خشم مقدس (قسمت۲)

خشم مقدس
خشم مقدس

فصل دوم: تصمیمی در سکوت

شب از نیمه گذشته بود. سکوت خانه را فقط صدای قل‌قل شوفاژ کهنه و خس‌خس نفس‌های معلم پیر می‌شکست. روی تختِ فلزی قدیمی دراز کشیده بود، اما نه برای خواب؛ برای آخرین بار زندگی را مرور می‌کرد.

فهرست بدهی‌ها توی ذهنش ورق می‌خورد. قسط معوقه بانک، بدهی به سوپر محله، شهریه مدرسه دخترش، تعمیر یخچال و کولر، و صدای پسرش که آن روز گفته بود:

«بابا، تا کی باید این ماشین زهواردررفته رو سوار شیم؟ من دیگه روم نمی‌شه جلوی دوستام سوار شم.»

این جمله مثل پتک بر روحش کوبیده شده بود. تا همین دیروز، خودش را الگویی می‌دید برای پسرش. حالا؟ یک بازنشسته مفلس، با سی سال خدمت بی‌سرانجام.

روی میز کوچکی در گوشه اتاق، دفترچه بیمه‌اش، چند قرص فشار و قند، و یک تیغ اصلاح زنگ‌زده کنار هم افتاده بودند. چشم‌هایش چند لحظه روی تیغ مکث کرد.

بلند شد. رفت کنار آینه. با دقت به خودش نگاه کرد.

موهای سفید، چهره‌ای تکیده، ردِ خستگی در چشم‌ها.

این مرد کی بود؟

همان مردی که روزی با شوق و اشتیاق، پای تخته می‌نوشت: "امروز را دریاب!"؟

آب دهانش را قورت داد. دست برد سمت تیغ...

اما ناگهان نگاهش به عکس قاب‌شده‌ای افتاد؛ خودش بود، با دانش‌آموزانی که دورش را گرفته بودند، لبخند به لب، امید در چشم...

لحظه‌ای مکث کرد. نفس عمیقی کشید. بغضش ترکید.

«من چطور جرأت کردم به تسلیم فکر کنم؟ چطور جرأت کردم بچه‌هامو تنها بذارم؟ اون همه شاگرد… اون همه جون که دستم رو بوسیدن و گفتن: "آقا، شما زندگی‌مون رو عوض کردین."»

دستش از روی تیغ کنار رفت. نشست روی زمین. مشت‌هایش را گره کرد. گونه‌هایش از اشک خیس شده بودند، اما این‌بار، اشک تسلیم نبود…

این، اشک بیداری بود…

در اعماق وجودش چیزی جرقه زد؛ آتشی خاموش‌شده، دوباره شعله گرفت.

با خودش گفت:

«اگه قراره بمیرم… بذار اول بجنگم.

نه برای من، برای همه اون‌هایی که هنوز امیدشون به معلمه.

برای بچه‌هام. برای خودم.

برای خشم مقدسی که نباید به فنا بره…»