"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
خشم مقدس (قسمت ۸)

فصل هشتم: تولد یک برند از خاک وطن
نام کارخانه را گذاشت: "آرمان پارس"
نه فقط چون به دنبال سود بود، بلکه چون آرمان داشت، و چون میخواست از پارس (ایران عزیزش) شروع کند و جهان را تکان دهد.
محل کارخانه، زمینی خاکخورده در حاشیهی شهر بود. جایی که هیچ سرمایهداری حتی حاضر نبود از کنارش رد شود.
اما او یک چیز داشت که هیچکدام نداشتند:
ایمان به مردم.
اولین استخدامیها:
– شاگرد سابقش که در کارگاه مکانیک، کار میکرد.
– همکلاس قدیمیش که بعد از ورشکستی، راننده اسنپ شده بود.
– معلم بازنشستهی شیمی که حالا مسئول کنترل کیفیت شد.
– زن سرپرست خانواری که در بخش بستهبندی، مادرانه کار میکرد.
محصولات؟
از شوینده و بهداشتی شروع کرد، ولی فرقش با بقیه این بود:
کیفیتش واقعی بود، نه شعاری.
و مهمتر از اون؟
تمام سود کارخانه، از طریق سیستم شبکهای درست و علمی، به خود مردم بازمیگشت.
نه دلالی، نه دروغ. فقط صداقت و تلاش.
کمکم برند "آرمان پارس" نه فقط در شهر، بلکه در استان و بعد کل کشور شناخته شد.
در مراسمی باشکوه، اولین نمایندگی رسمیاش در استان کردستان افتتاح شد، با حضور معلمان بازنشسته، هنرمندان محلی، و کارآفرینانی که با الهام از داستان او، حالا خودشان هم مؤسس بودند.
او از آن شب، دیگر یک مرد نبود…
نماد یک انقلاب آرام بود.
در پایان فصل هشتم، او در کنفرانس TEDx تهران سخنرانی کرد.
شروعش فقط یک جمله بود:
– من یک معلم بازنشستهام…
ولی امروز، برای هزاران نفر، شروع دوبارهام الهامبخش شده.
و حضار تمامقد ایستاده تشویقش کردند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سیزدە بدر
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند(قسمت پایانی)
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند(قسمت۱۰)