"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
سقوط مرگ
باد سردی از میان پنجرهی شکسته میوزید و پردهی پوسیده را مانند سایهی ارواح در تاریکی میرقصاند. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، چون پتکی بر اعصابم فرود میآمد. روی صندلی نشسته بودم، بدنم کرخت و ذهنم درگیر سؤالی بیپاسخ: چرا من؟
پشت سرم، درِ اتاق نیمهباز بود. سکوت خانه سنگین بود، مثل باری که روی سینهام نشسته باشد. نگاهی به دستهایم انداختم؛ هنوز از لرزششان کم نشده بود. نفسم را بیرون دادم و به جسم بیحرکت روی زمین خیره شدم. خون هنوز از شقیقهاش روی پارکت پخش میشد.
من نکشتمش. من فقط هُلش دادم. اما مگر این چیزی را عوض میکند؟ مرگ، سقوط کرده بود؛ درست مثل او، وقتی که به عقب رفت، تعادلش را از دست داد و سرش محکم به لبهی میز خورد.
لحظهای که افتاد، چیزی درونم شکسته شد. شاید توهم بود، اما قسم میخورم که در آن لحظه چشمهایش باز ماند، خیره به من، انگار که میخواست چیزی بگوید. یا شاید هم میخواست مرا با خودش ببرد.
از جایم بلند شدم. پاهایم سست بود. گوشی را برداشتم که به اورژانس زنگ بزنم، اما قبل از آن، انعکاس صورتم را در آیینه دیدم. چیزی در نگاهم تغییر کرده بود. چشمانم… نه، این من نبودم. یا شاید، این همان «منِ واقعی» بود که همیشه در سایهها پنهانش کرده بودم.
تلفن زنگ خورد. یک پیام جدید روی صفحه ظاهر شد:
"مرگ، همیشه سقوط نمیکند. گاهی آرام از پشت سر نزدیک میشود. حالا نوبت توست."
گوشی از دستم افتاد. قلبم چنان میکوبید که انگار میخواست از سینهام بیرون بپرد. به جسد روی زمین نگاه کردم. اما… او دیگر آنجا نبود. فقط لکهای خون، آرام روی چوبهای پارکت پخش میشد.
دستم را به دیوار گرفتم. سرم گیج میرفت. ناگهان درِ اتاق با صدای وحشتناکی بسته شد. چراغها خاموش شدند. و درست همان لحظه… کسی پشت سرم نفس کشید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سیزدە بدر
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند (قسمت۵)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کولبری(قسمت پایانی)