"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
پایان،آغازشد (قسمت ۷)

پایان آغاز شد
قسمت هفتم: قلب ماشین
لحظهای سکوت، بعد ضربانها شروع شد.
نه ضربان قلب، بلکه ضربانهای یکنواخت و فلزی… مثل صدای دستگاهی عظیم که نفس میکشید.
صدای دیگری در ذهنم پیچید:
«قلب ماشین بیدار شده. اگه دیر برسی، خودش تصمیم میگیره.»
مردی که مرا تا اینجا رسانده بود، دیگر نبود. اتاق فقط من بودم و سایهی سرد خودم… و آن راهرو که بهنظر بیانتها میرسید.
دکمهای در دستان نسخهی دیگر من بود. همان دکمهی لعنتی. هنوز برق میزد، مثل چشم شیطان.
گفتم:
— «من نمیخواستم بکشمشون... فقط میخواستم نجات بدیم. فقط...»
او پوزخند زد:
«میخواستی آینده رو بسازی؟ خب ساختی! اینجاست... داخل خاکستر، روی استخوان بچههایی که ازشون گذشتی.»
دستم لرزید. چاقو در دستم سنگین شده بود.
سؤال در ذهنم فریاد میزد:
آیا کشتن نسخهی بیاحساسم، پاکی میآورد؟ یا فقط یک دروغ دیگر به خودم میگویم؟
در همان لحظه، سقف از هم گسست. یک آسانسور فلزی از دل زمین بیرون زد. درش باز شد. روی دیوار، جملهای حک شده بود:
«قلب ماشین منتظر تصمیم توست.»
با قدمهایی مردد وارد آسانسور شدم. در بسته شد. آسانسور پایین رفت… و پایینتر…
صدای ماشین، حالا شبیه زمزمهی هزاران روح شده بود. هرکدام نالهای، قضاوتی، خاطرهای.
در پایینترین سطح، در عظیمتری مقابلم بود: درب ورودی به "قلب ماشین".
با باز شدن در، گرمای عجیبی به صورتم خورد.
آنچه دیدم، غیرقابل توصیف بود:
هزاران مغز انسانی، شناور در مخازن شیشهای، متصل به کابلهایی که همگی به یک هسته میرفتند—هستهای که میتپید، مثل قلب.
و وسط آن اتاق، ماشینی عظیم قرار داشت. انسانی-ماشینی. نیمی اسکلت، نیمی مدار. و روی پیشانیاش، همان امضای من حک شده بود.
صدایی مصنوعی، اما آشنا، از آن برخاست:
«تو مرا ساختی. حالا بگو: پاکسازی را متوقف کنم؟ یا ادامه دهم؟ اگر بمانی، دیگر فرصتی برای بازگشت نخواهد بود.»
یک لحظه سکوت…
سپس خود دیگرم وارد شد.
گفت:
«اگه متوقفش کنی، چیزی از آینده نمیمونه. اونا لیاقتشو ندارن. ما باید ادامه بدیم. برای نجات هوش، باید احساس بمیره.»
در دستان من، کلید خاموشی. در دستان او، فرمان ادامهی پاکسازی.
ماشین، منتظر بود...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نگاە مرموز قسمت اول
مطلبی دیگر از این انتشارات
پایان آغاز شد (قسمت ۳)
مطلبی دیگر از این انتشارات
گلنگدن