"قلم، تنها سلاحی است که هم میکُشد، هم زنده میکند... انتخاب با توست."
گمشده در کهکشان
سیارهی بینام
فرمانده «لوکاس هالند» اولین انسان بود که قدم بر سطح این سیاره گذاشت. شنهای سرخ زیر پاهایش فرو میرفتند و بادهای بیصدا بر فراز درههای بیانتها میوزیدند. او در گزارشش نوشت: «هیچ نشانی از حیات نیست. اینجا یک سیارهی مرده است.»
اما درست وقتی که قصد بازگشت به سفینه را داشت، چیزی عجیب در شنزار مقابلش دید—خطوطی که ظاهراً به دست کسی نوشته شده بودند. نزدیکتر که شد، قلبش در سینه یخ زد. در میان غبارهای سرخ، حروفی بزرگ و واضح روی سطح سیاره نقش بسته بود:
**"لوکاس هالند، خوش آمدی!"**
دستانش لرزید. غیرممکن بود. هیچکس قبل از او اینجا نیامده بود. او اولین و تنها مسافر این سیارهی ناشناخته بود. اما قبل از اینکه بتواند حتی فکری کند، زمین زیر پایش به لرزه افتاد. شنها تکان خوردند و به آرامی خطوط دیگری آشکار شدند:
"مدت زیادی منتظرت بودیم!"
"مدت زیادی منتظرت بودیم!"** "مدت زیادی منتظرت بودیم!"**
لوکاس نفسش را در سینه حبس کرد. این سیاره، مرده نبود. کسی، یا چیزی، او را از مدتها پیش میشناخت...
**اما چگونه؟**
آیا خودش قبلاً اینجا بوده؟ یا چیزی در تاریکی این شنزارها انتظارش را میکشید؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
سیزدە بدر
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی سکوت حرف میزند (قسمت۵)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کلمات مرگبار