..Hêvî dûr , xeyal kûrin
بالا پایینِ زندگی ..
عق میزنم وسط زندگی!
عذاب میکشم و عق میزنم .. در آستانۀ بالا آوردن دردها ، یادم میافتد چیزی را که درونت ریشه دوانده را نمیشود بالا آورد! .. نمیشود کَند و دورش انداخت!
نمیشود بخشی از وجودت را بکَنی و بگذاری کنار ..
مگر اینکه خودت را بگذاری کنار!
دردها و رنجهایم هم جزوی از من شدهاند ، شده اند بخش انکار ناپذیری از لحظههایم ، برای خلاص شدن از دستشان اول باید قید خودم را بزنم!
ناامید بدن راست میکنم ، سر بالا میآورم و زل میزنم به آسمانِ زندگیم .. آسمانِ به ظاهر آبی و صاف زندگی که انباری ابرِ سیاه و سنگین از چشمها قایم کرده است!
بدجور روی دوشم سنگینی میکنند سیاهیهای مخفی اش! .. خستگیها دستم را گرفتهاند و اینروزها بیشتر از هر روز دیگری مرا به کام کمر خم شدن کشاندهاند ..
انتظار مرا کشته، او را نیز شاید!
پس کی قرار است دل به دریا بزند و ببارد؟!
تا کی باید این سیاهی دلگیر را حمل کنم؟
کدامین روز برای طوفان مناسب است؟! ..
کدام اتفاق برای رعد و برق زدن جان میدهد؟

هر چه پیش میرود سنگین تر میشود بار روی شانه هایم .. احتیاج دارم به سبک شدن ، به خالی شدن .. چشم به راهم! چشم به راهِ طوفانی ، بارشی ، گردبادی ، انفجاری! .. هر خالی شدنی!
گویا این بار طوفان راه نجات است!
آسمانِ زندگی تابِ نگاههای دلخورو سردم را ندارد!
چشم میگیرم از آن و نگاهم را میدهم به زیر پاهایم ..
فکری سوسوکنان از ذهنم میگذرد : این بالا که نتوانستم آرامش را لمس کنم ، کاش حداقل زیر خاک بشود آرام خفت! ؛
هر چند که به آنم نیز ایمان نبود اما ناچاریم به امید! حتی اگر آن "امید" زیر خروارها خاک خفته باشد !
بهرحال مجبورم جایی دنبال آرامش باشم و حالا که دست از این بالا شستم . . .
نبضِ شقیقه سمت راستم لحظهای آرام نمیگیرد .. دو انگشتم را میگذارم رویش و فشار میدهم .. ؛ کاش منفجر شود ،

پ.ن: ناگهانی!
پ.ن۲ : صرفا برای نوشتن ..
پ.ن۳ : چقدر خستمه ،چقدر سرم شلوغه ، چقدر دلم میخواد همه چی تموم شه ، چقدر گرمه!
1404,4,29 ..
_یکم دلتنگم :))
1404,4,30
T:01,11
_بلکه بتوان کمی آرام شد!
مطلبی دیگر از این انتشارات
Chain
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی خودم
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی (حکایت)