"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
کولبری(قسمت۲)

**بارِ سقوط : "پیش از آنکه خورشید بمیرد"
هوا سرد بود. سردتر از همیشه. چیا روی برف میلغزید، دستانش بیاختیار به دنبال دفتر شعرش دراز شد که باد آن را با خود میبرد. برگهها میان برف پراکنده شدند. یکی از آنها روی سینهاش افتاد:
"وقتی مُردم... مرا به آفتاب نشان دهید. من عاشق طلوع بودم، نه این غروبِ خونین ."
پایین صفحه با خطی لرزان نوشته بود: "برای رزگار نخوانید. او آتش است و دنیا به اندازهٔ کافی سوخته."
سایهٔ بلندی روی برف افتاد. چیا سرش را برگرداند. سرهنگ، عمویش، تفنگ را به سمتش گرفته بود. چیز عجیبی بود؛ حتی ترس هم دیگر اهمیتی نداشت. چیا لبخند زد:
"عمو... آخرین بارم بود. منو به اسم کوچکم صدا بزن."
صدای شلیک در کوهستان پیچید.
ساعت ۳:۳۴ صبح بود که هیوا از خواب پرید. نفسهایش تند و نامرتب بود، انگار کسی سینهاش را فشار میداد. پنجره با صدای بلندی باز شد و دفتر شعر چیا، مثل پرندهای زخمی، روی تختش افتاد. دستانش لرزیدند وقتی آخرین شعر را دید. تلفن زنگ خورد.
"چیا رو کشتن."
صدای رزگار بود، اما انگار از ته چاهی عمیق میآمد. هیوا گوشی را زمین گذاشت. هیچ فریادی نکشید، هیچ اشکی نریخت. فقط آرام کیفش را برداشت و تفنگ قدیمی پدرش را از زیر تخت بیرون کشید. لولهٔ سرد تفنگ زیر انگشتانش مثل یخ بود.
رزگار مقابل مادرش ایستاده بود. سروه لباس مشکی پوشیده بود، چیزی که هرگز در زندگی نکرده بود. دستانش مثل برگ پاییزی میلرزیدند.
"پسرم... راستش رو بگو. تو اون شب با چیا توی مرز بودی، نه؟"
رزگار احساس کرد زمین زیر پایش باز میشود. مادرش، همان زنی که همیشه پناهگاهش بود، حالا با چشمانی پر از اشک به او خیره شده بود.
"سرهنگ بهم قول داد... گفت اگه تو رو لو ندم، زندهات نگه میداره. ولی چیا رو—"
صدای مادر در گلو شکست. رزگار دیگر نتوانست تحمل کند. بیصدا از زندان بیرون آمد. در جیبش چاقوی کوچکی بود که پدرش سالها پیش به او داده بود، عکس سهنفرهشان زیر درخت چنار، و نامهای که با خون چیا نوشته شده بود.
روستای بیوران دیگر آنجا نبود. خانهٔ کاهگلی هیوا به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. همسایهها با نگاههای ترسان از پشت پنجرهها تماشایش میکردند. یکی از پیرمردها جلو آمد و گفت:
"پدرت رو شب گذشته بردند. قبل از رفتن فقط همین رو گفت: به پسرم بگید کتابهاش رو بخونه..."
هیوا خندید. خندهای تلخ که کمکم به گریه تبدیل شد. میان خاکسترها، دفترچه فیزیک سوختهاش را پیدا کرد. صفحهٔ اول هنوز خوانا بود: "رویاهای من برای فردا..."
مغازهٔ سرهنگ تاریک بود. بوی عرق و خون در فضا پیچیده بود. رزگار آرام وارد شد. سرهنگ پشت میز نشسته بود، لیوانی در دست.
"میدونی چرا چیا رو کشتم؟ چون اون شب تو فرار کردی... و اون موند."
رزگار چاقو را بیرون آورد. سرهنگ چشمهایش گرد شد، اما قبل از هر حرکتی، رزگار تیغه را نه در قلب او، که در سینهٔ خودش فرو برد. خون فواره زد.
سرهنگ به عقب پرتاب شد: "دیوونه شدی؟!"
رزگار روی زمین غلتید، اما لبخند میزد: "حالا دیگه میتونی به مادرم بگی... که قرارش رو شکست."
عکس سهنفرهشان روی زمین افتاد، قطرههای خون روی صورتهای خندانشان را پوشاند.
هیوا در تاریکی ایستاده بود. تفنگ پدر در دستش سنگینی میکرد. از دور، جسد رزگار را دید که روی زمین بیحرکت افتاده بود. روی دیوار، با خون رزگار نوشته شده بود:
"خورشید مرد... حالا نوبت تاریکی است."
و برای اولین بار، هیوا احساس کرد چیزی در درونش میمیرد. چیزی که دیگر هرگز زنده نخواهد شد. ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند(قسمت پایانی)
مطلبی دیگر از این انتشارات
خشم مقدس (قسمت 10)
مطلبی دیگر از این انتشارات
خشم مقدس