"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
وقتی سکوت حرف می زند۰(فصل ۱)

فصل اول: زنگ اول، زنگ آخر
هوای صبح، هنوز طعم مه گرفتهی خوابآلودگی داشت و دیوارهای هنرستان، همانطور خسته و ترکخورده، انگار که با چشمانی نیمهباز به صف شاگردان مینگریستند؛ شاگردانی که بیشترشان نه برای آموختن، که از سر اجبار، یا فرار از خانه، آمده بودند.
حیاط سیمانی مدرسه با لکههای جوهر، تهسیگار و چند کاغذ مچالهشده، چهرهی شهری رهاشده را داشت که در آن «علم» تنها بهانهای بود برای دوام آوردن روزمرگی. زنگ تفریحها بیشتر از زنگ کلاسها پررنگ بود و بچهها بیشتر از اینکه از کامپیوتر چیزی بدانند، از فرار از کلاسها و عبور از مرز انضباط، استاد بودند.
دیوارهای هنرستان، پوست انداخته بود؛ همانطور که امید، لایهلایه از دل بسیاری از دانشآموزان کنده شده بود. رنگ سبز نیمکتها به زردی میزد، و پنکهی سقفی کلاسها مثل قلبی فرسوده، آرام و بیرمق میچرخید.
در دفتر دبیران، بوی چای سردشده و نُقل گلایههای هرروزه در هوا پیچیده بود. گاهی معلمی لب به اعتراض باز میکرد، گاهی ناظمی داد میزد، اما هیچکس را رمقی نبود برای تغییری اساسی.
و در میان اینهمه خستگی و تکرار، او وارد شد.
قدمهایش آرام، اما سنگین بود؛ انگار هر گام، وزنی از خاطرات سالیان دور را با خود میکشید.
کت خاکستریاش کمی کهنه بود اما اتوخورده، و نگاهش از لای عینکی باریک، چون چراغ قوهای به جان تاریکی میتابید.
نامش «استاد کاویانی» بود، اما بچهها به شوخی او را "سنسِی کاویانی" صدا میزدند، چون شنیده بودند در رزمی هم دستی دارد.
نفسش بوی تفکر میداد؛ و نگاهش... انگار میتوانست پشت سر شاگردان را هم ببیند.
او از آن معلمهایی نبود که دفتر نمره را مثل سلاحی برای تهدید در دست بگیرد؛ بلکه آن را چون دفتر خاطراتی میدانست، که باید در آن، روایت رشد شاگردانش را نوشت، نه سقوطشان را.
آن روز، وارد کلاس دوازدهم کامپیوتر شد.
کلاسی که دیوارهایش با ماژیک خطخطی شده بود، و پنجرهاش ترک داشت؛ اما او، به جای اعتراض، پنجره را آرام باز کرد تا بوی خاک بارانخورده، جایش را به بوی کهنگی بدهد.
با گچ روی تخته، فقط یک جمله نوشت:
«زنگ اول، زنگ آخر... فرقشان با معلم است.»
کلاس، که همیشه پر از همهمه بود، اینبار برای لحظهای ساکت شد.
حتی علی دیزل هم – قلدر کلاس – دست از جویدن آدامس برداشت.
و در آن سکوت کوتاه، صدایی باصلابت اما نرم شنیده شد:
«ما اینجا نیومدیم فقط برنامهنویسی یاد بگیریم؛ ما قراره خودمون رو دیباگ کنیم، خطاها رو پیدا کنیم، و نسخهای بهتر از خودمون بنویسیم. هر کی آمادهست، بشینه. هر کی نیست، در بازه.»
هیچکس نرفت.
و اینگونه بود که سالی متفاوت، با معلمی متفاوت آغاز شد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نگاه مرموز (قسمت دوم)
مطلبی دیگر از این انتشارات
خشم مقدس (قسمت ۸)
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیش از سپیده دم