«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
خرسهای رقصان!

ویتولد شابوفسکی کتابی تحت عنوان خرسهای رقصان دارد. او در کتابش داستان خرسهایی را تعریف میکند که کولیهای کشور بلغارستان آنها را با روشهای ظالمانه جوری تربیت میکردند که برقصند و مردم را سرگرم کنند. به این طریق که صاحبان خرسها آنها را از کودکی در خانهشان نگه میداشنتد و پس از کشیدن دندانهایشان آنقدر کتکشان میزدند که رقصیدن را یاد بگیرند. ماجرا فقط به کشیدن دندان و کتک زدن ختم نمیشده است. برای کنترل خرسها، حلقهای در بینیشان که نقطه ضعفشان است فرو میکردند که دردش معادل فرو کردن یک میخ زنگزده در آلت تناسلی یک مرد است. علاوه بر اینکارها، صاحبان خرسها آنها را مست میکردند جوری که غالب این خرسها معتاد به الکل میشدند. خرسهای زبانبسته مجبور بودند به جای خورد و خوراک مخصوصشان از غذاهایی بخورند که صاحبانشان میخوردند.
داستان از جایی جالب میشود که بلغارستان در سال ۲۰۰۷ به اتحادیهی اروپا میپیوندد و نکهداری خرسها غیرقانونی میشود و مجبور میشوند خرسها را از دست صاحبانشان بگیرند. پارکی مخصوص تاسیس میکنند و خرسها را با هزار بدبختی از صاحبانشان میگیرند و روانهی این پارکها میکنند. اما خرسهایی که عمری اسارت کشیده بودند اگر به یکباره طعم آزادی را میچشیدند اُوِردوز میکردند. بنابراین پروژهای آغاز شد که طی آن قرار شد طعم آزادی را کمکم و با محدودیت به خرسها بچشانند. بخشی از این محدودیت را با حصارهای برقدار ایجاد میکردند. خرسهایی که عمری آلت دست صاحبانشان بودند، حالا باید یاد میگرفتند که خودشان از عهدهی خودشان بربیایند. در مرحلهای اینور و آنور رفتن را به خرسها آموختند. در مراحل دیگری رفتن به خواب زمستانی، پیدا کردن غذا و چگونه جفتگیری کردن و دیگر کارهایی که یک خرس به طور غریزی باید انجام بدهد را به آنها آموختند.
نویسنده در بخشی از کتاب حکایت خرسهای بلغاری را ربط میدهد به اتفاقی که در سال ۱۹۸۹ در کشور لهستان افتاد. در این سال سوسیالیسم در لهستان جای خودش را به دموکراسی داد. او میگوید بعد از این واقعه ما مردم لهستان همگی تبدیل شدیم به پروژهای برای آزادی. چون نظام توتالیتر تحت لوای سوسیالیسم همیشه سرش در بشقاب، رختخواب و زندگی خصوصی مردم بود و مردم عادت نداشتند خودشان از خودشان، خانوادهشان و آیندهشان مراقبت کنند. عدهای از مردم لهستان بعد از دستیابی به آزادی با آن کنار آمدند و عدهای هم کنار نیامدند.

در بخشی از معرفی کتاب در سایت نوار چنین آمده است:
این نویسنده در ابتدا فکر میکرد کتابش دربارهی اروپای مرکزی و شرقی و دشواریهای رهایی از کمونیسم است، اما آن مردان با موهای عجیب و نگاه مفتون کمکم در کشورهایی که هرگز نظام کمونیستی نداشتند پیدا شدند، معلوم شد که ترس از جهانی که دارد دگرگون میشود و اشتیاق برای یافتن کسی که ما را بعضی مسئولیتهای زندگیملن برهاند، کسی که وعده میدهد زندگیمان را همچون گذشته کند، به سرزمین حکومتهای تغییریافته محدود نمیشود. در نیمی از کشورهای غربی، وعدههای پوچ را مثل آبنبات در زرورقهای پرزرقوبرق میپیچند و مردم برای این آبنبات با خوشحالی روی پاهای عقبشان بلند میشوند و میرقصند؛ مثل خرسهای رقصان!
شنیدن فایل صوتی این کتاب مرا خیلی به فکر فرو برد. به این نتیجه رسیدم که ما مردم جهان چه بدانیم و چه ندانیم به سه دسته قابل تقسیم هستیم. دستهی اول: خرس رقصان نیستیم و کسی نخواسته و یا نتوانسته است ما را به زور و با حیله به رقص درآورد. خوش به حال این دسته! حالت دوم: خرس رقصانی هستیم که عدهای خودی یا ناخودی از نزدیک یا دور حلقهای نامرئی در بینیمان فرو کرده و با صد ترفند ما را به رقصی که مطلوبشان است وامیدارند. مباد که چنین خرسی باشیم! منافقان، خائنان و مزدوران وطنی مصداق بارز این دستهاند. حالت سوم: خرس رقصانی هستیم که نجات پیدا کرده و از اسارت آزاد شدهایم ولی چون آزادی را نمیفهمیم و نمیدانیم و به آن عادت نداریم، ناراضی هستیم و این نارضایتی را به اشکال مختلف ابراز میکنیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی فیلمِ جذاب و دیدنی "The Fist of the Condor"
مطلبی دیگر از این انتشارات
کمربندها را محکمتر ببندیم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
بازگشت به دموکراسی؟