کلمات رقاص


شب از نیمه گذشته بود. صفحه سفید کامپیوتر با نور آبی کم‌رنگش تنها منبع روشنایی اتاق محسوب می‌شد. مرد نویسنده، با چشمانی سرخ از بی‌خوابی، انگشتانش را روی صفحه‌کلید می‌لغزاند. اما هرچه می‌نوشت، کلمات تغییر می‌کردند.

او «سکوت شب» را تایپ کرد، اما واژه‌ها پیچ‌وتاب خوردند و تبدیل به «شب سکوت را بلعید» شدند. تایپ کرد: «ماه در آسمان می‌درخشد»، اما جمله به «ماه خاموش شد» تغییر کرد. نویسنده ابتدا فکر کرد که خطایی نرم‌افزاری رخ داده، اما وقتی کلمات شروع به چرخش کردند، انگار که زنده‌اند، قلبش از وحشت فشرده شد.

حروف روی صفحه به حرکت درآمدند، می‌چرخیدند، درهم می‌پیچیدند، و واژه‌های جدیدی می‌ساختند. «مراقب باش!» «او اینجاست...»

عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست. از جا پرید و به اطراف نگاه کرد. اتاق خالی بود. اما سایه‌ای در گوشه تاریک دیوار، بی‌حرکت ایستاده بود. چهره نداشت، اما درون چشمان نامرئی‌اش، هزاران کلمه درهم‌تنیده، می‌رقصیدند.

نویسنده وحشت‌زده عقب کشید. روی صفحه، جمله‌ای آخرین‌بار تغییر کرد:

«داستان تمام شد... حالا نوبت توست!»

چراغ خاموش شد.