کانال تلگرام نویسهگرام 👇🏻 https://t.me/toobavatankhah
همسایههای «احمد محمود»

رمان همسایهها
خالد و ابراهیم، به نیت ترساندن و رسوا کردن زنی بدنام و بدکاره، زاغ سیاه او را چوب میزنند تا اینکه یک روز ابراهیم شیشهی پنجرهی خانهی فاسق او، غلامعلیخان، را میشکند، ابراهیم فرار میکند ولی خالد به چنگ پاسبانها میافتد و روانهی کلانتری میشود در کلانتری خالد ترسان و پریشان از سرانجام کارش، صدایی را از پشت در یک سلول انفرادی میشنود که از او میخواهد تا پیغامی را به صاحب یک کتابفروشی برساند. روز بعد خالد نوجوان که چهار کلاس بیشتر درس نخوانده و در اوج روزهای پر تب و تاب دوران بلوغش است به نیت رفتن به آن کتابخانه از خانه بیرون میزند اما ...
کلمهها را به ذهن میسپارم تا معنیشان را از کسی بپرسم. میدانم که «متحد» یعنی چه، اما هنوز از این «استعمارگر خونخوار» سر در نیاوردهام. یک کلمه دیگر هم هست که حتی نمیتوانم بخوانمش. چیزی است شبیه «امپرلیس» و یا «امپرالیس». خیلی بدقلق است. برای خواندنش زبان اصلا نمیگردد.
برخلاف تصورم که میپنداشتم در «همسایهها» با داستانی خانوادگی مواجهه خواهم شد، کتاب را یک اثر واقعگرای اجتماعی یافتم که با روایت زندگی اقشار فرودست جامعه به بررسی بحرانهای سیاسی داخلی کشور در سالهایی که منتهی به ملی شدن صنعت نفت شد، میپردازد. داستان به موشکافی روابط مردمانی میپردازد که در کوچه پس کوچههای محلههای فقیرنشین شهر اهواز با افکار و مشکلات بزرگ و کوچکی که گریبانشان را گرفته روانهی خانههای پست و توسریخورده و نیمهمخروبهشان هستند، مردمانی که هر کدام افکار و عقاید خودشان را دارند و تنها وجه مشترکشان فقر است، مردان و زنانی که راه خود را میروند و گله و گلایههای خود را دارند اما در همان تهیدستی و نداری هم، همراه و غمخوار یکدیگر میشوند.
پدرم نوشته است: «.....تو کویت پول است ولی با خفت و خواری ... انگار عربها نوکر فرنگیها هستند و ما نوکر عربها....»
رمان به دلیل پرداختن به مسایل مطرح کشور در دهی سی مانند حضور نیروهای انگلیسی در ایران و غارت نفت کشور و فساد بالا در بین کادر نظامی و امنیتی و با پوشش قرار دادن اوضاع جامعه و اعتراض کارگران و کامیونداران شرکت نفت که منجر به اعتصاب گسترده شد، جزو آثار شاخص رئالیستی در ادبیات ایران به شمار میآید که از جنبههای مختلف قابل تامل و بررسی است.
همیشه یادت باشه که انگلیسیا سر قبر پدرشونم بدون منظور فاتحه نمیخونن
بیتردید خواندن رمان همسایههای «احمد محمود» برای همگان تجربهی دلچسب و مطبوع است، چه آن دسته از افرادی که تار و پود زندگیشان را به دنیای کتابها گره زدهاند و چه آن گروهی که سالها به دور از این عرصه در پی سرگرمیهای دیجیتال و فضاهای مجازی بودهاند. «احمد محمود» با به کار بردن جملات کوتاه پی در پی، ریتم شیرین دلچسبی به کتاب داده، استفادهی او از لغات ساده و بیتکلف در روایت داستان پرکششاش لذت کتابخوانی را برای خواننده دو چندان کرده است، گویی که رفیقی صمیمی خاطراتی تلخ و شیرین از گذشته را بازگو میکند. قلم او ساده و روان، توضیحاتش عینی و ملموس و لحن کلامش صمیمانه و گیراست.
باید متحد بشیم. جدا جدا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد. خرد میشیم. نابود میشیم. باید به همدیگه جوش بخوریم. مثل آهن. مث فولاد.
جدای از اصطلاحات عامیانه و رنگ محلی حاکم بر اثر و حال و هوای شهر اهواز و رود کارون، شخصیتپردازی دقیق و تحسینبرانگیز «احمد محمود» در خلق تعداد زیادی چهرهی مثبت و منفی در کتاب که در کنار هم منجر به آفرینش موفق یک جامعهی شهری خیالی شدهاند، کتاب را به اثری به شدت خواندنی و جذاب تبدیل کرده است. «احمد محمود» شخصیتهای کتابش را با صفتی و لقبی که به انتهای نام و نشانشان داده جان بخشیده و به عینه تصویرسازیشان کرده و لایه لایهی وجودشان را به دقت کاویده است. ناصر اعدامی، منوچ سیاه، مهدی سینه کفتری، پیرمرد گورزا، علی شیطان، رحیم خرکچی
با عنکبوت حسابی اخت شدهام. پنج سال است که تو قهوهخانه امان اقا کار میکند. عنکبوت هیچکس را ندارد. خودش میگوید: «خودم هستم و سایهام»
رمان «همسایهها» از زخمهای عمیق گذشته بر تن ساکنان این آب و خاک میگوید، از رنجی میگوید که طبقه فرودست این سرزمین در سالهایی نه چندان دور بخاطر بیقانونی و جو فاسد حاکم بر دولت و نظام سیاسی کشور در آن غرق بودند و برای نجات دست و پا میزدند و راه فراری را میجستند. «همسایهها» از بیسوادی بخش بزرگی از جامعه و نفوذ خرافات و بدعتها در بدنهی امی و بیبضاعت جامعه هم میگوید، از ملاها و شکمبارههایی مانند حاج شیخ علی میگوید که آنقدر در امثال اوستا حدادهای معتقد نفوذ دارند که مانع مدرسه رفتن فرزندانشان به بهانهی سر به هوا شدن میشوند.
-پدر چرا جعفر خشتمال خودش را کشته؟
+مگه آدم چقدر طاقت گشنگی و بیکاری و خفت و خواری را داره؟
«همسایهها» جامعهای را به تصویر میکشد که در حال پوستاندازی باورها و عقاید خرافیاش است و مبارزات مدنی را تمرین میکند. جامعهای که در حال تجربهی قدم گذاشتن در راهی است که به آزادی و عدالت اجتماعی و احقاق حقوق طبقهی کارگر میانجامد، جامعهای که اکنون با معدود افراد تحصیلکرده و کتاب به دستش، آنقدری آماده شده که چه بسا خام و حتی ناشیانه شروع به آشوب و تجمعات کند، دیوارنویسی کند، از دست آجودانها و قانون بگریزد و زیر بنای اعتصابات را خامدستانه پایهریزی کند. جامعهای که اکنون مردمانش چه زن چه مرد برای ملی شدن صنعت نفت حاضرند هر بهایی را بپردازد:
لحظههایی پیش میآید که در شرایط خاص، حتی باید تصمیم اشتباه جمع را پذیرفت. باید پابهپاشان رفت و در عمل نشانشان داد که اشتباه کردهاند.
«همسایهها» در بخش آغاز و میانی بسیار خوب پیش میرود اما آنچه بخش میانی را به ابتدای بخش پایانی داستان گره زده، کمی در بافت و محتوا افت میکند و اثر کمی در تکرار مکررات و کلمات، پیچ و تاب خورده و اندکی میلغزد. از سویی ماجرای عاشقانه سیه چشم و خالد، انگار به تن خالد هجده ساله گشاد و قناس است، همانگونه که ابتدای داستان رابطیی جنسی او با زنی شوهردار و پیردختر همسایه هم بیشتر به یک فانتزی تخیلی جنسی میمانست و با توجه به آن دهه و آن محله و آن آب و خاک به نظر بسیار دور از ذهن میآمد.
همهی اینا درسته شعبون ولی وقتی آدم گفت یا حسین دیگه یا شمر نمیگه.
از سویی دیگر این که خالد با تجربهی کوتاهمدتی که در کنار امثال توفیق و پندار کسب کرده چگونه و چطور از پس آن روزهای سخت شکنجه و انفرادی برمیآید و در زندان مانند یک فعال سیاسی سابقهدار دوام میآورد، شاید نیاز به پرداخت بیشتری توسط نویسنده میداشت؛ هرچند «احمد محمود» تمام این طاقت آوردنهای خالد را به کلهشقی ذاتی او و یک بوسهی عاشقانه و یک سیلی به ناحق خورده، پیوند داده است.
خیلی بده که طنابو بندازن گردن آدم و جلو چشم غریبه و آشنا، آدمو بکشن بالا ... عینهو گوسفند قصابی که به صلابهاش بزنی ... آخه اینطوری خیلی بده ... هیچ رسم خوبی نیست ... آدمو ببرن تو بیابان زنده به گورش کنن، صد شرف داره ....
همسایههای «احمد محمود» درباره خالد است، دربارهی پسر نوجوانی که بر اثر یک اتفاق به ظاهر ساده از لجنزار بیخبری و غفلتهای بوالهوسانه دوران نوجوانی که میخواست او را هم مانند ابراهیم به کام خود فرو بکشاند، رهایی مییابد تا از پشت میلههای زندان به جست و جوی آرمانهای بزرگتری مانند حقیقتجویی و حقطلبی باشد و مسیر کمال و مردانگی را هر چند سخت هر چند دشوار اما با آگاهی و اطمینان قلبی طی کند.
نویسنده: طوبا وطنخواه
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا جنگ ایران و آمریکا نبردی ۲۵۰۰ ساله است؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
شهرزاد! در هزار و دومین شب برای که قصه میگویی؟ شهریار گوشش از قصه پُر است...
مطلبی دیگر از این انتشارات
بازنمایی مفهوم عدالت در شاهنامه فردوسی و کارکرد آن در نظم اجتماعی