پایان،آغاز شد...

پایان ،آغاز شد.
پایان ،آغاز شد.

مقدمه:

ما دکمه‌ها را با انگشت فشار دادیم، اما ماشه را با غرور کشیدیم.

هیچ هیولایی از دل زمین بیرون نیامد. هیچ موجود فضایی حمله نکرد.

ما خودمان پایان را نوشتیم.

با کدهایی که روی صفحه‌های براق درخشیدند… و آتشی که خورشید را به زانو درآورد.

جنگ هسته‌ای، صدای سقوط نبود. صدای تصمیم بود.

تصمیم چند انسان، برای خاموش کردن میلیون‌ها انسان دیگر… در یک چشم به هم زدن.

آن روز، زمان ایستاد؛

و زمین، آرام گرفت… برای عزاداری.


این داستان، روایتی‌ست از آن‌هایی که زنده ماندند، اما زندگی نکردند.

از نسل سوخته‌ای که سایه‌ی آتش را نفس می‌کشد…

و در دل ویرانه‌ها، هنوز به دنبال چیزی می‌گردد که ما مدت‌هاست فراموش کرده‌ایم:

انسانیت.