خشم مقدس (قسمت ۱)

خشم مقدس
خشم مقدس

خشم مقدس

نوشته: منصور محمددرویشی (هیوا)

فصل اول: بغضی کهنه، خانه‌ای محقر

ساعت نزدیک شش عصر بود. آسمان ابریِ بهمن‌ماه، پرده‌ای خاکستری بر کوچه کشیده بود. بوی نفت کهنه از بخاری چکه‌چکه می‌آمد و دیوارهای نم‌کشیده خانه‌، بیشتر به تنوره چاه شباهت داشت تا یک پناهگاه امن.

معلم بازنشسته، مردی که سه دهه از عمرش را با گچ و تخته و صدای خسته زنگ پایان سپری کرده بود، به قاب شکسته پنجره زُل زده بود. دستی به صورت پُرچینش کشید. انگار می‌خواست صورتش را پاک کند از شر خاطرات و سال‌های از دست‌رفته.

زنش، با پیش‌بند کهنه و صورتی رنگ‌پریده، در آشپزخانه‌ای باریک مشغول آماده کردن شام مختصرشان بود. صدای قل‌قل قابلمه عدس‌پلو در فضای ساکت خانه می‌پیچید. دختر نوجوان‌شان در اتاق مشق می‌نوشت، و پسر بزرگ‌تر با تلفن همراه دست‌دومش، غرق در دنیای مجازی بود؛ دنیایی که هیچ جایگاهی برای پدر نداشت.

معلم به گوشه‌ای از دیوار نگاه کرد؛ ترک برداشته بود. مثل دل خودش. با خودش زمزمه کرد:

«سی سال… سی سال تدریس، دلسوزی، شب‌بیداری برای امتحان بچه‌ها… برای چی؟ برای یه خونه اجاره‌ای؟ برای قسط عقب‌مونده بانک؟»

دستش را روی نامه بازنشستگی کشید. رقم پاداشش کمتر از چیزی بود که تصور می‌کرد. حتی نمی‌توانست با آن ماشین قراضه‌اش را تعمیر کند. نه خانه‌ای از خودش داشت، نه پس‌اندازی، نه خیال راحتی.

ناگهان بغض گلویش را فشرد. رفت به حیاط نمور خانه، همان‌جا کنار باغچه خشکیده نشست. به آسمان نگاه کرد. حرفی نزد. فقط لب‌هایش بی‌صدا لرزید:

«خدایا… این انصافه؟»

صدایی از درونش برخاست. صدایی غریبه و آشنا.

صدای مردی خسته، اما زنده…

که داشت از دل خاکستر، آرام‌آرام بلند می‌شد.

نه، این صدای تسلیم نبود…

این صدای خشم بود.

اما نه هر خشمی.

خشم مقدس...