"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
کلمات اسرارآمیز
زمزمههای ممنوعه
در یک شب تاریک و بیمهتاب، امیر، دانشجوی زبانشناسی، درون کتابخانهی متروکهای نشسته بود که شنیده میشد زمانی کانون پژوهشهای مرموزی درباره زبانهای کهن بوده است. روی میز چوبی که سالها گرد و غبار روی آن نشسته بود، کتابی چرمی و کهنه قرار داشت. نامش با حروفی نامفهوم نوشته شده بود، حروفی که هرچه بیشتر نگاهشان میکرد، شکلشان تغییر میکرد.
کنجکاوی بر او غلبه کرد. با دستان لرزان جلد را باز کرد. صفحات، پر از جملاتی بود که در هیچ زبانی که او خوانده بود، وجود نداشت. اما به طرز عجیبی، معنای آنها را حس میکرد، انگار واژهها در گوشش زمزمه میشدند، نجواهایی که نه از کتاب، بلکه از درون ذهنش برمیخاستند.
هرچه جلوتر میرفت، احساس سرگیجه و سنگینی در سرش بیشتر میشد. کلمات زنده بودند، حرکت میکردند، تغییر شکل میدادند، و در تاریکی میدرخشیدند. ناگهان به صفحهای رسید که نامش را نوشته بود. "امیر، تو آخرین نگهبان واژههای ممنوعهای. اکنون انتخاب کن: زمزمهشان را به گوش جهانیان برسان یا سکوت کن و بگذار حقیقت فراموش شود."
وحشت تمام وجودش را گرفت. از کتاب فاصله گرفت، اما صداهای درون سرش خاموش نمیشدند. چهرهاش در آینهی ترکخوردهی کتابخانه انعکاس یافت، اما دیگر خودِ او نبود. چشمانش سیاه شده بودند، دهانش به زمزمههایی باز بود که هرگز قصد نداشت بیان کند.
نور چراغها خاموش شد. تنها صدایی که باقی ماند، نجواهایی بود که درون ذهنش پژواک مییافتند، زمزمههایی که قرار نبود هیچ انسانی بشنود. و با هر واژهای که نادانسته بر زبانش میآمد، جهان اطرافش تیرهتر و بیگانهتر میشد... تا آنکه دیگر هیچ چیزی جز تاریکی محض باقی نماند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه های در هم تنیده
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند(قسمت۱۴)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کارما