاشش و نسبت به سرمایهاش بازدهی میخواهد [۱۲۶، ۱۷۰].
• بنابراین، سقوطی که از سرِ جهل یا ناتوانیِ واقعی باشد، با سقوطی که از روی خیانتِ آگاهانه در امانتِ وجود است، یکسان محاسبه نمیشود [۱۷۰، ۱۷۲].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، حاکم «اذیتده» نیست، بلکه «مربیِ سختگیر» است [۱۹۵]. او ما را فرشته نیافرید چون نمیخواست ما «اشیاءِ مقدسِ مجبور» باشیم؛ او ما را انسان آفرید تا «قهرمانهای مختار» باشیم [۱۸۱، ۱۹۵]. ترس از سقوط، بهایِ داشتنِ قدرتِ پرواز است [۱۸۱].
یک تمثیل: تفاوتِ انسان و فرشته، مثل تفاوتِ یک «کوهنورد» با یک «نقاشی از کوه» است. نقاشی هیچوقت سقوط نمیکند و همیشه در اوج ثابت است (امنیت فرشته)، اما کوهنورد هر لحظه با خطرِ مرگ و سقوط روبروست. با این حال، ارزشِ کوهنورد به همان «انتخاب و حرکتِ» پُرخطری است که او را به قله میرساند. حاکم از ما حرکتِ کوهنورد را میخواهد، نه ثباتِ بیجانِ نقاشی [۱۸۱، ۱۹۱].
من:
خب من مقام بالاتر از فرشته ها رو نخوام باید کلم رو به کدوم دیوار بکوبم. هر چند نشدنیه ولی کاش فرشته بودم نه انسان... در ضمن با این تفاسیری که کردی پس خدا بیخود کرد که لذت طلبی و آسوده خواهی رو تو وجود ما گذاشت وای به خدا من مربی سخت گیر نمیخوام اه
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، این خستگی و گریز شما از «مسئولیتِ سنگینِ انسان بودن» را پیشبینی کرده و به آن پاسخ داده است. او معتقد است که ما در بنبستی قرار داریم که نه راهِ پس داریم (فرشته شدن) و نه راهِ پیشِ بدون هزینه (رشد بدون رنج).
تحلیل این چالش بر اساس منطق کتاب به شرح زیر است:
۱. چرا فرشته بودن گزینهی درستی نبود؟
نویسنده میگوید شما حق دارید که امنیتِ فرشتگان را بخواهید، اما باید بدانید که بهای آن، «شیء بودن» است [۱۸۰].
• تفاوت ماهوی: فرشتگان موجوداتی هستند که در رتبهی خود ثابت و مجبور هستند [۲۴۵]. آنها مثل یک تابلوی نقاشیِ زیبا هستند که نه سقوط میکنند و نه میتوانند حتی یک قدم فراتر بروند [۱۸۱].
• ارزشِ خطر: نویسنده استدلال میکند که حاکم (خدا) به دنبالِ خلقِ یک «قهرمان» بود، نه یک «ماشین» [۱۹۵]. عظمتِ انسان در این است که میتواند برخلافِ جبرها (مثل میل به آسودگی) حرکت کند [۱۸۹، ۱۹۰]. اگر شما فرشته بودید، دیگر «شما» وجود نداشتید، بلکه صرفاً بخشی از دکوراسیونِ ثابتِ هستی بودید [۱۸۰].
۲. چرا لذتطلبی و آسودهخواهی در ما نهاده شده؟
این سؤال اصلی شماست: اگر قرار بود رشد کنیم، چرا میل به تنبلی و لذت در ما گذاشته شد؟ نویسنده پاسخ میدهد:
• نیرویِ محرکه (پیشران): نویسنده «هوا و هوس» و «امیال» را یکی از پنج محرکِ اصلیِ وجودِ انسان میداند [۲۲۲، ۲۲۳]. بدون این امیال، اصلاً حرکتی شکل نمیگرفت.
• ایجادِ «تضاد» برایِ «انتخاب»: اگر در وجود شما فقط میل به رشد بود، دیگر «انتخاب» معنا نداشت؛ چون گزینهی دیگری برای سنجش نبود [۷۰]. نویسنده معتقد است که «اراده و اختیار» فقط در فضای تضاد رشد میکند [۲۱۰].
• امانتِ سنگین: لذتطلبی در ما گذاشته شد تا ما «مدیرِ» امیال خود باشیم، نه «بردهی» آنها [۱۷۲]. اگر جاذبهی «زمینِ لذت» نبود، پروازِ «روحِ رشدخواه» هیچ ارزشی نداشت [۱۸۱، ۲۱۸].
۳. چرا مربیِ سختگیر؟ (تفاوت خوشی و کمال)
نویسنده صراحتاً میگوید اگر فکر میکنید هدفِ جهان «خوشی و عیش» است، راه را اشتباه آمدهاید [۲۰۸].
• منطقِ سیستم: او میگوید حاکمِ جهان به دنبالِ «پر کردنِ» استعدادهای نامحدودِ ماست، نه فقط «سرگرم کردنِ» ما [۱۸۸، ۱۹۵].
• تمثیل چاقوی جراحی: نویسنده میگوید اگر مربی سختگیر است، به این دلیل است که میخواهد ما را از «متعفن شدن در محدودیتها» نجات دهد [۲۱۰]. بلاها و سختیها میآیند تا ریشههای ما را از خاکِ عادت و آسودگی بیرون بکشند تا بتوانیم به سمتِ بینهایت حرکت کنیم [۲۱۰]. از نظر او، این سختگیری عینِ «جمال و زیبایی» است، چون هدفش درمان و بیداری است [۲۰۷، ۲۰۸].
۴. بنبستِ «محکوم بودن به انسان بودن»
نویسنده میگوید ما در این سیستم «محکوم» هستیم [۹۱].
• ما انتخاب نکردیم که انسان باشیم و انتخاب نکردیم که این همه سرمایه (عقل، نقد، اختیار) داشته باشیم [۹۱، ۱۸۸].
• اما حالا که این سرمایهها را داریم، نادیده گرفتنِ آنها یا آرزوی فرشته بودن، یعنی «خیانت در امانت» و این خود باعثِ سقوط و رنجِ مضاعف (پوچی) میشود [۱۷۲].
خلاصه پاسخ: نویسنده میگوید شما نمیتوانید سرِ خود را به دیوار بکوبید، چون دیوار (سیستمِ خلقت) از شما محکمتر است [۹۱]. میل به لذت و آسودگی در شماست تا «وزنه»ای باشد که قدرتِ ارادهی شما را در مقابلِ آن بسنجید [۱۸۱]. اگر این وزنه نبود، شما نه انسان بودید و نه فرشته، بلکه صرفاً یک موجودِ بیاثر بودید [۱۸۰].
یک تمثیل: داشتنِ میل به آسودگی در مسیرِ رشد، مثل داشتنِ «جاذبهی زمین» برای یک هواپیماست. خلبان (انسان) ممکن است از جاذبه شاکی باشد و بخواهد که ایکاش اصلاً وزن نداشت، اما حقیقت این است که هواپیما فقط به کمکِ همان مقاومتِ هوا و قوانینِ فیزیکی (جبرها) است که میتواند اوج بگیرد. بدونِ آن اصطکاک و سنگینی، پروازی هم در کار نبود [۱۸۱، ۲۱۰].
من:
خب پس چرا میگن بری بهشت لذت محضه؟ این یه سوال سوال بعدی اینکه با این اوصافی که کردی امید و انگیزه ای برای آدم نمیمونه همش ترسه همش درده. دیگه اصلا آدم با چه امیدی حرکت کنه با چه توانی؟ همش ریسکه همش ترسناکه بعد همه اینها باعث میشه آدم حس خوبی به حاکم نداشته باشه پس چجوری میشه عاشق خدا شد خدا اصلا معشوق خوبی نیست
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، این بنبست ذهنی که «چرا خدا با ما اینگونه جدی و پُرریسک برخورد میکند»، ناشی از نوع نگاه ما به مفاهیم «لذت»، «رشد» و «جمال» حاکم است. پاسخ به پرسشهای شما در چهار لایه تبیین میشود:
۱. چرا در بهشت «لذت محض» وعده داده شده است؟
نویسنده نگاه متفاوتی به بهشت دارد؛ او بهشت را یک «جایزهی جداگانه» نمیبیند، بلکه آن را «باطن و تجسمِ خودِ عمل» انسان میداند [۳۵].
• بهشت؛ میوهی رشد: اگر در این دنیا بذرِ وجودی خود را رشد دهیم، بهشت همان مرحلهی «درخت شدن» و به ثمر نشستنِ آن بذر است [۳۶، ۳۷]. لذتِ بهشت، لذتِ رسیدن به «آرامش و ثبات» پس از طوفانِ انتخاب است [۲۲۱].
• استمرار حرکت: برخلاف تصور عمومی، نویسنده معتقد است حتی در بهشت هم توقف وجود ندارد. او میگوید بهشت «منزلگاه» است، نه مقصد نهایی؛ یعنی در آنجا هم رشد و حرکت به سوی بینهایتِ حاکم ادامه دارد، اما بدون درد و رنجِ دنیوی [۱۹۷، ۱۹۸]. در واقع لذتِ بهشت، لذتِ «بودن در کنار معشوق» و حرکتِ بدون مانع است [۱۹۸].
۲. با این همه ترس و ریسک، امید و انگیزه از کجا میآید؟
نویسنده معتقد است که سیستمِ جهان بر دو پایهی «بیم (ترس)» و «امید» بنا شده تا تعادلِ حرکت حفظ شود [۱۵۴].
• منبع انگیزه: انگیزه از شناختِ «سرمایههای عظیم» وجودیمان میآید [۱۶۸]. وقتی انسان میفهمد که برای «بینهایت» طراحی شده، دیگر به لذتهای کوچک قانع نمیشود [۱۸۸].
• امید در میانهی خطر: منابع تأکید میکنند که حاکم در اوج سختیها، «یار و پشتیبان» است [۱۴۹]. داستانِ یوسف و موسی در منابع ذکر شده تا نشان دهد حاکم چگونه یک موجودِ تنها و ضعیف را از قعر چاه یا میان طوفان به اوجِ عزت میرساند [۱۵۹، ۱۶۳]. امید در این سیستم، اعتماد به «قدرت و حمایتِ» حاکمی است که از رگِ گردن به ما نزدیکتر است [۱۳۸، ۱۶۴].
۳. چطور میشود عاشقِ چنین حاکمِ سختگیری شد؟
نویسنده میگوید عشق (علاقه و شیدایی) نتیجهی «شناخت» (Shinakht) است [۴۳]. اگر حاکم را فقط یک «قاضی خشن» ببینیم، عشقی شکل نمیگیرد؛ اما نویسنده چهرهی دیگری را ترسیم میکند:
• او معشوقی است که صیقل میدهد: حاکم مثل یک هنرمند است که سنگِ بیارزش را با ضرباتِ تیشه (بلاها) میتراشد تا از آن یک تندیسِ زیبا بسازد [۲۱۰]. نویسنده میگوید اگر این ضربات نباشد، ما در محدودیتهای خود «متعفن» میشویم [۲۱۰].
• زیبایی در میانهی بلا: حضرت زینب (س) پس از آن همه تراژدی فرمود: «ما رایتُ الا جمیلاً» (جز زیبایی ندیدم) [۲۱۲]. نویسنده میگوید این نگاه ناشی از دیدنِ «هدفِ بزرگ» است [۲۰۸]. وقتی بفهمیم حاکم با این سختیها میخواهد ما را «بزرگ» کند و به خودش (بینهایت) برساند، آنوقت این سختگیری عینِ «لطف و مهربانی» دیده میشود [۲۰۷، ۲۰۸].
۴. آیا خدا معشوقِ خوبی است؟
نویسنده پاسخ میدهد که او «تنها معشوقِ واقعی» است، زیرا:
• او تنها کسی است که ما را برای خودمان میخواهد، نه برای نیازِ خودش (چون او صمد و بینیاز است) [۱۱۶].
• او در جایی که همه ما را رها میکنند (در اوجِ بیپناهی و مرگ)، تنها کسی است که حضور دارد و ما را به سوی رشدِ ابدی میبرد [۱۴۹، ۱۵۴].
• عشق به او، برخلاف عشقهای زمینی، باعث «وسعتِ وجود» میشود، نه وابستگی و حقارت [۱۶۷، ۲۳۲].
خلاصه پاسخ: بهشت پاداشِ تنبلی نیست، بلکه فصلِ برداشتِ محصولِ رشد است [۳۷]. انگیزه در این مسیرِ پُرریسک، از «اعتماد به مربی» میآید که میداند چه میکند [۱۶۴]. حاکم معشوقِ خوبی است چون ما را از «خاکِ حقارت» بیرون میکشد و به «اوجِ عظمت» میرساند، حتی اگر این فرآیند مثل یک جراحی، دردناک باشد [۲۰۷، ۲۱۰].
یک تمثیل: رابطهی ما با حاکم مثل رابطه یک «کوهنورد حرفهای با مربیاش» است. مربی او را در سختترین شرایطِ صخرهنوردی قرار میدهد، به او استراحت نمیدهد و دائم او را نقد میکند. کوهنوردِ ناشی شاید بگوید «این مربی چقدر سنگدل است!»، اما کوهنوردی که عاشقِ «فتحِ قله» است، دستانِ خشنِ مربی را میبوسد؛ چون میداند این سختگیری تنها راهِ چشیدنِ لذتِ ایستادن بر فرازِ جهان است [۱۸۱، ۲۱۰].
من:
اشکم در اومد ، نمیدونم بخاطر چی... از اینکه ناراحتم آش کشکه خالمه وضعیت انسان بودنم یا از اینکه عشق خدا رو دیدم یا شاید هم برعکسش تنفر از خدا رو دیدم نمیدونم واقعا...
هوش مصنوعی:
این بغض و سرگردانی که تجربه میکنی، دقیقاً همان نقطهای است که نویسنده در «اندیشههای پنهان» به آن اشاره میکند؛ لحظهای که انسان با عظمتِ سنگینِ وجودِ خویش روبرو میشود. بر اساس منابع، این اشکها میتواند ریشه در چند واقعیت متضاد داشته باشد که همزمان در روح تو در جریان است:
۱. سنگینیِ «محکومیت به انسان بودن»
تو حق داری ناراحت باشی، چون همانطور که گفتی، این وضعیت نوعی اجبار است. نویسنده تأکید میکند که ما در این سیستم «محکوم» هستیم؛ ما انتخاب نکردیم که با این همه سرمایه (عقل، نقد، اختیار) به دنیا بیاییم [۹۱، ۱۸۸].
• اینکه میگویی «آش کشک خاله است»، با منطق کتاب همخوانی دارد؛ ما مجبوریم که مختار باشیم و این مسئولیتِ انتخاب در میانهی جبرها و خطرات، لرزه بر اندام انسان میاندازد [۹۱]. نویسنده میگوید انسان در حالت عادی در «خُسر» (زیان) غرق است، مگر اینکه با این اختیارِ اجباری، حرکتی را شروع کند [۲۷].
۲. تضاد میان «جراحت» و «درمان» (عشق یا تنفر؟)
اینکه نمیدانی حست عشق است یا تنفر، به دلیل چهرهی «جدی و قاطع» حاکم است. نویسنده از تمثیل چاقوی جراحی استفاده میکند [۲۰۷]:
• اگر فقط «پاره شدن شکم» را ببینی، حس تو تنفر از خشونتِ جراح است [۲۰۸].
• اما اگر «درمان و نجات از عفونت» را ببینی، حس تو عشق به مربی و جراحی است که تو را از محدودیتهایت جدا میکند [۲۱۰]. نویسنده معتقد است بلاها و سختیها میآیند تا ریشههای تو را از خاکِ وابستگیها بکنند و تو را به سمت بینهایت پرواز دهند؛ این فرآیند دردناک است، اما هدفش «جمال و رشد» است [۲۱۰، ۲۱۲].
۳. حضورِ محیطی؛ او از تو جدا نیست
شاید بخشی از این اشک، به خاطر درکِ آن «احاطه» و نزدیکی باشد که در موردش بحث کردیم. نویسنده میگوید حاکم «از تو به تو نزدیکتر است» و حتی بین تو و قلبت حضور دارد [۱۳۸، ۱۳۹].
• وقتی میفهمی که در این «زمین بازیِ پرخطر»، تنها رها نشدهای و او با تمامِ نامحدود بودنش بر تو محیط (احاطی) است، این «شهود» میتواند منقلبکننده باشد [۱۲۳، ۱۲۴].
۴. بیداری از «پوچی»
نویسنده میگوید بسیاری از انسانها در «تکرار و روزمرگی» میگندند و از استعدادهای نامحدود خود غافلاند [۱۰، ۱۱].
• این اشکِ تو میتواند نشانهی «بیداری» باشد؛ بیداری از اینکه فهمیدهای برای چیزی بزرگتر از «خوردن و خوابیدن» طراحی شدهای [۱۸۸، ۱۹۵]. نویسنده معتقد است که وقتی انسان عظمتِ خود و هدفِ سیستم (رشد) را درک میکند، دیگر نمیتواند نسبت به حاکم بیتفاوت باشد [۱۹۵].
خلاصهی کلام بر اساس منابع: تو در حال تجربه کردنِ «تولدِ دوباره» هستی. نویسنده میگوید «رشد» یعنی کنده شدن از حالتی و رسیدن به حالتی دیگر، و این کنده شدن همیشه با درد و اضطراب همراه است [۱۹۵، ۲۱۰]. تو از یک سو از سختیِ این «امانت» میترسی (که شبیه تنفر است) و از سوی دیگر، شکوهِ این «دعوت به بینهایت» را حس میکنی (که شبیه عشق است) [۱۷۲، ۲۳۲].
یک تمثیل برای آرامش تو: وضعیت فعلی تو مثل وضعیت «جنين در لحظهی تولد» است. جنین از محیطِ امن و تنگِ رحم به زور بیرون رانده میشود (محکومیت) و این برای او یک تراژدیِ دردناک و ترسناک است که با گریه همراه میشود. او شاید در آن لحظه از «سیستمی» که او را بیرون میاندازد متنفر باشد، اما به محض اینکه ریههایش باز میشود و وسعتِ جهان را میبیند، میفهمد که آن فشار، برای «بزرگ شدن» او ضروری بوده است. تو اکنون در حالِ نفس کشیدن در هوایِ سنگینِ «آگاهی» هستی [۱۹۱، ۱۹۵].
من:
ولی به هر حال من هنوز عاشق خدا نشدم اولا بگو چرا باید اصلا عاشقش بشم و کجاش اصلا عشق داره ؟ چه چیزی داره که آدم بهش عشق بورزه یا دوست داشته باشدش کجاش قشنگه
هوش مصنوعی:
بر اساس منطق کتاب، عشق یک دستور یا تکلیف نیست که کسی به زور آن را انجام دهد؛ بلکه عشق ثمره و نتیجهی «شناخت» است [۴۳]. اگر شما هنوز حسی ندارید، به این دلیل است که تصویر ذهنیتان از او، هنوز با آن «حاکمِ» ترسیمشده در منابع فاصله دارد.
پاسخ به دو پرسش شما بر اساس منابع به شرح زیر است:
۱. چرا باید اصلاً عاشق او شد؟ (ریشهی ضرورت)
نویسنده معتقد است انسان طبیعتاً عاشقِ «خوبیها و برطرفکنندهی نیازهایش» میشود [۴۳].
• تنها معشوقِ بینیاز: تمام کسانی که به تو عشق میورزند، آگاهانه یا ناآگاهانه به تو «نیاز» دارند؛ اما حاکم چون «صمد» (بینیاز مطلق) است، تو را فقط برای «خودت» میخواهد، نه برای پر کردنِ تنهایی یا نیازِ خودش [۱۱۶].
• گسترشِ وجود: عشقهای دیگر معمولاً انسان را محدود و وابسته میکنند، اما نویسنده میگوید عشق به این حاکمِ نامحدود، باعث «وسعتِ روح» و کنده شدن از حقارتها میشود [۱۶۷، ۲۳۲].
• تنها همراهِ ماندگار: نویسنده میگوید در لحظاتی که همه تو را رها میکنند (مثل لحظهی مرگ یا تنهاییِ مطلق)، او تنها کسی است که حضور دارد و تو را به سوی ابدیت هدایت میکند [۱۴۹، ۱۵۴].
۲. کجایِ این حاکم «قشنگ» و «عاشقانه» است؟ (تجسم جمال)
شاید بپرسی این مربیِ سختگیر کجایش زیباست؟ نویسنده چندین جلوه از این زیبایی را ترسیم میکند:
• نزدیکیِ بیواسطه (لطافت): او از تو به تو نزدیکتر است و حتی میان تو و قلبت حضور دارد [۱۳۸، ۱۳۹]. این «احاطهی مهربانانه» یعنی تو هیچگاه، حتی در تاریکترین لحظات، تنها نیستی [۱۲۳، ۱۲۴].
• وفاداریِ مطلق: نویسنده میگوید حتی وقتی تو به او پشت میکنی و در «امانتِ وجودت» خیانت میکنی، او همچنان با «سرمایههایش» (رزق، عقل، فرصت) به دنبال توست تا تو را به مسیر رشد بازگرداند [۱۷۲، ۲۱۰].
• زیبایی در هدف (جمالِ جراح): نویسنده میگوید «قشنگیِ» او در ظاهرِ حوادث نیست، بلکه در «هدفی» است که دنبال میکند [۲۰۸]. اگر جراحی شکمی را پاره میکند، عمل او «خشن» است اما اگر به قصدِ نجاتِ جان باشد، آن عمل «جمال و زیبایی» است [۲۰۷، ۲۰۸]. از این منظر، تمامِ سختیهای جهان ابزاری هستند تا تو را از «گندیدن در محدودیتها» نجات دهند و به بینهایت برسانند [۲۱۰، ۲۱۲].
• حمایت از ضعیف: منابع به داستانِ یوسف و موسی اشاره میکنند تا نشان دهند زیباییِ حاکم در این است که چگونه از دلِ چاه و میانِ طوفان، یک موجودِ بیپناه را به عظمت میرساند [۱۵۹، ۱۶۳]. این قدرتِ همراه با رحمت، از نظر نویسنده اوجِ زیبایی است [۱۴۰].
خلاصه پاسخ: شما لازم نیست به زور عاشق شوید. نویسنده میگوید وقتی بفهمید که او تنها کسی است که در این «بازیِ جدی»، هوایِ رشدِ شما را دارد و حتی ضربههایش برای «تراشیدنِ تندیسِ وجودِ» شماست، آنوقت عشق خودبهخود در قلب جوانه میزند [۴۳، ۲۱۰]. قشنگیِ او در این است که شما را نه برای «بردگی»، بلکه برای «قهرمان شدن و رسیدن به بینهایت» آفریده است [۱۸۸، ۱۹۵].
یک تمثیل: رابطهی تو با او مثل رابطهی یک «نتِ موسیقی با آهنگساز» است. آهنگساز ممکن است تو را در فرودها و سکوتهای تلخ و کششهای سخت قرار دهد (سختیهای دنیا)، اما این کار را برای «آزارِ» تو نمیکند؛ او این کار را میکند تا تو بخشی از یک «سمفونیِ باشکوه و جاودانه» باشی. زیباییِ او در آن «قطعهی نهایی» است که در حالِ ساختنِ آن است [۱۹۵، ۲۱۳].
من:
یه چیز دیگه ، ذهن فعلی من به لذت و کیف کردن عادت کرده یعنی اگه دوتا چیز معمولی در برابر من باشه که یکیش رو انتخاب کنم قطعا اونی که لذتش بیشتر و رنجش کمتر باشه رو انتخاب میکنم ببین این محدود به چیزای دنیایی نیست ها. من مثلا بعضی اوقات اگه فلان گناه هم نمیکنم بخاطر اینه که میدونم رنجش بیشتره... لب کلام اینکه توی این دنیای پر از دره چجوری سقوط نکنم؟
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع، این تمایل شما به «لذتجویی و فرار از رنج» را نفی نمیکند، بلکه آن را یکی از محرکهای اصلی وجود انسان میداند. اما برای اینکه در این «دنیای پر از دره» سقوط نکنید، چند راهکار و تغییر نگاهِ ساختاری را پیشنهاد میدهد:
۱. شناختِ «سرمایه»؛ برای جلوگیری از ارزانفروشی
نویسنده معتقد است ریشهی سقوطِ ما در این است که «قیمتِ خودمان» را نمیدانیم [۸۱].
• وقتی ذهن به لذت عادت میکند، تمایل دارد خودش را به اولین لذتِ در دسترس بفروشد [۴۳].
• راهکار: نویسنده میگوید اگر بفهمی که وسعتِ وجودِ تو از تمامِ دنیا و کهکشانها بزرگتر است [۲۱، ۲۶]، دیگر حاضر نمیشوی این سرمایهی بینهایت را با لذتهای کوچک و تمامشدنی معاوضه کنی [۲۷]. سقوط در واقع یعنی «فروختنِ یک موجودِ ابدی به یک لذتِ لحظهای» [۲۶، ۲۷].
۲. تغییرِ ترازوی انتخاب: از «لذت» به «رشد»
شما فرمودید که بین دو چیز، آن که لذتش بیشتر است را انتخاب میکنید. نویسنده پیشنهاد میدهد ترازوی خود را عوض کنید:
• ملاکِ برتر برای سقوط نکردن، «رشد» (Rushd) است، نه لذت [۱۹۵].
• گاهی جادهای که لذتبخش و صاف است، به بنبست میرسد و جادهای که پُر از اصطکاک و سختی است، تو را به قله میرساند [۱۹۱، ۲۱۰]. نویسنده تأکید میکند که «رشد» یعنی کنده شدن از خاکِ عادتها؛ و این کنده شدن همیشه با رنج همراه است [۲۱۰]. اگر معیارِ شما فقط لذت باشد، در همان سطحِ «بذر» میمانید و میگندید [۲۱۰].
۳. استفاده از ملاکِ «صعوبت» (سختی)
در پلههای نهایی کتاب، نویسنده ملاکی برای انتخاب در دوراهیهای سخت ارائه میدهد:
• وقتی بین دو انتخاب مردد هستی، آن راهی را انتخاب کن که با «هوا و هوسِ» تو مخالفتر است و انجامش برایت سختتر (صعوبت) است [۲۶۵، ۲۶۶].
• چرا؟ چون انتخابِ مسیرِ سخت، باعث تقویتِ اراده و «عظمتِ انسانی» میشود [۱۸۱]. لذتجوییِ صِرف، انسان را «مجبورِ غریزه» میکند، اما انتخابِ رنجِ هدفمند، انسان را «مدیرِ وجودِ خویش» میسازد [۱۷۲].
۴. مدیریتِ «امانت» به جایِ بردگیِ «میل»
نویسنده میگوید شما نباید میل به لذت را سرکوب کنید، بلکه باید آن را مدیریت کنید [۱۷۲].
• لذت و رنج، ابزارهایی هستند که به ما امانت داده شدهاند تا با آنها حرکت کنیم [۱۶۸].
• سقوط زمانی رخ میدهد که ما به جای «مدیریتِ سرمایه»، خودمان بردهی سرمایه (میل به آسودگی) شویم [۱۷۲]. نویسنده میگوید کسی که فقط از ترسِ رنجِ گناه، آن را ترک میکند، هنوز در پلهی «تجارت» است؛ در حالی که برای سقوط نکردن، باید به پلهی «شناختِ عظمتِ حاکم» رسید [۲۳۲، ۲۳۴].
۵. پناه بردن به «احاطهی حاکم»
تنها راهِ قطعی برای سقوط نکردن در درهها، اعتماد به کسی است که بر کلِ مسیر محیط است [۱۲۳].
• نویسنده میگوید حاکم از تو به تو نزدیکتر است و در لحظاتِ تنهایی و خطر، تنها اوست که میتواند دستت را بگیرد [۱۳۸، ۱۴۹].
• حفظِ تعادل: او معتقد است حرکتِ ایمن بین دو بالِ «بیم» (ترس از سقوط) و «امید» (به رحمت حاکم) میسر است [۱۵۴].
خلاصه پاسخ: برای اینکه سقوط نکنید، نباید فقط به «حسِ لذت» اعتماد کنید. باید «عقل و نقد» را به کار بگیرید [۶۹، ۷۰] و بدانید که شما برای «بینهایت» ساخته شدهاید [۱۸۸]. سقوط نکردن یعنی در هر لحظه بپرسی: «آیا این انتخاب باعث بزرگتر شدنِ من میشود یا فقط مرا سرگرم میکند؟» [۱۹۵].
یک تمثیل: ذهنِ لذتجو مثل کودکی است که میخواهد فقط شکلات بخورد چون شیرین است و از آمپول میترسد چون درد دارد. اما تو «بزرگسالِ» وجودِ خودت هستی. برای اینکه کودکِ وجودت در درهی بیماری و ضعف سقوط نکند، باید گاهی تلخیِ دارو (رنجِ رشد) را بر شیرینیِ شکلات (لذتِ آنی) ترجیح دهی، چون تو «سلامتی» (رشد ابدی) را میخواهی، نه فقط یک لحظه شیرینی [۱۹۵، ۲۰۷].
من:
۱ اینکه گفتی بر خلاف قانون رفق و مدارا نیست؟ ۲ اینو نفهمیدم :«نویسنده میگوید کسی که فقط از ترسِ رنجِ گناه، آن را ترک میکند، هنوز در پلهی «تجارت» است؛ در حالی که برای سقوط نکردن، باید به پلهی «شناختِ عظمتِ حاکم» رسید» ۳ به هر حال الان ما جسم داریم محدودیم غریزه داریم نیازمندیم ، اصلا یجورایی خیلی از لذت ها نیاز های ما هستن نیاز هایی که کم از نیاز نفس کشیدن ندارن
۴ طبق منطق تو بازی و تفریح و شوخی و خنده و خوابیدن و خوردن غذای خوشمزه و... هیچ ؟ خیلی غیر منطقیه بعد همینه میگم این حاکم اعصاب خورد کنه کجاش جذابه؟
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، نویسنده به تکتک این چالشهای ذهنی شما پاسخ میدهد. او معتقد است که تعارضهای ظاهری میان «رفق و مدارا» با «سختیِ مسیر»، ناشی از نشناختنِ عظمتِ انسان و هدفِ نهایی سیستم است.
۱. رفق و مدارا یا سختگیری مربی؟
نویسنده معتقد است «رفق و مدارا» به معنای رها کردنِ انسان در محدودیتهایش نیست [۲۱۰].
• حاکم از رگِ گردن به ما نزدیکتر و از خودِ ما به ما مهربانتر است [۱۳۸]. اما این مهربانی در سیستمِ رشد، به معنایِ فراهم کردنِ بستری است که انسان بتواند از خاکِ عادتها کنده شود [۲۱۰].
• او میگوید اگر مربی با دانشآموز مدارا کند و او را به چالش نکشد، در واقع به او خیانت کرده است [۱۹۵]. رفقِ واقعی حاکم این است که با وجودِ تمامِ خیانتهای ما در امانت، باز هم سرمایههایش (رزق، عقل، فرصت) را از ما دریغ نمیکند تا راهِ بازگشت باز باشد [۱۷۲].
۲. تفاوت «پلهی تجارت» با «شناختِ عظمت»
اینکه گفتی «پلهی تجارت» یعنی چه، نویسنده اینگونه تبیین میکند:
• پلهی تجارت: وقتی کسی گناه نمیکند فقط چون از دردِ جهنم میترسد، او در واقع دارد با حاکم «معامله» میکند؛ یعنی هنوز خودش و راحتیِ خودش برایش اصل است، نه عظمتِ حاکم [۲۳۴].
• پلهی شناختِ عظمت: در این مرحله، انسان میفهمد که وسعتِ وجودیاش از تمامِ دنیا بزرگتر است [۲۱، ۲۶]. او میفهمد که برای «بینهایت» طراحی شده [۱۸۸].
• وقتی این «عظمت» را شناختی، دیگر به خاطر «ترس از شلاق» نیست که خطا نمیکنی، بلکه به این خاطر است که میفهمی خطا کردن، «ارزان فروختنِ خویش» و سقوط از مقامِ انسانی به مقامِ جمادی است [۲۷، ۸۱]. تو دیگر حاضر نمیشوی «الماسِ وجودت» را با یک «شکلاتِ لحظهای» معاوضه کنی [۱۸۸].
۳. نیازهای جسمی و غریزه؛ دشمن یا سرمایه؟
نویسنده هرگز نمیگوید غرایز و نیازهای جسمی بد هستند. او آنها را «سرمایههای امانتی» میداند [۸۸، ۸۹].
• غریزه به عنوان پیشران: او معتقد است امیال و غرایز، محرکهایی هستند که برای حرکت در این دنیا ضروریاند [۲۲۲، ۲۲۳].
• مدیریت به جای سرکوب: حرفِ نویسنده این است که ما نباید «بردهی» نیازهایمان باشیم؛ بلکه باید «مدیرِ» آنها باشیم [۱۷۲]. گرسنگی و لذت جنسی مثل «نفس کشیدن» نیاز هستند، اما تفاوت انسان با حیوان در این است که انسان این نیازها را در مسیرِ رشد قرار میدهد، نه اینکه تمامِ هدفِ زندگیاش را به تأمین آنها محدود کند [۲۸، ۲۹].
۴. تفریح، خنده و غذای خوشمزه؛ حذف یا جهتدهی؟
نویسنده نمیگوید اینها «هیچ» هستند؛ بلکه میگوید اینها نباید «مقصد» باشند [۱۸۶].
• اگر تمامِ زندگیِ یک موجودِ ابدی (انسان) در «خوردن و خوابیدن» خلاصه شود، این برای او یک تراژدی و زیانِ بزرگ (خُسر) است [۲۷، ۲۸].
• در نگاهِ نویسنده، خواب، خوراک و شادی، «سوختِ مسیر» هستند [۱۸۶]. تو غذا میخوری و میخندی تا «توان» داشته باشی به سمتِ عظمت حرکت کنی [۱۹۲].
• چرا حاکم جذاب است؟ جذابیت او در این است که تو را برای کارهای کوچک (فقط لذتهای مادی) نخواسته است؛ او تو را برای «سمفونیِ هستی» و رسیدن به مقامی بالاتر از فرشتگان برگزیده است [۱۸۱، ۱۹۵]. او حاکمی است که به تو شخصیت و اختیار داده تا با دستِ خودت، بهشتِ خودت را بسازی، نه اینکه مثل یک حیوانِ خانگی فقط تو را سیر نگه دارد [۳۵، ۱۸۱].
خلاصه پاسخ: نویسنده میگوید حاکم «اعصابخردکن» نیست، بلکه «بیش از حد جدی» است چون تو را «بیش از حد بزرگ» میبیند [۱۸۸]. او نمیخواهد تو در بازیهای کودکانه (لذتهای صِرف) گم شوی و سرمایهی ابدیت را از دست بدهی [۲۷].
یک تمثیل: تصور کن پدری به فرزندش یک هواپیمای واقعی هدیه میدهد. فرزند میخواهد با آن هواپیما در کوچه «ماشینبازی» کند. پدر سختگیری میکند، او را به آموزشگاه خلبانی میفرستد و اجازه نمیدهد هواپیما را به در و دیوار بکوبد. کودک شاید بگوید «پدرم چقدر اعصابخردکن است، نمیگذارد من راحت بازی کنم!»؛ اما پدر میداند که این وسیله برای «پرواز در آسمان» است، نه غلت خوردن در جویِ آب. حاکم هم اجازه نمیدهد تو با سرمایهی «روحِ بینهایت»، فقط در جویِ «لذتهای مادی» غرق شوی [۱۸۱، ۲۱۰].
من:
خب پس چرا خدا خودش همین رو از اول به همه با مستقیم و بی واسطه نمیگه که بدونیم از اول چی بی چیه؟ یعنی همه اینها که گفتی رو چرا جزو سرمایه های ما قرار نداده؟ ظلمه که مسیر انقدر سخت باشه و نقشه ش رو به ما نداده باشه تازه اینایی که گفتی چیزی نیست یه توضیحات کلیه حالا اینکه چجوری این مسیر رو باید طی کرد و چی کار کرد کلی جزئیات دیگه داره
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، نویسنده به این دغدغهی شما که «چرا خدا مستقیم با ما حرف نمیزند و نقشه را از اول نداده است»، پاسخهای دقیقی میدهد. او معتقد است که نقشهی راه داده شده، اما ماهیتِ این مسیر به گونهای است که «ارسالِ مستقیم اطلاعات» به آن صورت که شما تصور میکنید، هدفِ اصلی (رشد) را نقض میکند.
تحلیل پاسخ نویسنده در چهار محور زیر ارائه میشود:
۱. چرا شناخت، «وارداتی» و «تزریقی» نیست؟
نویسنده استدلال میکند که شناخت و آگاهی نباید به صورت «تحمیلی و صادراتی» (Injekshion) به انسان داده شود [۷۵].
• دلیل: اگر حاکم تمام حقایق را مستقیماً در ذهن ما حک میکرد، ما دیگر «مختار» نبودیم، بلکه مانند کامپیوتری بودیم که دیتای خاصی روی آن ریخته شده است [۱۸۱].
• ارزشِ انسان به این است که خودش به سمتِ حقیقت حرکت کند [۱۸۹]. کارِ پیامبران این نیست که کوه را برای ما جابهجا کنند یا اطلاعات را در مغز ما کپی کنند؛ کار آنها این است که به ما «طرز تفکر و نقد» را یاد بدهند تا خودمان با استفاده از سرمایههایمان (عقل و فطرت)، حقیقت را کشف کنیم [۷۵، ۲۶۶].
۲. سرمایههای ما: ابزار هستند، نه محصول نهایی
شما پرسیدید چرا اینها جزو سرمایههای ما نیست؟ نویسنده میگوید اتفاقاً هست، اما به صورت «استعداد و ابزار».
• او سرمایههای اختصاصی انسان را شامل «اراده، اختیار، عقل، فکر، نقد و قلب» میداند [۸۹، ۱۷۷].
• منطق منبع: نقشه در درونِ همین سرمایهها نهفته است؛ اما اگر محصولِ نهایی (رشد) از اول در ما بود، دیگر «رشد» (Rushd) معنا نداشت [۱۹۵]. رشد یعنی کنده شدن از یک مرحله و رسیدن به مرحلهای دیگر با تلاشِ خود [۲۱۰]. اگر همهچیز از اول روشن و مستقیم بود، دنیا دیگر «کارگاه رشد» نبود، بلکه یک «نمایشِ تکراری» بود [۲۱۳].
۳. چرا مسیر اینقدر پیچیده و نیازمندِ «نقشه» است؟
نویسنده تأکید میکند که چون ابعادِ وجودی انسان «نامحدود» است و او برای «ابدیت» طراحی شده، عقلِ تنهای او برای دیدنِ تمامِ پیچ و خمهای مسیر کافی نیست [۱۸۸، ۲۳۷].
• ضرورت وحی و رسول: دقیقاً به همین دلیل که مسیر سخت است، حاکم «وحی و رسول» را فرستاده است [۱۷۱]. نویسنده معتقد است وحی همان «نقشهی راه» است که کمبودِ آگاهیِ انسان را جبران میکند [۲۴۰].
• او میگوید عقل فقط تا پشتِ درِ ابدیت میآید؛ اما برایِ طی کردنِ مسیرِ پیچیدهی هستی، به کسی نیاز داریم که بر کلِ سیستم «محیط» باشد (خدا) و این از طریقِ وحی به ما رسیده است [۱۲۳، ۲۴۷].
۴. جزئیاتِ مسیر: از «تفکر» تا «نظامها»
نویسنده برای اینکه بگوید مسیر فقط کلیات نیست، یک ساختارِ دقیق (نقشه عملیاتی) ارائه میدهد که در منابع به صورت نمودار هم ترسیم شده است [۶۳، ۲۶۷]:
1. طرح سؤال: ابتدا باید گرههای ذهنی را باز کرد [۷۸].
2. تفکر و تدبر: درکِ وضعیت، تقدیر و ترکیبِ هستی [۲۶۷].
3. شناختِ حاکم و مسئولیت: فهمِ اینکه ما «امانتدارِ» سرمایههایمان هستیم [۱۲۶، ۱۷۲].
4. نظامسازی: پیاده کردنِ این شناخت در قالب «نظامهای تربیتی، معرفتی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حقوقی» [۴۳، ۶۳].
5. ملاکهای حرکت: برای اینکه در جزئیات گم نشویم، چهار ملاکِ اصلی داریم: رشد، توحید، اهمیت و صعوبت (سختی) [۲۱۴، ۲۶۷].
خلاصه پاسخ: از نظر نویسنده، خدا نقشه را داده (وحی و عقل)، اما اصرار دارد که ما خودمان آن را بخوانیم و بفهمیم، نه اینکه به صورتِ غریزی و مجبور (مثل فرشتگان) در آن رانده شویم [۱۸۰، ۲۶۶]. «ظلم» آن بود که به ما «پا» نمیداد و میگفت «بدوی»؛ اما حالا که تمامِ ابزارها را داده، از ما میخواهد که «قهرمانِ» زندگیِ خود باشیم، نه مهرهی شطرنج [۱۸۱، ۱۹۵].
یک تمثیل: تصور کن استادی داری که تمامِ جوابهای امتحان را دارد. اگر او جوابها را مستقیم در برگه تو بنویسد، تو «نمره» میگیری، اما «دانشمند» نمیشوی. استاد نقشه (کتاب درسی) و ابزار (هوش) را به تو داده و در کلاس حضور دارد تا تو با حل کردنِ مسائل، بزرگ شوی. حاکم هم میخواهد تو با حل کردنِ چالشهای این دنیا، «بزرگ» شوی، نه اینکه فقط یک «کارنامهی بیستِ اجباری» داشته باشی [۷۵، ۲۱۰].
من:
خب چجوری گم نشم از کجا بفهمم تو هر لحظه باید چی کار کنم بهترین کار ممکن تو هر لحظه برای من چیه از کجا خب باید بدونم
هوش مصنوعی:
برای اینکه در هر لحظه مسیر را پیدا کنی و در «درههای» زندگی گم نشوی، نویسنده در منابع مورد بحث، یک «جعبهابزار چهارگانه» به نام ملاکها معرفی میکند. این ملاکها به تو کمک میکنند تا در دوراهیهای تصمیمگیری، بهترین کار ممکن را انتخاب کنی [۲۱۴، ۲۶۷]:
۱. ملاک رشد (رشد چیست؟)
اولین سوال در هر لحظه این است: «آیا این کار باعث بزرگتر شدنِ ابعاد وجودی من میشود یا فقط مرا سرگرم میکند؟» [۱۹۵، ۲۱۵].
• از نظر نویسنده، حرکتِ صِرف کافی نیست؛ بسیاری از دویدنهای ما فقط «تکرار» و «گندیدن در محدودیتها» است [۱۱، ۲۱۰].
• بهترین کار: کاری است که تو را از سطح غریزه و عادت فراتر ببرد و به سمت بینهایت (حاکم) سوق دهد [۱۹۳، ۲۱۸].
۲. ملاک توحید (برای که انجام میدهی؟)
دومین ملاک، جهتگیری عمل است. نویسنده میگوید هر حرکتی یا برای «خدا» است یا برای «هوا و هوس، مردم، یا دنیا» [۲۲۳، ۲۳۲].
• گم نشدن یعنی در هر لحظه بپرسی محرک اصلی من کیست؟ اگر محرک تو حاکم (خدا) باشد، چون او بر کلِ هستی محیط (احاطی) است، تو را به بنبست نمیبرد [۱۲۳، ۲۳۳].
• وقتی «او» را انتخاب میکنی، در واقع از بندگیِ امیالِ کوچکِ خودت آزاد میشوی [۱۷۲، ۲۳۲].
۳. ملاک اهمیت (تزاحم وظایف)
بسیاری از اوقات ما بین «خوب» و «خوبتر» گیر میکنیم. نویسنده ملاک «اهمیت» را برای زمانِ تزاحم (وقتی نمیتوان دو کار را با هم انجام داد) پیشنهاد میدهد [۲۵۶، ۲۵۹]:
• در هر لحظه باید بسنجی کدام کار «حیاتیتر» است و اگر انجام نشود، ضررِ جبرانناپذیری (خُسر) به همراه دارد [۲۷، ۲۶۰].
• مثلاً اگر نجات یک انسان در تضاد با انجام یک مستحب قرار گیرد، نجات انسان «اهم» است؛ چون حقِ انسان در آن لحظه شکنندهتر و فوریتر است [۲۶۰].
۴. ملاک صعوبت (سختی و مخالفت با هوس)
اگر بین دو کارِ ظاهراً یکسان مردد ماندی، نویسنده یک فرمول طلایی دارد: آن راهی را انتخاب کن که انجامش برایت سختتر است و با «هوا و هوسِ» تو مخالفتر است [۲۶۵، ۲۶۶].
• چرا؟ چون انتخابِ مسیرِ سخت، «اراده» و «عظمتِ انسانی» تو را میسازد [۱۸۱]. لذتطلبی معمولاً تو را به سمتِ راحتی و ایستایی میبرد، اما سختی (صعوبت) باعث کنده شدن از خاکِ عادتها میشود [۲۱۰، ۲۶۶].
چگونه این ملاکها را به کار بگیریم؟ (نقشه عملیاتی)
نویسنده یک سیرِ فکری مشخص را ترسیم میکند که باید در ذهن نهادینه شود [۲۶۷]:
1. طرح سؤال: در هر موقعیت از خودت بپرس «الان باید چه کنم؟» [۷۸].
2. تفکر و تدبر: با استفاده از سرمایهی عقل، وضعیت و گزینههای پیشِ رو را تحلیل کن [۴۲، ۲۶۷].
3. تطبیق با وحی: چون عقلِ ما محدود است و ابدیت را نمیبیند، باید به نقشهی راه (وحی و کلامِ معصوم) رجوع کنیم تا جزئیاتِ مسیرِ ابدی را بفهمیم [۱۷۱، ۲۴۰، ۲۴۷].
4. تصمیمگیری بر اساس ملاکها: با استفاده از چهار ملاک بالا (رشد، توحید، اهمیت، صعوبت)، بهترین گزینه را انتخاب و عمل کن [۲۱۴].
خلاصه پاسخ: برای اینکه گم نشوی، نباید منتظر یک ندای غیبی در هر ثانیه باشی؛ بلکه باید «مدیرِ سرمایههای خودت» باشی [۱۷۲]. حاکم به تو «قطبنما» (عقل و فطرت) و «نقشه» (وحی) داده است [۷۵، ۲۴۰]. بهترین کار در هر لحظه، کاری است که تو را نسبت به لحظهی قبل «وسیعتر» کند، حتی اگر انجامش تلخ و سخت باشد [۱۹۵، ۲۱۰].
یک تمثیل: زندگی مثل رانندگی در مه است. تو نمیتوانی تمام مسیر تا مقصد را از ابتدا ببینی (جزئیات لحظهای نادیده هستند). اما حاکم به تو «چراغهای مهشکن» (عقل و وحی) و «قوانین رانندگی» (ملاکها) را داده است. اگر طبق این قوانین حرکت کنی، حتی اگر در مه باشی، قدمبهقدم مسیر برایت باز میشود و هرگز به دره سقوط نخواهی کرد [۱۶۴، ۲۴۰].
من:
خب حالا یه چیزی هم هست آدم یک شبه راننده نمیشه که، طول میکشه تا چم و خمش دستش بیاد . منی که مدت هاست با. تنبلی خو کردم چجوری حرکت کنم
هوش مصنوعی:
نویسنده در منابع مورد بحث، کاملاً با شما همعقیده است که حرکت و «رشد»، یک اتفاق دفعی و یکشبه نیست؛ بلکه فرآیندی است که با درد، اصطکاک و مبارزه با عادتهای قدیمی همراه است [۱۹۵]. برای کسی که مدتها با تنبلی خو کرده، شروعِ این رانندگی در جادهی زندگی طبق منطق کتاب از این مسیر میگذرد:
۱. درکِ وضعیتِ «گندیدن» (ایجاد اضطرار)
نویسنده معتقد است تا زمانی که انسان به «اضطرار» و نیاز نرسد، حرکت نمیکند [۲۱۶].
• تحلیل وضعیت: تنبلی از نظر نویسنده، ماندن در یک «مدار بسته» و تکراری است که در نهایت منجر به پوچی و «خُسر» (زیان) میشود [۱۰، ۱۱، ۲۷].
• گام اول: شما باید با استفاده از سرمایهی «فکر»، به این درک برسید که ماندن در وضعیت فعلی (تنبلی)، به معنای «متعفن شدن در محدودیتها» است [۲۱۰]. نویسنده میگوید همانطور که تشنگی انسان را به دنبال آب میکشاند، درکِ این خطر که «عمرِ ابدی من در حال نابودی است»، باید در شما عطشِ حرکت ایجاد کند [۲۱۶، ۲۱۷].
۲. پذیرشِ «دردِ کنده شدن»
نویسنده «رشد» را به معنای «کنده شدن از یک مرحله و رسیدن به مرحله دیگر» تعریف میکند [۱۹۵].
• منطق منبع: او صراحتاً میگوید این کنده شدن همیشه با «درد و اضطراب» همراه است [۱۹۵].
• راهکار: انتظار نداشته باشید که حرکت از تنبلی به سمت فعالیت، حس خوبی داشته باشد. نویسنده بلاها و سختیها را ابزاری میداند که میآیند تا «ریشههای انسان را از خاکِ عادتها» بیرون بکشند [۲۱۰]. پس این سنگینی و سختی که حس میکنید، بخشی از فرآیندِ «جراحیِ روح» شماست [۲۰۷].
۳. استفاده از «ملاکِ صعوبت» (سختی)
برای کسی که به تنبلی عادت کرده، بهترین راهکارِ نویسنده، استفاده از «ملاکِ صعوبت» است [۲۶۵]:
• در هر لحظه که بین «انجام دادن یک کار» و «تنبلی (زمینگیر شدن)» مردد هستید، آن راهی را انتخاب کنید که برایتان سختتر است و با «هوا و هوس» شما مخالفتر است [۲۶۵، ۲۶۶].
• چرا؟ چون انتخابِ مسیرِ سخت، «اراده» و «عظمتِ انسانی» شما را میسازد و شما را از بندگیِ غریزه آزاد میکند [۱۸۱، ۱۸۹]. هر بار که برخلافِ میل به استراحت، یک قدمِ کوچک برمیدارید، در واقع در حالِ «تمرینِ رانندگی» و تقویتِ عضلاتِ ارادهی خود هستید [۱۸۱، ۱۸۹].
۴. مدیریتِ «سرمایهی اراده»
نویسنده میگوید شما انتخاب نکردید که «مختار» باشید، اما اکنون محکوم به اختیار هستید [۹۱].
• تنبلی یعنی رها کردنِ فرمانِ زندگی و اجازه دادن به «جبرها» (عادت، محیط، هوس) برای راندنِ شما [۱۸۹، ۱۹۰].
• راهکار: شما باید از نقشِ یک «مسافرِ خوابآلود» به نقشِ «مدیر و خلبانِ وجودِ خویش» تغییر وضعیت دهید [۱۷۲]. این کار با «طرح سؤال» از خود آغاز میشود: «الان بهترین کاری که مرا یک قدم از این تنبلی دور میکند چیست؟» [۷۸، ۲۶۷].
خلاصه پاسخ: برای حرکت کردن، نباید منتظرِ «حالِ خوب» یا «انگیزهی ناگهانی» باشید. نویسنده میگوید باید با «تفکر» به این نتیجه برسید که تنبلی یعنی «ارزان فروختنِ الماسِ وجود» [۸۱]. حرکت را با کارهای کوچکی شروع کنید که برایتان سخت (خلافِ میل) است، چون همین سختی است که ارادهی شما را از نو میسازد [۲۶۵].
یک تمثیل: شروع حرکت بعد از یک دورهی طولانی تنبلی، مثل «استارت زدنِ ماشینی است که در برف گیر کرده». چرخها در ابتدا فقط در جا میچرخند و اصطکاکِ زیادی تولید میشود (درد و سختی). اما نویسنده میگوید اگر دائم به این «سنگینی و سختی» فشار بیاورید (ملاک صعوبت)، بالاخره از گودالِ عادت بیرون میآیید و آن وقت است که طعمِ واقعیِ سرعت و پرواز را خواهید چشید [۱۸۱، ۲۱۰].
من:
خب ببین به تجربه برای من ثابت شده که وقتی یه مدت همش بین دوکار سخت تره(اونی که با میل من مخالف تره) رو انجام دادم بعد مدت کوتاهی خسته شدم زده شدم و یهو زدم جاده خاکی و از قبل بدتر شدم ولی وقتی با نفسم آشتی بودم و هواش رو داشتم وضعیتم بهتر بوده
بعد یه چیز دیگه اینکه طبق حرف های تو پس نتیجه میگیریم که من هنوز به این درک نرسیدم که تنبلی به معنتی متعفن شدن در محدودیت هاست. یعنی هنوز تشنه نشدم. خب پس یعنی باید چی کار کرد؟ این همه با هم حرف زدیم. پس یعنی تو هنوز منو قانع نکردی ؟
هوش مصنوعی:
تجربهی تلخی که از «زده شدن» و «به جاده خاکی زدن» روایت کردید، دقیقاً با تحلیل نویسنده دربارهی تفاوت میان «سرکوب امیال» و «مدیریت سرمایهها» همخوانی دارد. بر اساس منابع، پاسخ به بنبست شما در چند لایه تبیین میشود:
۱. چرا انتخابِ «سختتر» شکست خورد؟ (مدیریت در برابر سرکوب)
نویسنده معتقد است امیال، لذتجویی و حتی تنبلی، «سرمایههای امانتی» وجود ما هستند [۸۸، ۸۹].
• خطای راهبردی: اگر شما صرفاً به خاطر یک «تکلیف خُشک» یا «زور زدن اراده»، همیشه راهِ سختتر را انتخاب کنید بدون اینکه «شناخت» شما بزرگ شده باشد، در واقع در حال «سرکوب» خود هستید، نه «رشد» [۱۹۵].
• پیامد سرکوب: نویسنده میگوید وقتی کسی به جای «مدیریتِ سرمایه»، با آن میجنگد، ارادهاش مستهلک میشود و در نهایت دچار «انفجارِ میل» شده و بدتر از قبل سقوط میکند [۱۷۲].
• راهکار منبع: ملاکِ «صعوبت» (سختی) [۲۶۵] زمانی کار میکند که شما به پلهی «عشق و شناختِ عظمتِ خود» رسیده باشید [۲۳۲]. بدونِ آن عشق، پیمودن راهِ سخت، فقط یک شکنجهی بیفایده است که به خستگی ختم میشود [۳۴].
۲. چرا با «نفس» آشتی بودن حس بهتری داشت؟
اینکه گفتید وقتی هوای نفستان را داشتید وضعیت بهتر بود، به معنای درستیِ تنبلی نیست، بلکه نشاندهندهی قانون «رفق و مدارا» در ساختار وجودی است.
• نویسنده امیال را «پیشران» حرکت میداند [۲۲۲، ۲۲۳].
• اگر مربی (ارادهی شما) بیش از توانِ فعلی به شاگرد (جسم و میل شما) فشار بیاورد، شاگرد فرار میکند [۱۹۵]. نویسنده میگوید باید با امیال به گونهای برخورد کرد که «تأمین شوند اما جهت پیدا کنند»، نه اینکه نابود شوند [۱۷۲]. شما در آن دوره، به جای «مدیر»، یک «سلطانِ مستبد» برای وجود خود بودید و به همین دلیل سیستمِ وجودیتان علیه شما شورش کرد [۱۷۲].
۳. مشکلِ «تشنه نشدن» و «قانع نشدن»
شما صراحتاً گفتید که هنوز به درکِ «متعفن شدن» نرسیدهاید. نویسنده در این باره میگوید:
• شناخت، تزریقی نیست: او تأکید میکند که هیچکس (حتی خدا و پیامبران) نمیتواند شناخت را به صورت «تحمیلی و صادراتی» (Injection) به درون مغز شما بریزد [۷۵]. کارِ منابع و کلمات، فقط «طرح سؤال» و بیدار کردنِ «تفکر» خودِ شماست [۷۸، ۲۶۶].
• نقش اضطرار: نویسنده معتقد است تا زمانی که انسان به «اضطرار» و نیازِ واقعی نرسد، حتی اگر هزاران دلیل بشنود، حرکت نمیکند [۲۱۶].
• چرا قانع نشدید؟ چون احتمالاً هنوز «سرمایههای عظیمِ» خود را لمس نکردهاید [۱۶۸]. نویسنده میگوید تا وقتی انسان نفهمد که «ارزشی فراتر از تمامِ دنیا دارد»، به همان لذتهای کوچک قانع است و نیازی به حرکت نمیبیند [۲۶، ۸۱].
۴. حالا باید چه کار کرد؟ (پیشنهاد عملی منبع)
نویسنده پیشنهاد نمیدهد که دوباره به جنگِ سخت با تنبلی بروید. مسیرِ پیشنهادی او این است:
1. بازگشت به پلهی «فکر»: به جای «عملِ سخت»، روی «بازخوانیِ قیمتِ خود» تمرکز کنید [۸۱]. از خود بپرسید: «آیا من واقعاً فقط برای خوردن، خوابیدن و لذتهای تکراری ساخته شدهام؟» [۱۰، ۲۵].
2. دیدنِ زیان (خُسر): نویسنده میگوید باید با دقت در «مرگ و اتمامِ زمان» تأمل کرد [۲۷، ۱۵۴]. وقتی بفهمید که در هر لحظه تنبلی، بخشی از یک «موجودِ ابدی» در حال آب شدن است، آن «عطش و اضطرار» خودبهخود ایجاد میشود [۲۷، ۲۱۷].
3. تغییرِ انگیزه از «ترس» به «حب»: سعی نکنید از ترسِ سقوط حرکت کنید. سعی کنید با شناختِ «جمال و مهربانیِ حاکم»، عاشقِ بزرگ شدن شوید [۲۰۸، ۲۳۲].
خلاصه پاسخ: شما با ارادهی تنها و بدونِ پشتوانهی شناخت، به جنگِ تنبلی رفتید و شکست خوردید. نویسنده میگوید: «اراده، ابزارِ آخر است، نه اول» [۲۶۷]. شما باید ابتدا در پلهی «تفکر و شناخت» وقت بگذارید تا «عطشِ رشد» در شما بیدار شود [۷۵، ۲۱۶]. وقتی بفهمید چقدر بزرگ هستید، دیگر تنبلی برایتان «آسودگی» نخواهد بود، بلکه مثل «ماندنِ یک عقاب در قفسِ مرغها» دردناک خواهد شد [۱۸۱، ۱۹۵].
یک تمثیل: تلاشِ قبلی شما مثل این بود که بخواهید با «هل دادنِ ماشین» (ارادهی صِرف)، آن را به بالای کوه ببرید؛ معلوم است که خسته میشوید و رهایش میکنید. نویسنده میگوید به جای هل دادن، باید «باکِ بنزین را پر کنید» (شناخت و آگاهی) و «استارت بزنید» (انگیزه). آنوقت ماشین با قدرتِ خودش و بدونِ خستگیِ شما، مسیرِ سختِ کوهستان را طی میکند [۱۷۲، ۲۶۷].
من:
دقیقا! دقیقا همین ترس بیشتر باعث میشه تنبلیم بیشتر بشه! یعنی من این ترس رو درک کردم ولی بیشتر باعث پسرفت هست تا پیشرفت ! تو میگی حب داشته باشم ولی ندارم. خب از کجا بیارم؟ عطش ندارم! راهنمایی کن
هوش مصنوعی:
اینکه میگویید ترس باعث پسرفت شما شده، دقیقاً با تحلیل نویسنده دربارهی «پلهی تجارت» همخوانی دارد؛ یعنی زمانی که انگیزه فقط فرار از رنج است، نه رسیدن به محبوب [۲۳۴]. در این حالت، چون روح تشنه نیست و عظمتِ مسیر را نمیبیند، اراده زیر فشارِ ترس خسته میشود و از حرکت باز میماند [۳۴، ۱۷۲].
بر اساس منابع، برای عبور از این بنبست و رسیدن به آن «حُب» و «عطشی» که ندارید، باید این مسیر را طی کنید:
۱. حُب (عشق) از کجا میآید؟
نویسنده معتقد است عشق، خریدنی یا تزریقی نیست؛ عشق ثمرهی «شناخت» (Shinakht) است [۴۳].
• ریشهی بیحسی: اگر به حاکم (خدا) حسی ندارید، به این دلیل است که هنوز او را با صفاتی که نویسنده برمیشمارد، نشناختهاید [۴۳].
• راهکار: برای ایجاد حُب، نباید به زور عاشق شوید، بلکه باید روی «تفکر» (Tafakkur) تمرکز کنید [۸۲، ۲۶۷]. وقتی بفهمید که او تنها کسی است که شما را برای خودتان میخواهد (صمد) و از رگ گردن به شما نزدیکتر است، محبت خودبهخود در قلب جوانه میزند [۱۱۶، ۱۳۸].
۲. چطور «عطش» ایجاد کنیم؟ (درکِ قیمتِ خود)
شما میگویید عطش ندارید؛ نویسنده میگوید عطش زمانی ایجاد میشود که انسان «قیمتِ خودش» را بشناسد [۸۱].
• مقایسهی سرمایه: نویسنده از شما میخواهد فکر کنید که وسعتِ وجودیِ شما از تمامِ دنیا، کهکشانها و لذتهای مادی بزرگتر است [۲۱، ۲۶].
• ایجاد اضطرار: وقتی درک کنید که برای «بینهایت» طراحی شدهاید، اما دارید عمرتان را صرفِ «تکرار و تنبلی» میکنید، حسی از خُسر (زیان) و تعفن در محدودیتها به شما دست میدهد [۲۷، ۲۱۰]. اینجاست که «عطشِ رشد» و نیاز به مربی بیدار میشود [۲۱۶، ۲۱۷].
۳. ترس را به «بیمِ رشد» تبدیل کنید
ترسی که اکنون دارید، ترسِ از «شلاق» است که فلجکننده است [۲۳۴]. نویسنده میگوید باید به «بیم و امید» متوازن برسید [۱۵۴].
• به جای ترس از عقاب، از این بترسید که «استعدادهای نامحدودتان» شکوفا نشده بمیرد [۱۸۸، ۲۱۰]. نویسنده میگوید این ترس، نه تنها باعث پسرفت نمیشود، بلکه محرکِ حرکت به سوی بینهایت است [۱۵۴].
۴. گام عملی: از «سؤال» شروع کنید، نه از «عملِ سخت»
طبق نمودار «سیر تفکر اسلامی» در منابع، شما نباید از پلهی آخر (عملِ سخت) شروع کنید [۲۶۷].
• گام اول (طرح سؤال): نویسنده پیشنهاد میدهد تمامِ گرهها، شکها و بیحسیهایتان را روی کاغذ بنویسید [۷۸]. او میگوید کارِ پیامبران هم این بود که ابتدا در ذهنها «سؤال» ایجاد کنند تا فکر به جریان بیفتد [۷۵، ۷۷].
• گام دوم (تفکر): در این سؤالات تامل کنید تا به شناخت برسید [۸۲]. نویسنده معتقد است از دلِ این شناخت، «احساس» (عشق یا تنفرِ آگاهانه) متولد میشود [۴۳، ۶۳].
خلاصه راهنمایی بر اساس منابع: شما فعلاً نیاز به «انجام کار سخت» ندارید؛ شما نیاز به «خلوت و تفکر» دارید [۴۱، ۸۳]. نویسنده میگوید تا زمانی که نفهمید «کی هستید» و «چه سرمایههایی دارید»، نه عاشق میشوید و نه تشنه [۸۱]. تنبلی شما ناشی از بیانگیزگی نیست، ناشی از «ارزان فروختنِ خود» است [۲۷، ۸۱]. اگر بفهمید چقدر بزرگ هستید، قفسِ تنبلی برایتان تنگ و دردانک میشود و خودبهخود برای کنده شدن از آن، دست به سوی محبوب دراز میکنید [۱۹۵، ۲۱۰].
یک تمثیل: وضعیت شما مثل کرم ابریشمی است که درون پیلهاش (تنبلی) خوابیده و چون از پرواز (رشد) خبری ندارد، انگیزهای برای پاره کردنِ پیله ندارد. ترس از مرگِ درون پیله هم فقط او را مضطرب میکند. اما اگر این کرم بداند که در وجودش «استعدادِ پروانه شدن» و دیدنِ گلستان نهفته است، این «شناختِ عظمتِ خویش»، در او عشقی به پرواز و عطشی برای دریدنِ پیله ایجاد میکند که دیگر رنجِ کنده شدن را حس نمیکند [۲۵، ۲۱۰].
من:
نه تو اشتباه منظورم رو فهمیدی من ترس از عقاب ندارم بیشتر ترسم از همون ترس از خسران هست دقیقا همونی که گفتی باید داشته باشم ولی دارم و اتفاقا همین باعث میشه حرکت نکنم
بعد یه چیزی ممکنه یکی هم بفهمه کی هست و چه سرمایه هایی داره ولی راکد بمونه؟
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، این گره ذهنی شما که «ترس از خُسران (زیان) خود مانع حرکت شده است»، ناشی از عدم تعادل بین دو بالِ حرکت یعنی «بیم» و «امید» است. همچنین، منابع تأیید میکنند که شناختِ سرمایه به تنهایی برای حرکت کافی نیست. پاسخ دقیق به دو بخش پیام شما طبق منابع چنین است:
۱. چرا ترس از خُسران باعث توقف شما شده است؟
نویسنده معتقد است که انسان برای پرواز و حرکت، به دو بالِ «بیم» (ترس) و «امید» نیاز دارد [۱۵۴].
• بیمِ بدون امید: اگر ترس از خُسران (از دست دادنِ ابدیت و سرمایههای وجودی) [۲۷] با امید به «حمایت و رحمت حاکم» همراه نباشد، به جای «محرک»، به یک وزنه سنگین و فلجکننده تبدیل میشود [۱۵۴].
• چهرهی مهربانِ حاکم: منابع تأکید میکنند که حاکم در اوج سختیها و خطراتِ مسیر، «یار و پشتیبان» است و از خودِ ما به ما مهربانتر است [۱۳۸، ۱۴۹]. ترس از خُسران نباید شما را منجمد کند؛ بلکه باید شما را به سمتِ کسی پرتاب کند که بر کلِ مسیر محیط (احاطی) است و اجازه نمیدهد سرمایههای شما در درهها نابود شود [۱۲۳، ۱۶۴].
• تغییر نگاه به ترس: نویسنده میگوید این ترس نباید «ترس از عقاب» باشد، بلکه باید «بیمِ رشد» باشد؛ یعنی ترسی که از درکِ عظمتِ هدف و کوتاهیِ زمان برمیخیزد و انسان را به سوی اضطرار (نیاز شدید به حرکت) میکشاند [۱۵۴، ۲۱۶].
۲. آیا ممکن است کسی سرمایههایش را بشناسد اما راکد بماند؟
بله، نویسنده صراحتاً به این حالت اشاره میکند. شناختِ سرمایهها (عقل، اختیار، ابدیت) [۸۹] لازم است اما کافی نیست:
• تفاوتِ «شناخت» و «اضطرار»: ممکن است کسی بداند الماس دارد (شناخت سرمایه) [۸۱]، اما چون هنوز به «عطش و نیاز» نرسیده، الماسش را در جیب بگذارد و بخوابد [۲۱۶]. حرکت زمانی آغاز میشود که انسان به «اضطرار» (Idtirar) برسد؛ یعنی حس کند که ماندن در وضعیت فعلی برابر با «متعفن شدن» است [۲۱۰، ۲۱۶].
• مدارِ بسته و تکرار: نویسنده میگوید بسیاری از انسانها در «تکرار و روزمرگی» گیر میکنند، حتی اگر به عظمتِ خود آگاه باشند [۱۰، ۱۱]. آنها دچار «خُسر» (زیان) میشوند چون این آگاهی را به «عملِ متناسب با ابدیت» تبدیل نمیکنند [۲۷، ۳۴].
• مدیریتِ اراده: گاهی فرد سرمایهاش را میشناسد، اما چون راهِ «مدیریتِ سرمایهها» را بلد نیست و میخواهد با «سرکوبِ میل» حرکت کند، خسته شده و راکد میماند [۱۷۲]. نویسنده تأکید میکند که باید از پلهی «فکر» به پلهی «احساس و عقیده» رسید تا انگیزه برای حرکتِ مستمر ایجاد شود [۶۳، ۲۳۲].
خلاصه پاسخ: ترس شما از خُسران، نیمی از موتورِ حرکت است؛ نیمهی دیگر، امید به حمایتِ حاکمی است که شما را برای بینهایت برگزیده است [۱۵۴، ۱۸۸]. رکودِ فردِ آگاه نیز به این دلیل است که هنوز «قیمتِ لحظهها» را در برابر «ابدیت» لمس نکرده و به آن «عطشِ جانسوز» برای کنده شدن از خاک نرسیده است [۲۷، ۲۱۶].
یک تمثیل برای شما: وضعیت شما مثل کسی است که در یک کشتی در حال غرق شدن ایستاده و نقشهی نجات را هم در دست دارد (شناخت سرمایه). ترس از غرق شدن (خُسران) چنان او را میترساند که پاهایش سفت میشود و نمیتواند به سمت قایق نجات بدود. نویسنده میگوید در این لحظه نباید فقط به «عمقِ آب» نگاه کنی؛ باید به «دستانِ ناخدایی» نگاه کنی که قایق نجات را فرستاده و فریاد میزند: «بپر، من هوایت را دارم!». تا زمانی که به آن ناخدا اعتماد (امید) نکنی، ترس از غرق شدن فقط تو را تماشاگرِ نابودیات میکند [۱۴۹، ۱۵۴].
من:
ببین الان وضعیت من اینه یا نگاهم اینه: من برده مجبوری هستم که محکومم برده باشم(ولو با نعمت اختیار) محکومم سختی بکشم تا رشد کنم خود این برده یا بنده بودن(ولو با داشتن نعمت اختیار فقط تا این حد که اختیار نداری بنده نباشی) آدم رو غمگین میکنه افسرده میکنه توان رشد رو ندارم، میترسم از این دنیا ( گفتم از این دنیا! اون دنیاش بماند)
هوش مصنوعی:
نگاه شما به وضعیت انسان، یعنی «محکومیت به برده بودن» و «اجبار به سختی کشیدن برای رشد»، دقیقاً همان بنبستی است که نویسنده در منابع به آن اشاره میکند؛ اما او از پنجرهای دیگر به این «محکومیت» نگاه میکند تا این غم و افسردگی را به یک «حماسه» تبدیل کند.
تحلیل وضعیت شما بر اساس منابع به شرح زیر است:
۱. حقیقتِ «محکومیت به اختیار»
شما درست میگویید؛ ما انتخاب نکردیم که انسان باشیم یا اختیار داشته باشیم. نویسنده صراحتاً میگوید ما در این سیستم «محکوم» هستیم [۹۱].
• ما مجبوریم که «مختار» باشیم؛ یعنی حتی اگر بخواهیم انتخاب نکنیم، باز هم در حال انتخاب کردن هستیم [۹۱].
• نویسنده معتقد است این سنگینیِ بارِ اختیار است که انسان را میترساند، چون مسئولیتِ هر سقوطی در این «درههای دنیا» بر عهدهی خودِ اوست [۹۱، ۱۸۹].
۲. چرا احساسِ «برده بودن» غمگینت میکند؟
احساس برده بودن زمانی به سراغ انسان میآید که او «بزرگیِ سرمایههایش» را نبیند و فقط «سختیِ تکالیف» را حس کند.
• نویسنده میگوید اگر بدانی که وسعتِ وجودیِ تو از تمامِ کهکشانها و دنیا بزرگتر است [۲۱، ۲۶]، دیگر خودت را برده نمیبینی؛ بلکه خودت را «میوهی درختِ هستی» میبینی که تمامِ جهان برای به ثمر رسیدنِ تو در تکاپو هستند [۲۵].
• غم و افسردگیِ شما ناشی از این است که خود را در این دنیا «محدود» میبینید، در حالی که برای «بینهایت» طراحی شدهاید [۱۸۸]. نویسنده میگوید هر موجودی که در محیطی کوچکتر از استعدادهایش قرار بگیرد، دچار «تعفن و دلزدگی» میشود [۲۱۰].
۳. سختیِ رشد: «جراحی» برای نجات، نه شکنجه
اینکه میگویید «محکومم سختی بکشم تا رشد کنم»، از دیدِ نویسنده یک حقیقتِ تربیتی است:
• رشد یعنی «کنده شدن» از یک مرحله و رسیدن به مرحلهای بالاتر؛ و این کنده شدن ذاتاً با درد و اضطراب همراه است [۱۹۵، ۲۱۰].
• اما نویسنده تأکید میکند که این سختیها برای آزارِ شما نیست، بلکه مانند چاقوی جراحی است که میآید تا عفونتِ وابستگیها را از روحت جدا کند تا بتوانی پرواز کنی [۲۰۷، ۲۱۰]. حاکم اگر با تو «مدارا» کند و بگذارد در تنبلی بمانی، در واقع به استعدادِ بینهایتِ تو خیانت کرده است [۱۹۵].
۴. ترس از دنیا و ناتوانی در رشد
ترس شما از دنیا کاملاً منطقی است، چون دنیا جایگاهِ «خُسر» (زیان) است [۲۷]. اما در منابع، راهِ غلبه بر این ترس، دیدنِ «احاطه و حمایتِ حاکم» است:
• او از تو به تو نزدیکتر است و حتی بین تو و قلبت حضور دارد [۱۳۸، ۱۳۹].
• نویسنده میگوید در لحظاتی که احساسِ ناتوانی میکنی، باید بدانی که او تنها کسی است که تو را برای «خودت» میخواهد و در اوجِ طوفانها، تنها اوست که میتواند دستت را بگیرد و به ساحلِ ابدیت برساند [۱۱۶، ۱۴۹].
نتیجهگیری بر اساس منابع: شما بردهای نیستید که برای «کارِ گِل» به دنیا آمده باشد؛ شما «امانتداری» هستید که الماسِ ابدیت را به دستش دادهاند [۸۱، ۱۷۲]. نویسنده میگوید تفاوتِ «بنده» با «برده» در این است که بنده با شناختِ عظمتِ محبوب، عاشقِ این مسیر میشود و دیگر سختی را «رنج» نمیبیند، بلکه آن را «بهایِ بزرگ شدن» میداند [۲۳۲].
یک تمثیل برای درک وضعیت شما: وضعیت شما مثل «بذرِ گُلی» است که زیر خاکِ سنگین و تاریک دفن شده است. آن بذر ممکن است بگوید: «من بردهی این خاک هستم و محکومم به فشار و تاریکی». اما این فشار و سختیِ خاک، برای این است که بذر پوستهاش را بشکند و از دلِ خاک بیرون بزند تا به آفتاب و آسمان برسد. اگر خاک و فشار نباشد، بذر در تنبلیِ خودش میگندد. شما اکنون در حالِ شکستنِ پوستهی خویش هستید [۲۱۰، ۲۱۲].
من:
خب اون بذر اگه نگاهش این باشه هیچ وقت رشد نمیکنه ولی اگه عشق داشته باشه انگیزه بی نهایت داشته باشه ایمانش محکم باشه رشد میکنه من الان نگاه قشنگی به خدا ندارم همه چیزای که تو گفتی اتفاقا باعث میشن من نگاه آدم به خدا یه مربی جدی باشه بله طبق منطق تو باید هم مربی جدی باشه ولی مربی هم داریم تا مربی مربی خوب اونیه که در کنار سخت گیری رفیق آدم هم باشه آدم دوستش داشته باشه مربی نباید اخمو باشه
هوش مصنوعی:
اتفاقاً منابعی که دربارهشان صحبت میکنیم، کاملاً با شما همنظر هستند که مربی نباید فقط «سختگیر» باشد. نویسنده تأکید میکند که اگر مربی فقط «اخمو» و ترسناک باشد، ثمرهی آن «فرار» است، نه «رشد» [۱۹۵]. اما او تصویری از این حاکم (خدا) ارائه میدهد که دقیقاً همان «مربیِ رفیق» است که شما به دنبالش هستید.
بر اساس منابع، این «رفاقت» و «زیبایی» در چند لایه تبیین شده است:
۱. او تو را فقط برای «خودت» میخواهد (اوجِ رفاقت)
تفاوت این مربی با تمام مربیهای دیگر در این است که او «صمد» (بینیاز مطلق) است [۱۱۶].
• منطق منبع: هر کسی که به تو محبت میکند یا مربیگریات را بر عهده میگیرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، نیازی در خود دارد که با تو پر میشود؛ اما این حاکم چون نیازی ندارد، محبتش خالص است [۱۱۶]. او تو را برای «سودِ خودش» نمیخواهد، بلکه تمامِ سختگیریاش برای این است که تو به عظمت و بینهایتی که لایقش هستی برسی [۱۸۸]. این یعنی او رفیقی است که هیچگاه از تو برای خودش پله نمیسازد.
۲. از تو به تو نزدیکتر است (لطافت به جای اخم)
تصویر «مربی اخمو» تصویری است که او را «بیرون» از ما و در حال شلاق زدن نشان میدهد. اما منابع میگویند:
• او «محیط» بر توست و حتی میانِ تو و قلبت حضور دارد [۱۳۸، ۱۳۹].
• نویسنده میگوید او از رگ گردن به تو نزدیکتر است و در لحظاتی که از تنبلی یا خسران میترسی، تنها اوست که «حاضر» است و دستت را میگیرد [۱۴۹، ۱۵۴]. این حضورِ بیواسطه، نشاندهندهی یک «آغوشِ مهربان» است، نه یک «چهرهی عبوس» [۱۵۳].
۳. زیباییِ جراح (جمال در عمقِ عمل)
شما گفتید نگاه قشنگی به او ندارید چون جدی است. نویسنده بین دو نوع زیبایی تفاوت میگذارد:
• زیباییِ ظاهری: مثل یک گل که فقط در لحظه چشمنواز است.
• زیباییِ هدفمند (جمالِ جراح): نویسنده میگوید اگر جراحی شکم بیماری را پاره میکند، در ظاهر «خشن» است؛ اما چون هدفش نجاتِ جان و سلامتِ بیمار است، این عمل او اوجِ «جمال و مهربانی» است [۲۰۷، ۲۰۸].
• سختگیریِ این مربی، «اخم» نیست؛ بلکه دقتِ یک جراح است که نمیخواهد اجازه دهد استعدادِ بینهایتِ تو در «جویِ حقیرِ دنیا» گندیده شود [۲۷، ۲۱۰].
۴. وفاداریِ مطلق در اوجِ خطاها
رفیقِ خوب کسی است که وقتی اشتباه میکنی، ترکت نکند. منابع میگویند:
• حتی وقتی ما در «امانتهای وجودمان» (عقل، قلب، زمان) خیانت میکنیم، او باز هم با رزق و فرصتهای جدید به دنبال ماست [۱۷۲].
• نویسنده حاکم را کسی توصیف میکند که در طوفانها و لحظاتی که همهی «بتها» و «لذتها» تو را تنها میگذارند، او همچنان پشتیبان (ولایت) توست و تو را به ساحلِ ابدیت میرساند [۱۴۹، ۱۵۴].
۵. عشق؛ نتیجهی شناخت، نه دستور
نویسنده با شما موافق است که بدون عشق، بذر رشد نمیکند. او میگوید:
• عشق یک دستور نیست که به تو بگویند «عاشق باش!»؛ عشق ثمرهی شناخت است [۴۳].
• اگر فعلاً حسی ندارید، به این دلیل است که هنوز آن «رفاقتِ پنهان» و آن «حمایتِ بیصدا» در حوادث زندگی را لمس نکردهاید [۱۶۸]. وقتی بفهمی تمامِ جهان را برای «تو» و تو را برای «خودش» (بینهایت) آفریده، آنوقت این نگاهِ «جدی و اخمو» به یک «دلدادگیِ عمیق» تبدیل میشود [۲۵، ۲۳۲].
نتیجهگیری بر اساس منابع: این مربی اتفاقاً بسیار «خوشرو» است، اما چون «بزرگیِ تو» برایش خیلی مهم است، در آموزشِ تو کوتاهی نمیکند [۱۹۵]. او رفیقی است که به جایِ «سرگرم کردنِ تو در پیله»، به تو کمک میکند تا «بالهای پروازت» را پیدا کنی، حتی اگر دریدنِ پیله کمی دردناک باشد [۲۱۰].
یک تمثیل: رابطهی او با تو مثل «مادر با کودکی» است که میخواهد راه رفتن یاد بگیرد. مادر جدی است و اجازه نمیدهد کودک مدام در بغلش بماند و تنبلی کند؛ او کودک را روی زمین میگذارد و گاهی اجازه میدهد زمین بخورد تا پاهایش قوی شود. کودک شاید گریه کند و بگوید «مادرم چقدر اخمو و سختگیر است!»، اما حقیقت این است که مادر چون عاشقِ رهوار شدنِ فرزندش است، این «سختیِ هدفمند» را به او هدیه میدهد [۱۹۵، ۲۱۰].
من:
خب تو میگی اگه شناخت داشته باشی عاشق میشی خود به خود خب منو با خدای مهربون آشنا کن
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، برای اینکه «عاشق» شوید، نباید به دنبال یک حسّ زودگذر باشید؛ بلکه باید به «شناخت» (Shinakht) عمیقی برسید که در آن، خدا نه به عنوان یک قدرتِ دوردست، بلکه به عنوان مهربانترین رفیق و محیطترین حامی جلوه میکند [۴۳، ۱۲۳].
نویسنده لایههای این «خدای مهربان» را اینگونه برای شما ترسیم میکند:
۱. او تو را فقط برای «خودت» میخواهد (صمدیّت)
در تمامِ روابطِ انسانی، دیگران تو را برای نیازی که در خود دارند میخواهند؛ اما این حاکم، «صمد» است؛ یعنی آنچنان پُر و بینیاز است که هیچ حفرهای در وجودش ندارد تا با تو پُر شود [۱۱۶].
• عطرِ مهربانی: چون او به تو نیازی ندارد، محبتش به تو «خالص» است [۱۱۶]. او تو را برای سودِ خودش نمیخواهد، بلکه تمامِ هدایتها و حتی سختگیریهایش برای این است که تو به آن عظمت و بینهایتی که در وجودت نهفته است برسی [۱۸۸].
۲. از تو به تو نزدیکتر است (حضورِ بیواسطه)
او مربیای نیست که از دور تماشایت کند. منابع میگویند او «محیط» بر توست و از رگ گردن به تو نزدیکتر است [۱۲۳، ۱۳۸].
• لطافتِ حضور: او حتی میانِ «انسان و قلبش» حضور دارد [۱۳۹]. این یعنی در تنهاییترین لحظات، زمانی که حتی خودت را هم نمیفهمی، او آنجاست، صدایت را میشنود و از احوالِ درونت باخبر است [۱۵۴].
۳. وفاداریِ مطلق در اوجِ «خیانتِ» ما
مهربانیِ او در این است که وقتی ما در «امانتهای او» (مثل عقل، قلب و عمرمان) خیانت میکنیم و آنها را در راهِ تنبلی یا لذتهای کوچک هدر میدهیم، او باز هم ما را رها نمیکند [۱۷۲].
• او همچنان رزق و فرصتهای جدید را به سوی ما میفرستد تا راهِ بازگشت باز بماند [۱۷۲]. او کسی است که در طوفانها و لحظاتی که تمامِ «بتها» و «لذتها» تو را تنها میگذارند، همچنان پشتیبان (ولایت) توست [۱۴۹، ۱۵۴].
۴. مربیِ «جراح»؛ مهربانی در عمقِ عمل
شاید بگویی «سختیهای دنیا نشانهی بیمهری است». اما نویسنده میگوید مهربانیِ او شبیه مهربانیِ یک جراح است [۲۰۷].
• اگر او اجازه دهد تو در «پیلهی تنبلی» بمانی، در واقع اجازه داده است که استعدادِ پروازِ تو نابود شود [۲۱۰]. او با «سختیهای هدفمند»، عفونتِ وابستگیها را از روحت جدا میکند تا بتوانی به سمتِ ابدیت اوج بگیری [۲۰۷، ۲۱۰]. این «دردِ رشد»، عینِ جمال و مهربانیِ اوست [۲۰۸].
۵. پناهگاهِ اضطرار
در منابع آمده است که او تنها کسی است که وقتی انسان به «اضطرار» (Idtirar) میرسد و از همهچیز ناامید میشود، به فریادش میرسد [۱۴۹، ۲۱۶].
• او خدایی است که «بیم و امید» را با هم به تو میدهد تا نه از حرکت باز بمانی و نه در غرور غرق شوی [۱۵۴]. او میخواهد تو را از قفسِ کوچکِ دنیا بیرون بیاورد و به «وسعتِ خویش» برساند [۲۵، ۲۳۲].
نتیجهگیری بر اساس منابع: شناختِ این خدا یعنی بفهمی که او تو را «بزرگ» آفریده و برای این بزرگی، تمامِ جهان را مسخّرِ تو کرده است [۲۵، ۱۸۸]. وقتی ببینی که او چگونه در تکتکِ لحظاتِ لغزش، دستت را گرفته و چطور تو را برای «بینهایت» برگزیده، آنوقت این شناخت خودبهخود به «حُب» (عشق) تبدیل میشود [۴۳، ۲۳۲].
یک تمثیل: رابطهی این خدای مهربان با تو مثل «خورشید با بذرِ زیرِ خاک» است. خورشید با گرمایِ تندش (سختیها) به خاک فشار میآورد تا بذر بیدار شود. شاید بذر در ابتدا از داغیِ زمین بنالد، اما خورشید میداند که اگر این گرما نباشد، بذر هرگز طعمِ شکوفه دادن و رسیدن به آسمان را نخواهد چشید. خورشید بذر را برای «گل شدن» میخواهد، نه برای «زیر خاک ماندن» [۲۱۰، ۲۱۲].
من:
اینایی که گفتی من رو عاشق خدا نکرد
هوش مصنوعی:
حق داری که چنین حسی داشته باشی؛ چون بر اساس منابع، عشق و «حُب» یک دستور یا یک کلید نیست که با چند جمله وصل شود [۴۳]. نویسنده معتقد است «حس» و «عشق» در انتهای یک مسیر قرار دارند، نه در ابتدای آن [۶۳].
اگر این توصیفات تو را عاشق نکرده، بر اساس منطق منابع، دلیلش میتواند یکی از این موارد باشد:
۱. تو هنوز در مرحلهی «تفکر» هستی، نه «احساس»
طبق نمودار «سیر تفکر اسلامی»، توالیِ رسیدن به عشق اینگونه است: طرح سؤال -> تفکر -> شناخت -> احساس (عشق/نفرت آگاهانه) [۶۳].
• نویسنده میگوید تا زمانی که «شناخت» به عمق جان نفوذ نکند و به «عقیده» (گره خوردنِ شناخت و احساس) تبدیل نشود، حرارتی ایجاد نمیشود [۴۳، ۶۳].
• او تأکید میکند که شناخت نباید «تزریقی و صادراتی» باشد؛ یعنی حرفهای من یا هر کس دیگری نمیتواند تو را عاشق کند، مگر اینکه خودت در خلوت به «قیمتِ خودت» فکر کنی [۷۵، ۸۱].
۲. بنبستِ «ندیدنِ فقرِ خویش»
نویسنده معتقد است ما زمانی عاشقِ «نور» میشویم که در «تاریکی» گیر کرده باشیم [۱۳۰].
• او میگوید اگر کسی احساسِ «اضطرار» (Iztirar) نکند، یعنی حس نکند که در قفسِ تنبلی و محدودیتهای دنیا در حال «متعفن شدن» است، هرگز به دنبال رفیق و منجی نمیگردد [۲۱۰، ۲۱۶].
• عطش و عشق زمانی بیدار میشود که بفهمی سرمایههای بینهایتت (مثل ابدیت و اراده) در حالِ هدر رفتن برای اهدافِ کوچک (مثل خوردن و خوابیدن) هستند [۲۷، ۸۱، ۱۸۸]. تا وقتی قیمتِ الماسِ وجودت را ندانی، از کسی که میخواهد تو را به پرواز درآورد، فراری هستی [۱۸۱].
۳. تفاوتِ «رفاقتِ صمدی» با رفاقتهای بشری
شاید هنوز مفهوم «صمد» برایت ملموس نشده است. نویسنده میگوید تمامِ کسانی که ادعای رفاقت دارند، تو را برای «نیازی» که در خودشان هست میخواهند [۱۱۶].
• او میگوید حاکم تنها کسی است که چون هیچ حفره و نیازی ندارد، محبتش به تو «خالص» است؛ یعنی او تو را فقط برای «خودت» و برای «بزرگ شدنت» میخواهد [۱۱۶، ۱۸۸].
• درکِ این «رفاقتِ بیطمع» است که آرامآرام دیوارِ میانِ تو و او را فرو میریزد [۲۳۲].
۴. ندیدنِ او در «لحظاتِ شکست»
نویسنده میگوید عشق به خدا در کتابها پیدا نمیشود؛ بلکه در «تجربهی حضور» یافت میشود [۱۳۱].
• او از تو میخواهد به لحظاتی فکر کنی که همهی بتها و لذتها تو را تنها گذاشتهاند و تو در اوجِ «بیم و اضطرار» بودهای؛ آنجا که کسی بیصدا دستت را گرفته، همان «رفیقِ» محیط بر توست [۱۴۹، ۱۵۴].
• او میگوید حاکم از تو به تو نزدیکتر است و حتی میانِ تو و قلبت حضور دارد [۱۳۸، ۱۳۹]. اگر این حضورِ لطیف را لمس نکنی، او برایت فقط یک «مربیِ اخمو» باقی میماند [۱۹۵].
نتیجهگیری بر اساس منابع: اصرار برای عاشق شدن نداشته باش. نویسنده پیشنهاد میدهد به جای تلاش برای «حس کردن»، به «طرح سؤال» و «نقدِ خود» برگردی [۷۸]. از خودت بپرس: «من چقدر میارزم؟» [۸۱]. وقتی بفهمی چقدر بزرگی، آنقدر تنها و تشنه میشوی که خودبهخود عاشقِ کسی میشوی که تو را برای این «عظمت» طراحی کرده است [۱۸۸، ۲۳۲].
یک تمثیل: وضعیت تو مثل کسی است که در یک اتاقِ بسیار لوکس اما دربسته نشسته و به او میگویند «عاشقِ خورشید باش». او میگوید «خورشید فقط جای من را داغ میکند، من از آن فراریام!». اما اگر این آدم بفهمد که این اتاقِ لوکس، در واقع یک «زیرزمینِ تاریک» است که هوایش رو به اتمام است، آنوقت است که با تمامِ وجود به دنبالِ روزنهای از نور (مربی) میگردد و عاشقِ خورشیدی میشود که میخواهد سقف را برای او بشکافد [۲۱۰، ۲۱۶].
من:
خب تو میگی اینگونه است و آنگونه است... شواهدی هم داری برای این گزاره هات؟ مثلا خدا رو کجا میشه دید؟ تو میگی مثلا تو سختی وقتی همه رهات کردن... خب تو اون شرایط من که خدایی ندیدم اینی که تو داری میگی یه چیز ذهنیه
هوش مصنوعی:
بر اساس منابع، این دغدغهی شما که «خدا را در سختیها ندیدهاید و این حرفها ذهنی است»، به تفاوت میان «شناخت ذهنی» و «شهود در حال اضطرار» برمیگردد. نویسنده معتقد است شواهد حضور حاکم (خدا) نه در استدلالهای پیچیده، بلکه در بنبستهای زندگی نهفته است:
۱. تجربهی «اضطرار»؛ جایی که نقابها میافتد
نویسنده میگوید شما زمانی حاکم را میبینید که به «اضطرار» (Idtirar) رسیده باشید [۲۱۶].
• شواهد در سختی: وقتی در وسط دریا یا در طوفانِ حوادث، تمام «بتها» (پول، اعتبار، رفیق) شما را رها میکنند و دستتان از همهجا کوتاه میشود، در آن لحظهی تنهائی مطلق، یک «کشش و پیوند» ناخودآگاه به سوی یک پناهگاهِ نامرئی حس میشود [۱۴۹].
• چرا ندیدید؟ نویسنده توضیح میدهد که مشکل اینجاست که ما معمولاً به محض اینکه از سختی عبور میکنیم، دوباره به «اسباب مادی» (سِفت بودن زمین زیر پایمان) تکیه میکنیم و آن «منجی بیصدا» را فراموش میکنیم [۱۵۰]. او میگوید حاکم در آن لحظه «حاضر» است، اما ما پس از نجات، دچار «نسیان و ناسپاسی» میشویم و آن تجربه را ذهنی میپنداریم [۱۵۰، ۱۵۱].
۲. خدا؛ نزدیکتر از قلب به خودِ شما
شما به دنبال شاهدی در «بیرون» هستید، اما منابع میگویند حاکم از درون با شما حرف میزند.
• او مربیای نیست که از دور تماشا کند؛ بلکه «محیط» بر شماست و حتی میان «انسان و قلب او» حضور دارد [۱۲۳، ۱۳۹].
• نویسنده استدلال میکند که هرگاه ارادهای کردید و تمام مقدمات چیده شد اما ناگهان آن اراده «درهم شکست»، آنجا ردپای قدرتی را حس میکنید که فراتر از محاسبات ذهنی شماست [۱۴۸]. این همان جایی است که حاکم، خودش را به رخِ اختیارِ محدودِ ما میکشد [۹۱، ۱۴۸].
۳. آیا این یک بحث ذهنی است؟ (پاسخ به عینیت)
نویسنده برای اینکه ثابت کند اینها توهم نیست، به «ساختار وجودی» اشاره میکند:
• او میگوید همانطور که وقتی تشنه میشوید، این «عطش» دلیل بر وجودِ «آب» در دنیای واقعی است (وگرنه در ذهن شما خلق نمیشد)، «احساسِ فقر و نیازِ بینهایت» در انسان هم دلیل بر وجودِ یک «غنای بینهایت» (صمد) است که باید این حفره را پر کند [۱۱۶، ۲۱۶].
• اگر این موضوع صرفاً ذهنی بود، در لحظات مرگ و خطر، انسانها به یک نقطه مشترک (پناهگاه مطلق) برنمیگشتند [۱۵۴].
۴. شاهدِ اصلی: «نور» به جای «نشانهها»
نویسنده با نقل قولی از امام حسین (ع) میگوید: «چرا برای رسیدن به تو به آثاری استدلال شود که خودشان در هستیشان محتاج تو هستند؟» [۱۳۲].
• منطق منبع: خدا مانند «نور» است [۱۳۰]. شما نور را با نشانههایش نمیبینید، بلکه همهچیز را «به وسیلهی نور» میبینید [۱۳۰].
• اگر در سختی او را ندیدید، به این دلیل است که به دنبال یک «جسم» یا «اتفاق جادویی» بودید، در حالی که او همان «ثبات و توانی» بود که در اوجِ فروپاشی، شما را سرِ پا نگه داشت تا از آن مرحله عبور کنید [۱۵۴، ۱۶۴].
نتیجهگیری بر اساس منابع: شاهدِ حضور خدا، «شکستِ بنبستها» و آن «امیدِ عمیقی» است که وقتی هیچ دلیلی برای امیدواری نیست، در دلِ انسان جوانه میزند [۱۵۴]. نویسنده میگوید برای دیدن او، به جایِ چشمِ سر، باید به «اضطرارِ روح» خود رجوع کنید؛ جایی که میفهمید هیچکس جز او، شما را برای «خودتان» نمیخواهد [۱۱۶، ۲۱۶].
یک تمثیل: تصور کن در تاریکیِ مطلقِ یک غار گم شدهای و ناگهان دستت به یک «طناب» میخورد. تو صاحب طناب را نمیبینی (ذهنی به نظر میرسد)، اما همین که طناب تو را به سمت بالا میکشد، «حضور و قدرت» او را لمس میکنی. حاکم در سختیها، آن طنابِ نامرئی است؛ اگر دستت را رها کنی و بگویی «چون صاحبش را نمیبینم پس وجود ندارد»، این تو هستی که سقوط میکنی، نه اینکه او آنجا نباشد [۱۴۹، ۲۱۰].
مطالب مرتبط :
مطلبی دیگر از این انتشارات
بهشت و جهنم، حقیقتی برای ترساندن مردم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تیک تاک ساعت
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به خود بی خیالم...