قیام انگلبرکت انگلبرکتسون

قیام انگلبرکت انگلبرکتسون یکی از مهم‌ترین جنبش‌های اعتراضی و سیاسی در تاریخ سوئد قرون وسطی به‌شمار می‌آید؛ رخدادی که نه‌تنها اقتدار پادشاه دانمارکیِ حاکم بر سوئد را به چالش کشید، بلکه برای نخستین‌بار نقش دهقانان، معدن‌کاران و طبقات غیراشرافی را در سیاست ملی سوئد به‌صورت سازمان‌یافته آشکار کرد. این قیام در میانهٔ سدهٔ پانزدهم میلادی و در بستر اتحادیهٔ کالمار شکل گرفت؛ اتحادیه‌ای که دانمارک، نروژ و سوئد را زیر تاج‌وتختی واحد گرد آورده بود، اما در عمل با نارضایتی‌های عمیق، به‌ویژه در سوئد، همراه بود.

انگلبرکت انگلبرکتسون در حدود سال ۱۳۹۰ میلادی در خانواده‌ای اشرافی اما نه از ردهٔ بالای نجبا زاده شد. خاندان او در منطقهٔ دالارنا و برگسلاگن نفوذ محلی داشتند؛ مناطقی که قلب معادن آهن و مس سوئد محسوب می‌شدند. اقتصاد این نواحی بر استخراج و ذوب فلزات استوار بود و معدن‌کاران و دهقانان آن‌ها نقش حیاتی در تأمین ثروت پادشاهی داشتند. انگلبرکت به‌واسطهٔ مالکیت زمین، ارتباط با معدن‌کاران و آشنایی با ساختارهای حقوقی محلی، به‌تدریج به چهره‌ای بانفوذ در میان مردم این مناطق تبدیل شد.

در آغاز سدهٔ پانزدهم، سوئد تحت سلطهٔ پادشاه دانمارک، اریک پومرانی، اداره می‌شد. او از طریق فرمانداران دانمارکی و آلمانی بر سرزمین سوئد حکومت می‌کرد؛ سیاستی که موجب بی‌اعتمادی و نارضایتی گسترده شد. این فرمانداران اغلب به اخاذی، مالیات‌های سنگین، بی‌توجهی به قوانین محلی سوئدی و سوءاستفاده از قدرت متهم بودند. یکی از منفورترین این افراد، یوهانس باخاوسن، فرماندار قلعهٔ وسترواس بود که به‌طور مستقیم با انگلبرکت و مردم برگسلاگن درگیر شد.

نارضایتی‌ها در دههٔ ۱۴۳۰ میلادی به اوج رسید. معدن‌کاران و دهقانان از مالیات‌های فزاینده، مصادرهٔ اموال، بی‌ثباتی امنیتی و تخریب راه‌های بازرگانی شکایت داشتند. انگلبرکت به‌عنوان نمایندهٔ آنان، چندین‌بار تلاش کرد از راه‌های حقوقی و سیاسی شکایات را به گوش پادشاه برساند. او حتی شخصاً به دربار اریک پومرانی مراجعه کرد، اما این اقدامات یا نادیده گرفته شد یا با وعده‌های بی‌عمل پاسخ داده شد. همین ناکامی، گذار از اعتراض قانونی به شورش مسلحانه را رقم زد.

در سال ۱۴۳۴ میلادی، قیام به‌طور رسمی آغاز شد. انگلبرکت با بسیج دهقانان، معدن‌کاران و نیروهای محلی، حمله به قلعه‌ها و مراکز قدرت سلطنتی را در پیش گرفت. نخستین اهداف، پایگاه‌های فرمانداران منفور بودند. قلعهٔ بورگهولم و سپس چندین دژ دیگر سقوط کردند. این حملات نه صرفاً اقدامات خشونت‌بار، بلکه نماد فروپاشی اقتدار پادشاهی دانمارکی در سوئد بودند. ویژگی مهم قیام، مشارکت گستردهٔ طبقات پایین جامعه بود؛ امری کم‌سابقه در سیاست اسکاندیناوی قرون وسطی.

با گسترش قیام، اشراف سوئدی نیز که از سلطهٔ دانمارک ناراضی بودند، به‌تدریج به انگلبرکت پیوستند؛ هرچند رابطهٔ آن‌ها همواره آمیخته به رقابت و بی‌اعتمادی بود. اشراف می‌خواستند قدرت سیاسی را در دست گیرند، درحالی‌که انگلبرکت بیش از هر چیز نمایندهٔ منافع مناطق معدنی و مردم عادی بود. این تنش طبقاتی، یکی از ویژگی‌های بنیادین قیام به‌شمار می‌آید.

در سال ۱۴۳۵، فشار قیام چنان افزایش یافت که اریک پومرانی ناچار شد فرماندار منفور، باخاوسن، را برکنار کند و امتیازاتی به سوئدی‌ها بدهد. در همین سال، نشست مهمی از ریکسداگ (مجلس سوئد) برگزار شد که در آن برای نخستین‌بار چهار طبقهٔ اجتماعی—اشراف، روحانیون، شهرنشینان و دهقانان—نماینده داشتند. انگلبرکت به‌عنوان رهبر قیام و چهره‌ای ملی، نقش محوری در این مجلس ایفا کرد و به‌طور عملی به رهبر سیاسی سوئد بدل شد.

با وجود این موفقیت‌ها، اتحاد نیروهای قیام شکننده بود. اشراف، به‌ویژه کارل نوتسون بونده، به‌تدریج در پی محدود کردن نفوذ انگلبرکت برآمدند. از سوی دیگر، پادشاه دانمارک نیز با سیاست‌های تطمیع و تهدید تلاش می‌کرد شکاف‌ها را عمیق‌تر کند. در سال ۱۴۳۶، درحالی‌که انگلبرکت همچنان محبوبیت مردمی گسترده‌ای داشت، از نظر سیاسی منزوی‌تر شد.

سرانجام، در همان سال، انگلبرکت انگلبرکتسون به شکلی ناگهانی و تراژیک به قتل رسید. او توسط مانس بنگتسون، یکی از اشراف‌زادگان، در جزیره‌ای به قتل رسید؛ قتلی که بازتابی از تنش‌های طبقاتی و رقابت‌های درون‌سوئدی بود. مرگ او ضربه‌ای سنگین به جنبش مردمی وارد کرد، اما قیام را به‌طور کامل پایان نداد. رهبری سیاسی به‌تدریج به دست اشراف افتاد و کارل نوتسون بعدها به‌عنوان پادشاه سوئد تاج‌گذاری کرد.

با وجود مرگ انگلبرکت، پیامدهای قیام او عمیق و ماندگار بود. این جنبش اقتدار اتحادیهٔ کالمار را به‌شدت تضعیف کرد، نقش مجلس سوئد را تثبیت نمود و نشان داد که دهقانان و طبقات پایین می‌توانند در تحولات سیاسی نقشی تعیین‌کننده داشته باشند. در حافظهٔ تاریخی سوئد، انگلبرکت نه‌فقط یک شورشی، بلکه نماد مقاومت ملی، عدالت‌خواهی و نخستین گام‌ها به‌سوی استقلال سوئد تلقی می‌شود.

قیام انگلبرکت انگلبرکتسون را می‌توان نقطهٔ عطفی در گذار سوئد از سلطهٔ خارجی به خودآگاهی سیاسی دانست؛ رخدادی که اگرچه به‌طور مستقیم به استقلال فوری نینجامید، اما مسیر تاریخ اسکاندیناوی را برای دهه‌ها و سده‌های بعد تغییر داد.