نقطه‌ی روان!

سحرِ امروز

روی سرامیک‌های روشن

نقطه‌ای تیره راه می‌رفت—

آن‌قدر کوچک

که می‌شد با نوک انگشت پاکش کرد

و جهان

هیچ

تکانی نخورد.

خم شدم.

باورم نمی‌شد

این نقطه

سامانه‌ای کامل باشد؛

مفصل،

حس،

قلبی میکروسکوپی

که بی‌صدا می‌تپد

و تصمیمی جدّی

برای عبور از یک مرزِ سردِ سفید.

اما او می‌رفت؛

بی‌تردید.

و پرسشی

در من قد کشید:

آیا در این قامتِ نقطه‌وار

روحی هم خانه دارد؟

شعله‌ای بی‌ادعا

که جهان را

به اندازه‌ی توانش

حمل می‌کند؟

شاید روح

به اندازه وابسته نیست.

شاید عظمت

در مقیاس گم نمی‌شود.

و او

یعنی نقطه

با روحی شاید عظیم

از جهان عبور می‌کرد.

چنان مطمئن

که انگار

سرامیک‌ها

سیاره‌اند

و هر بندِ پایش

مداری تازه می‌سازد.

من ایستاده بودم

با تردیدهای فلسفیِ بزرگ،

و او

بی‌هیاهو

معنای بودن را

بر کف روشن جهان

قدم می‌زد.

۲۱ بهمن ۱۴۰۴