"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
وقتی سکوت حرف میزند (قسمت۵)

فصل پنجم: کلاس شماره ۱۲
هوا هنوز نیمهتاریک بود که صدای قدمهای آقای کاویانی، راهروهای طولانی و خاموش هنرستان را پر کرد. بوی گچ و فلز، در هم آمیخته با بوی چای جوشیدهای که از اتاق معلمان میآمد، فضا را شبیه کارگاه آهنگری شاعرانهای کرده بود. در کلاس شماره ۱۲، چند صندلی شکسته، تختهای نیمهپاک، و نور آفتابی کمجان از پنجرهی شرقی، منتظر ورود شاگردانی بودند که هرکدام داستانی ناگفته داشتند.
یکی از آنها، آرمان عباسی، دیر میآمد. همیشه با نگاهی گنگ و خستگی مزمن در چشمها، شانههایی افتاده و کولهای که بیشتر شبیه کیسهی زباله بود تا کیف مدرسه. کاویانی چند باری دیده بود که آرمان را سر کوچه مدرسه، کنار دو مرد خالکوبیشده میبیند. مردانی با ریشهای تیغخورده، سیگارهای نیمسوخته و خندههایی که بوی گند قدرت و پوچی میداد.
در یک زنگ تفریح، کاویانی در سکوت از پشت پنجره نگریست. آرمان با یکی از آن مردها دست میداد و چیزی را در مشت پنهان میکرد.
فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای کاویانی کافی بود.
آن شب، دیرتر از همیشه از مدرسه خارج شد. کوچههای تاریک اطراف هنرستان را با قدمهایی آرام و محتاطانه طی کرد، تا رسید به خیابان باریکی که به محلهی فقیرنشین پشت بازارچه میرسید. همانجا، در سایه دیوار نمور، صدای فریاد آرمان را شنید.
سه نفر دورش را گرفته بودند. مردی که صورتش پر از جای بخیه بود، شانهی آرمان را میکشید و با صدای خشدار میگفت:
«اگه جنس رو تحویل ندادی، دیگه نیای مدرسه، بچهمثبت!»
آقای کاویانی نفسش را حبس کرد. در یک لحظه، تمام سالهای تمرین آیکیدو و جوجیتسو، تمام شبهایی که با گچ و خون آمیخته بود، در ذهنش زنده شد. با حرکتی نرم و سریع جلو رفت، شانهی مرد اول را قفل کرد، با چرخشی استادانه او را به زمین کوبید و مرد دوم را با ضربهای خشک نقش دیوار کرد. نفر سوم فقط نگاه کرد و فرار را به قرار ترجیح داد.
آرمان، شوکه، بیحرکت مانده بود. لرزش دستانش را حتی سکوت شب هم نمیتوانست پنهان کند.
«چرا نگفتی، پسر؟»
صدای آقای کاویانی آرام و مهربان بود، اما چشمانش برافروخته و پر از درد.
اشکهای آرمان، بیصدا بر گونهاش سرازیر شد.
«بابام تو زندونه. مادرم مریضه. اینا گفتن کمکم میکنن خرج خونه رو بدم... من نمیخواستم... ولی...»
کاویانی آهی کشید، بلندش کرد و شانهاش را فشرد.
«تو هنوز تموم نشدی، آرمان. این فقط یک پیچ تو مسیرته. ولی باید تصمیم بگیری: برمیگردی یا فرو میری؟»
فردای آن روز، کاویانی به دفتر مدیر رفت. چشم در چشم او دوخت و گفت:
«من میخوام یک باشگاه رزمی تو حیاط پشتی راه بندازم. بچههام، خیلیاشون نه پدر دارن، نه پناه. وقتشه یاد بگیرن خودشونو نجات بدن... نه فقط با مشت، بلکه با اراده.»
و این، آغاز باشگاه رزمی هنرستان بعثت بود.
نخستین روز تمرین، آرمان با لباس سفید تازهای که از جیب کاویانی تهیه شده بود، کنار دیگر شاگردان ایستاد. در چشمانش برق اعتماد دوباره زنده شده بود؛ برقی که آتشش را نه مربی رزمی، بلکه یک معلم، یک انسان، دوباره شعلهور کرده بود...
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند(قسمت پایانی)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کولبری(قسمت۲)
مطلبی دیگر از این انتشارات
خشم مقدس (قسمت ۸)