هنر چیست؟ هنرمند کیست؟

هنر به عنوان منسبی که خیلی اوقات در زیست من موجب رهایی شده واجد شرایطیه که مدام از تعریف کردن گریزانه...

اما این فرار همانطور که وجهه پویایی هنر است جایی برای عناصری هم هست که خود را بیهوده هنرمند مینامند تا شان یک هنرمند را غارت کنند بدون آن که ریاضت هنر را به تن بخرند...

باشد که این نوشته کمی به خدمت روح هنر دربیاید و در این کلام آشفته انسانی(فرهنگی) و مدام در مصرف، جایگاهی والا تر عطا کند... این نوشته نه قابل ارجاع که برداشتی از من به عنوان مدیر هنری (بله اسم این کار همینقدر مبتذله) و پژوهشگر در طی سالیان هستش...

هنر را نباید از زیبایی شروع کرد؛ زیبایی، در بهترین حالت، پیامدِ فرعیِ بعضی شدت‌هاست، و در بدترین حالت، نامِ مؤدبانه‌ای است که طبقاتِ آسوده به چیزهایی می‌دهند که دیگر خطرِ واقعی‌شان رفع شده. هرچه را نتوانستند حذف کنند، قاب کردند. هرچه را نتوانستند تاب بیاورند، زیبا نامیدند. این از قدیمی ترین حیله‌های تمدن است، خلعِ سلاحِ امرِ خطرناک از طریقِ ستایشِ آن. هنر، اگر هنوز چیزی باشد، پیش از آن‌که زیبا باشد، مزاحم است. در چفتِ ادراک، شن‌ریزه می‌اندازد. نسبتِ معمولِ چشم با شیء، گوش با صدا، تن با فضا، و حافظه با اکنون را مختل می‌کند. هنر جایی شروع می‌شود که جهان دیگر حاضر نیست با همان دسته‌بندی‌های کم‌خرجِ روزمره دیده شود.

اغلب گمان می‌کنند هنر چیزی به جهان اضافه می‌کند، تصویری، نغمه‌ای، روایتی، شکلی. اما هنر، در اصل، بیشتر کم می‌کند تا اضافه. از عادت کم می‌کند، از بی‌حسی کم می‌کند، از مشروعیتِ نگاهِ خودکار کم می‌کند. اگر چیزی می‌افزاید، نه چیز بلکه قابلیتِ دیدن است. آن هم نه به معنای اخلاقی و پاستوریزه‌ی(اخته) آگاهی، بلکه به معنای بی‌رحمِ کلمه یعنی واداشتنِ چشم به ماندن در جایی که ترجیح می‌داد عبور کند. هنر همان مکثِ تحمیلی است. همان مقاومتِ شیء در برابرِ مصرف‌شدن. همان لحظه‌ای که یک میز دیگر فقط میز نیست، یک صورت فقط صورت نیست، یک کوچه فقط مسیر نیست. در جهانِ عادی، اشیا به‌محضِ شناسایی‌شدن، عملاً مرده‌اند؛ نام‌گذاری، نخستین مرحله‌ی خاک‌سپاریِ ادراک است. هنر این تدفینِ زودرس را به‌هم می‌زند.

از این‌رو، هنر را نباید صنعتِ بیانِ احساسات دانست. این تعریف را معمولاً کسانی دوست دارند که می‌خواهند هنر را به منطقه‌ی بی‌خطرِ عاطفه تبعید کنند؛ جایی میانِ سرگرمی و تخلیه. گویی هنرمند موجودی است که صرفاً احساساتِ ظریف‌تری دارد و خوش‌سلیقه‌تر رنج می‌برد...

نه. احساس، ماده‌ی خام است، نه حقیقتِ هنر. همان‌طور که درد به‌خودیِ‌خود فلسفه نمی‌سازد، اندوه هم به‌خودیِ‌خود شعر نمی‌سازد. هنر از احساس آغاز می‌کند فقط برای آن‌که از آن عبور کند؛ برای آن‌که آن را به فرم بدل کند، و فرم چیزی نیست جز سازمان‌دهیِ نیروها. این‌جاست که نیچه را بی‌اجازه واردِ اتاق میکنم، هر فرم، آرایشِ یک نسبتِ نیروست. یک تابلو، یک قطعه موسیقی، یک رمان، صرفاً محتوا ندارد؛ میدانِ کشمکش دارد. چیزی را بر چیزی تحمیل می‌کند، چیزی را عقب می‌زند، چیزی را برجسته می‌کند، چیزی را حذف می‌کند. فرم، اخلاقِ پنهانِ اثر است. از روی فرم می‌شود فهمید که یک اثر از چه نوع حیاتی دفاع می‌کند، حیاتی فشرده، لرزان، مطیع، کینه‌ورز، باشکوه، رقت‌انگیز، بیمار، ولخرج، یا دقیق.

هنرمند، در این میان، کسی نیست که حرفی برای گفتن دارد. این یکی از مبتذل‌ترین تعریف‌هایی است که می‌شود به هنرمند داد؛ راننده‌ی تاکسی هم حرفی برای گفتن دارد، سیاستمدار هم دارد، واعظ هم دارد، و اغلب با اعتمادبه‌نفس بیشتری.

هنرمند کسی است که نسبتِ دیدن و ساختن در او از قراردادِ عمومی منحرف شده. اولویت‌های ادراکی‌اش با اکثریت یکی نیست. جایی که دیگران سطح می‌بینند، او بافت می‌بیند؛ جایی که دیگران واقعه می‌بینند، او ریتم می‌بیند؛ جایی که دیگران محتوا می‌بینند، او فشارِ فرم را حس می‌کند. این تفاوت، در وهله‌ی اول، فضیلت نیست؛ بیشتر شبیه گرفتاری است. هنرمند کسی است که از بعضی بی‌اعتنایی‌های ضروری محروم شده. نمی‌تواند به‌موقع از کنارِ بعضی چیزها بگذرد. روی چیزی مکث می‌کند که برای بقیه صرفاً پس‌زمینه است، نحوه‌ی افتادنِ نور بر لبه‌ی لیوان، تأخیرِ بسیار خفیفِ یک لبخند، زنگارِ دستگیره‌ای که هزار دست از آن عبور کرده‌اند، لحنِ یک «چیزی نیست» که دقیقاً از شدتِ چیزی بودن می‌لرزد. جامعه این مکث‌ها را یا استعداد می‌نامد یا مرض، بسته به اینکه آیا از آن‌ها محصولی قابلِ مصرف بیرون بیاید یا نه.

هنرمند را نباید با تخیل هم تعریف کرد، اگر مراد از تخیل صرفاً توانِ ساختنِ چیزهای ناموجود باشد. کودکان، در این معنا، بسیار خیال‌پردازتر از بسیاری هنرمندان‌اند. مسئله‌ی هنر، اختراعِ موجوداتِ عجیب نیست؛ مسئله، کشفِ غرابتِ آن چیزی است که هر روز جلوی چشم بوده و دیده نشده. هنرمند بزرگ، برخلافِ شایعه، لزوماً جهانِ دیگری نمی‌سازد؛ همین جهان را از مصرف‌پذیریِ فوری‌اش خارج می‌کند. او واقعیت را فانتزی نمی‌کند، بلکه آن‌قدر دقیق می‌بیند که واقعیت خودش به‌اندازه‌ی کافی نامعمول از کار درمی‌آید. در این‌جا رگِ بنیامینی ام باد میکند و میگویم نجاتِ چیزها از ابتذالِ دیدنِ روزمره. نه با تقدیس‌شان، بلکه با نزدیک‌شدنِ وسواس‌گونه به سطوح، شیارها، نشانه‌ها، بقایا. هنرمند، در این معنا، رفتگرِ خاطره است؛ چیزهایی را از جویِ زمان جمع می‌کند که نظمِ رسمیِ تجربه دور ریخته.

برای همین است که هنر نسبتی عمیق با ویرانه دارد. نه فقط چون اغلب از دلِ شکست‌ها و فقدان‌ها بیرون می‌آید، بلکه چون خودِ اثر هنری نوعی ویرانه‌سازیِ ادراکِ قبلی است. هر اثرِ جدی، پیش از آن‌که چیزی بنا کند، چیزی را خراب می‌کند یک عادتِ شنیدن، یک کلیشه‌ی دیدن، یک نحوِ آماده‌ی احساس کردن. حتی شادترین رقص‌ها هم اول باید چیزی را در تن بشکنند خشکی، خجالت، تبعیتِ صرف از ریتمِ بیرون. هنر همیشه تا حدی خرابکار است. به همین دلیل دولت‌ها، بازارها و اخلاق‌های مسلط فقط تا جایی آن را تحمل می‌کنند که این خرابکاری قابلِ مدیریت باشد. نسخه‌ی بی‌خطرِ هنر، همان چیزی است که در افتتاحیه‌ها با لیوانِ دست آدم‌ها می‌چرخد چیزی به‌اندازه‌ی کافی متفاوت برای تزیینِ هویت، اما نه آن‌قدر رادیکال که در نسبتِ آن‌ها با جهان خللی واقعی ایجاد کند. بازار از هنر بدش نمی‌آید؛ از هنری بدش می‌آید که بشود بعد از دیدنش همان آدمِ قبلی ماند.

اینجا باید از یک سوءتفاهمِ پرزرق‌وبرق عبور کرد هنرمند لزوماً آدمِ آزادتر، نجیب‌تر، یا حتی عمیق‌تر از دیگران نیست. چه‌بسا فقط آدمِ معیوب‌تری باشد، با سوراخ‌های بیشتری در دستگاهِ عادت. هنر از فضیلت زاده نمی‌شود؛ از شدت زاده می‌شود. و شدت، اخلاقی نیست. می‌تواند به سوی روشنایی برود یا به سوی ابتذال، به سوی کشف یا به سوی خودشیفتگی. هنرمند بودن نه مقام است نه تزکیه؛ نوعی سازمان‌یافتگیِ خاصِ زخم‌ها و حساسیت‌هاست. بعضی‌ها رنج می‌کشند و فقط رنج‌کشیده می‌شوند؛ بعضی‌ها همان رنج را به صورتی بدل می‌کنند که از مرزِ فردیِ خود عبور می‌کند و به ساختاری قابلِ انتقال بدل می‌شود. این تبدیل، معجزه نیست؛ کار است. کارِ بی‌رحمانه روی ماده. کار روی زبان، روی حذف، روی ریتم، روی نسبتِ اجزا، روی زمان‌بندیِ مکث‌ها. الهام، اگر هم باشد، فقط مهمانِ کوتاه‌مدتِ این کارگاهِ خشن است. آنچه اثر را نگه می‌دارد، انضباطِ فرم است، نه نجابتِ حال.

بسیاری دوست دارند هنرمند را یا قدیس کنند یا دلقک. قدیس، چون می‌خواهند رنجش را مصرفِ اخلاقی کنند؛ دلقک، چون می‌خواهند خطرش را به نمایش بدل کنند. هر دو دروغ‌اند. هنرمند، اگر بخواهیم بی‌تعارف بگوییم، کارگرِ ادراک است. کسی که با موادِ خامی کار می‌کند که دیگران پیشاپیش بی‌ارزش فرض کرده‌اند لحظه‌های حاشیه‌ای، ژست‌های ناتمام، اشیای مستعمل، واژه‌های خسته، صداهای دور، ضربه‌های خفیفِ حافظه، چیزهایی که زیرِ روایت‌های رسمی له شده‌اند. او از این خرده‌ها جهانی نمی‌سازد؛ بلکه نشان می‌دهد که جهانِ موجود از همین خرده‌ها بافته شده و ما فقط کور بوده‌ایم. هنر، در این معنا، تولیدِ ابژه نیست؛ سازمان‌دهیِ دوباره‌ی توجه است.

و توجه، خودْ میدانِ سیاستِ پنهانِ جهان است. هر نظمِ اجتماعی پیش از آن‌که از تو اطاعت بخواهد، از تو می‌خواهد به چیزهای معینی نگاه کنی و از چیزهای دیگری چشم برداری. چیزی را مهم بدانی، چیزی را طبیعی، چیزی را اصلاً نبینی. هنر در همین نقطه اخلال می‌کند. نه با شعار، که شعار اغلب فقط نسخه‌ی پرسر‌وصدا و کم‌هوشِ همان نظم‌هاست؛ بلکه با جابه‌جا کردنِ نسبتِ دیدنی‌ها و نادیدنی‌ها. هنرمند کسی است که می‌فهمد بی‌عدالتی فقط در قانون و نان و زندان نیست؛ در توزیعِ نور هم هست. در این‌که چه چیزی حق دارد واضح دیده شود و چه چیزی باید در حاشیه بماند. یک شاعر می‌تواند با یک سطر، جغرافیایِ توجهِ یک دوره را عوض کند؛ همان‌طور که یک نقاش می‌تواند شأنِ یک شیءِ حقیر را از تهِ انبار به مرکزِ میدان بکشد. این کار، اگر واقعی باشد، از هزار بیانیه رادیکال‌تر است، چون بر عصبِ عادت دست می‌گذارد.

اما باید مواظبِ این جمله هم بود هرچه ادعای اخلال کند، هنر نیست. گاهی ابتذال هم لباسِ تخریب می‌پوشد. شکستنِ فرم، به‌خودیِ‌خود فضیلت نیست؛ همان‌طور که پیروی از فرم هم لزوماً ضعف نیست. مسئله این است که آیا این جابه‌جاییِ فرم از ضرورتِ تجربه برآمده یا فقط ژست است. ژست، از دور شبیه خطر است، اما از نزدیک بویِ امنیت می‌دهد. هنرمندِ واقعی را از این می‌شود شناخت که حتی افراطش هم ضرورت دارد. اغراقش، حذفش، لکنتش، سکوتش، آشفتگی‌اش همه باید از فشاری واقعی برآمده باشند، نه از میلِ سطحی به متفاوت‌بودن. بسیاری از آثار فقط می‌خواهند دیده شوند؛ آثارِ معدود، شیوه‌ی دیدن را عوض می‌کنند. اولی‌ها بازار دارند، دومی‌ها زمان.

هنر با حقیقت هم نسبتی دارد، اما نه از آن نوعِ کسل‌کننده‌ای که معلمان اخلاق دوست دارند گویی اثر هنری ظرفی است برای انتقالِ پیام. پیام، اغلب کوتاه‌ترین راهِ کشتنِ اثر است. حقیقتِ هنر گزاره نیست. نه این‌که چیزی را بگوید، بلکه چیزی را چنان بچیند که دیگر نتوانی آن را ندیده بگیری. یک رمان ممکن است هیچ حکمِ صریحی صادر نکند، اما پس از آنْ خیابان برایت همان خیابانِ قبلی نباشد. این یعنی حقیقت. حقیقت به‌مثابه‌ی تغییرِ برگشت‌ناپذیر در امکانِ ادراک. به همین دلیل است که هنرِ واقعی را نمی‌شود خلاصه کرد. می‌شود موضوعش را گفت، پیرنگش را تعریف کرد، مضمونش را فهرست کرد، اما حقیقتش دقیقاً در آن چیزی است که در این خلاصه‌کردن‌ها تلف می‌شود در لحن، در فاصله، در بافت، در تعلیق، در چینشِ نیروها. آن‌جا که توضیح، لاغر می‌شود و اثر هنوز چاق باقی می‌ماند.

هنرمند، پس، کسی نیست که فقط می‌آفریند؛ کسی است که می‌چیند، حذف می‌کند، وزن می‌گذارد، و جهان را وادار می‌کند از خودش اعتراف بگیرد. او نه پیامبر است نه صنعتگرِ صرف، گرچه اندکی از هر دو را دارد و در هیچ‌کدام حل نمی‌شود. از پیامبر، گوشِ تیز برای شنیدنِ آنچه هنوز زبانِ عمومی ندارد؛ و از صنعتگر، انضباطِ دست برای ساختنِ چیزی که بدونِ این دقت فرو می‌ریزد. اگر فقط اولی باشد، می‌شود مه‌آلود و خودشیفته؛ اگر فقط دومی باشد، می‌شود ماهر و مرده. اثر جایی زنده می‌شود که شدت و مهارت به هم گره بخورند جایی که تب، دستورِ کار پیدا کند.

در نهایت، هنر را شاید بتوان این‌طور گفت هنر دستگاهی است برای نجاتِ تجربه از سقوط به عادت. نه نجاتی مذهبی، نه اخلاقی، نه حتی امیدبخش؛ گاهی فقط این‌قدر که چیزی را پیش از فرورفتن در لجنِ تکرار، برای لحظه‌ای از آن بیرون بکشد و زیر نورِ دیگری نگه دارد. و هنرمند کسی است که زندگی برایش هرگز به‌طور کامل به کارکرد تقلیل پیدا نکرده. کسی که هنوز از دیدنِ این‌که یک صندلی فقط برای نشستن نیست، یک پنجره فقط برای نور نیست، یک چهره فقط برای شناسایی نیست، و یک کلمه فقط برای رساندنِ معنا نیست، دست برنداشته. او به اشیا خیانت نمی‌کند با این‌که زود مصرف‌شان کند؛ برعکس، به قراردادِ مصرف خیانت می‌کند تا شاید چیزها برای لحظه‌ای دوباره خودشان شوند.

هنر آن چیزی نیست که جهان را تزئین می‌کند؛ آن چیزی است که اجازه نمی‌دهد جهان به‌راحتی هضم شود. و هنرمند آن نابغه‌ی نورانیِ پوسترها نیست؛ آن موجودِ تا حدی خراب، تا حدی وسواسی، تا حدی بی‌رحم، و تا حدی صبور است که حاضر نمی‌شود با نسخه‌ی ارزانِ واقعیت کنار بیاید. او از جهان بیشتر می‌خواهد، و چون جهان داوطلبانه این بیشتر را نمی‌دهد، آن را از دلِ زبان، صدا، تصویر، ریتم، و ماده بیرون می‌کِشد. هنر، در این معنا، نه تفریح است، نه اعتراف، نه زینت. هنر شکلِ متمدنِ نپذیرفتن است.