نفرت کور

براي اين كه بتوانيم درك سطحی از نفرت كور داشته باشيم خوب است به يكي از فيلم‌های آمريكايی با محوريت محله هارلم نيويورك نگاهی بيندازيم. نوجوانان و جوانان سياه‌پوست محله هارلم در عمق نفرت كور زندگی می‌كنند. نفرت آن‌ها دو ستون استوار دارد، اولی تحقیر است و دومی ناامیدی و میل به انتقام. در فیلم شما تحقیر را نمی‌بینید به گونه‌ای که بیننده بی‌طرف می‌اندیشد که جوان و نوجوان بزهکار چرا برای بیرون رفتن از این بن‌بست کاری نمی‌کند؟ اگر من بودم از این‌جا شروع می‌کردم و به این طرف می‌رفتم و از شر این همه تباهی خلاص می‌شدم. نمونه هندی آن هم فیلم Jhund است.

درک بیننده بی‌طرف را می‌توان معادل صفر گرفت. تحقیر در جان انسان می‌نشیند و اگر راهی برای خنثی کردنش نداشته باشید فلج می‌شوید. پس نشستن و تاسف خوردن و نسخه پیچیدن برای کسی که در مقابل تحقیر بی‌دفاع مانده خود آسیب بدتری است.

تحقیر تنها از طریق نفر مقابل شما اعمال نمی‌شود. بخش مهمتری از تحقیر از طرف کسانی می‌آید که نقاب همراه و هم‌سنگر دارند. اگر به دقت به روابط بین گروه‌های مافیا و جوانان جذب شده بنگرید تحقیر عیان و روشنی به همراه خشونت بی‌نقاب می‌بینید. گروه فقط به عضوش یک لطف دارد، اجازه می‌دهد در قالبی که رئیس تعیین کرده میل به انتقامش را ارضا کند.

در این‌جا شما با کسی طرف هستید که سمت راست و سمت چپ مغزش با هم فلج است. از یک طرف تحقیر حس انسان بودن را از او گرفته آن هم تحقیر از طرف کسانی که به نظر در جبهه او هستند و از طرف دیگر نفرت کور چشمی برایش نگذاشته که بتواند ببیند و درست و غلط را از هم جدا کند. نقش کشیش محله هم بیشتر از بابانوئل و کادوی کریسمس نیست گرچه سعی می‌شود به عنوان راهکار به خورد مخاطب داده شود و سرآخر آن جوان بزهکار است که گناهکار است و به حرف کشیش محله که از قضا بسکتبالیست خوبی هم هست گوش نداده.

سناریوی بالا نفرت کور را به صورت خالص به تصویر می‌کشد. نفرت کور همه جا اینقدر رادیکال نیست و امید است لازم نباشد سناریوی فوق را بومی‌سازی کرده و جای بازیگران فیلم عزیزان خودمان را بگذاریم. به اندازه کافی صورت مسئله واضح هست.

چه کنیم؟

تحقیر زدائی به عنوان قدم اول، وسط و آخر. آدم‌های عادی در مقابله با نفرت کور کاری از پیش نمی‌برند. نفرت کور بیماری است و شاید مسری چون گاه چهره خیرخواهانه به خود می‌گیرد. همین است که کسانی که به طور تخصصی با آسیب‌های اجتماعی برخورد دارند، کودکان کار را حمایت می‌کنند و افرادی که از اجتماع بیرون رانده شده‌اند را در پناه خود می‌گیرند به شدت از ترحم دوری می کنند. در ترحم تحقیری هست که در توهین نیست. انسان سربلند در سختی‌ها از راهکارهای خلاقانه‌اش نیرو می‌گیرد و به ضعیفی قابل ترحم تبدیل نمی‌شود تا در مرحله بعد به ابزار انتقام تبدیل شود. ابزاری که  به عنوان تنها بردار اعمال نیرو به‌کار خواهدگرفت.

چگونه تحقیرزدائی کنیم؟

هر انسانی تعریفی از خود دارد. هر انسانی طول عمر محدودی دارد، هیچ چیزی نباید بتواند فرای انسانیت انسان مهم باشد. حرف ساده‎‌ای است که عمل به آن طول و عرض یک عمر است. انسان با انتخابش تعریف می‌شود. در هرجایی که باشیم و هر موقعیتی داشته باشیم می‌توانیم انسان باشیم و از آبشخور انسان بودن بنوشیم. توجه کنیم به نوشیدن از آبشخور انسان بودن. انسان بودن باید حسی جدا به ما بدهد، باید درکی جدا به ما بدهد، باید توان ما را افزایش دهد. وگرنه به کناری نشستن و هیچ نگفتن و هیچ نکردن از ما انسان نمی‌سازد.

و انسان بی خدایش معنی ندارد.

انسان بی‌خدا نداریم. مهم نیست نام این خدا چیست. خدا همان طرفی است که به سویش می‌رویم، همان هدفی است که برای خودمان برمی‌گزینیم، همان چیزی که در دل و یاد زنده نگه می‌داریم و همان رویایی که با آن شب را به روز می‌رسانیم. ما به اندازه تلاشمان شبیه خدایمان خواهیم شد و به اندازه یادی که در ذهنمان زنده می‌کنیم. اگر این خدا به ما حس شعور، درک، لذت، عمق و از همه مهمتر سربلندی ندهد، اگر چشممان را به حقارت وجودی کسانی که دیگران را تحقیر می‌کنند باز نکند، اگر پشتیبان ما در غلطیدن به نفرت کور نباشد وسیله‌ای است برای نابودی و اشتغال ذهن و کودنی مغز. کودنی در حدی که قادر به تحلیل ساده‌ترین چیزها برای بقا نباشیم. و از همه اینها چه درمی‌آید؟ عروسکی شدن در دست تندباد، تندبادهایی که در این زمانه از هر طرف بنیان‌ها را می‌کنند.

 

پی‌نوشت: اين متن با نگاهي به اين مقاله و اين مقاله و اين نوشتار و این نوشتار نوشته شده است.