شلوار اتو کرده
سارا - دختر عمه بیا بیزحمت این ماست ها رو تزئین کن سلیقت خوبه
فاطمه - وای لیلا جون چقدر لباست قشنگه خودت دوختی؟
من - نه خریدم وقت نشد بدوزم
فاطمه - از کجا گرفتی خیلی خوش دوخته
من - از پاساژ بزرگه که نزدیک میدون تازه باز شده
فاطمه همینطور که به لباسم دست میکشد گفت
- خیلی قشنگه خدایی چند گرفتی ؟
توی فکر بودم تا خواستم جوابش رو بدم طول کشید سارا بهش اشاره زد و گفت
- بیخیال حالا تو هم توی مهمونی وایسادی قیمت پرسیدن
فاطمه رفت من اصلا حواسم جمع نمیشد بین فامیل بودم و همه خوشحال بودند ولی من استرس داشتم و همش نگران علی بودم البته نه نگران سلامتیش بلکه نگران تیپش میترسیدم شلوارش خاکی باشه هزار بار بهش گفته بودم وقتی میخوایم بریم مهمونی لباس تمیز بپوش کلیم لباس قشنگ براش خریده بودم ولی اصلا اهمیت نمیداد هرچقدر من سعی میکردم مرتبترش کنم بدتر میشد کلا اعصابمو ریخته بود به هم چند بار با خودم فکر کردم ازش طلاق بگیرم ولی منطقی نبود فقط به خاطر تیپش بخوام ازش طلاق بگیرم
زنگ به صدا در اومد و قلب منم از جا کنده شد آخه همه فامیل جمع بودند و میدونستم علی اصلا اهمیت نمیده و همیشه بد تیپ میاد ولی وقتی خودم باهاش بودم باز یکم مرتب ترش میکردم اینبار کار داشت گفت خودم میام
از در اومد تو من فشارم افتاد نشستم روی صندلی همه از جا بلند شدند انگار توی لحظه میتونستم چهره همه رو هم زمان ببینم نیش خند شوهر خاهرم که رییس بانک بود و با کت و شلوار اومده بود شوهر سارا که کارگر بود ولی یک دست لباس تمیز و شیک پوشیده بود و شوهر فاطمه که اسنپ کار میکرد و لباسش پیرهن اتو شده و شلوار پارچهای که خ اتوش خربزه رو قاچ میکرد همه داستند مسخره میکردند از خجالت خودمو سرگردم کردم به تزئین ماستها با گل محمدی و نعنا شنیدم فاطمه به سارا میگفت
- حیف لیلا نبود ؟ اخه این چه شوهر بد تیپیه داره ؟
سارا بهش اشاره کرد که ساکت بشه میخواستم برگردم جواب فاطمه رو بدم ولی نگاهم افتاد به علی با شلوار کردی گشاد و پاره و گلی اومده بود حرفی برای گفتن باقی نمیذاشت
سرمو انداختم پایین اونشب بهم هزار سال گذشت تا تموم شد تمام مدت توی راه برگشت به خونه ساکت بودم علی حس کرده بود یه چیزی شده ولی جرات نمیکرد بپرسه رسیدیم خونه سریع لباسهامو عوض کردم و رفتم بخوابم علی آروم اومد خوابید پشت سرم دستشو اورد روی سرم کشید گفت
- خانومم چش شده ؟
دستشو پس زدم حسابی از دستش عصبانی بودم از تخت اومدم پایین و رفتم سر یخچال قرص سردر برداشتم خوردم از عصبانیت حسابی سرم درد گرفته بود و از اون بدرتر این که یجوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
نشستم روی مبل و سرمو گرفتم توی دستام و زل زده بودم به زمین پر از اشک بودم منتظر یه تلنگر که بزنم زیر گریه و علی با روشن کردن چراغ این تلنگر رو بهم زد بلند با جیغ گفتم
- خاموشش کن سرم درد میکنه
و زدم زیر گریه. اومد نشست کنارم گفت
- عزیزم چی شده ؟ کسی حرفی زده ناراحت شدی ؟
اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم فقط گریه میکردم که باز گفت
- بابا بیخیال یه شب همه فامیل جمع بودیم دور هم که خوش بگذره اگر قرار اینطوری بقیه برند روی اعصابت که نمیشه اصلا باید ...
نذاشتم حرفش تکمیل بشه محکم هلش دادم عقب گفتم
- تنها کسی که توی این فامیل میتونه منو ناراحت کنه تویی خود تو
چهرش وا رفته بود و حالت تعجب به خودش گرفته بود با تعجب گفت
- من چکار کردم ؟
من - از این که خودتو میزنی به اون راه حالم بهم میخوره کل فامیل جمع بودند مگه من برات شلوار نو نخریدم ؟ مگه اتوش نکردم ؟ مگه ندادم که بپوشی موقع اومدن ؟
علی - دیدی که همراهم بود نشد بپوشم
من - یعنی چی ؟ شلوار رو برات اتو کردم بپوشی برداشتی تا کردی گرفتی زیر بغلت با شلوار کردی پاره و گلی اومدی وسط مهمونی که چی ؟ مایه ننگ منی تو آبروم رو بردی بعد یجوری رفتار میکنه انگار هیچی نشده
علی - بیخیال عزیزم اینقدر بزرگش نکن
من - چی رو بزرگ نکنم ؟ بزرگ هست این که لباس مرتب نمیپوشی که آبروی منو توی مهمونی ببری و این که برای حرف من ارزش قائل نیستی و برای لج بازی برداشتی با اون شلوار اومدی بزرگ نیست ؟
علی - عزیزم بخدا اشتباه میکنی من فقط دیدم شلواره رو نپوشیدم گفتم جلوی در بخوام عوض کنم زشته شلوارمم تکوندم که خیلی خاکی نباشه اون شلوارمم برداشتم اوردم که تو ناراحت نشی
داشتم دیوونه میشدم از دستش گفتم
- یعنی چی ؟ چرا با خودت فکر کردی اگر با شلوار پاره و خاکی بیای و اون شلوار تمیزت رو بزنی زیر بغلت من خوشحال میشم ؟ مگه من هزار با بهت نگفتم بدم میاد اینطوری لباس بپوشی ؟ هر طوری نگاه یکنم تنها دلیلی که باعث میشه اینطوری لباس بپوشی اینه که میخوای با من لجبازی کنی خب اگر نمیخوای با هم زندگی کنیم کافیه بگی یعنی با این کاری که امشب کردی اصلا نیاز نیست بگی بجای حرف عمل کردی
رفتم توی اتاق و چمدونم رو برداشتم شروع کردم به جمع کردن لباسهام سردردم داشت دیوانم میکرد. علی اومد توی اتاق و گفت
- بخدا داری زیادی بزرگش میکنی مگه چی شده که میخوای قهر کنی ؟
من - اولا نمیخوام قهر کنم میخوام طلاق بگیرم دوما تازه میگی چی شده ؟ واقعا نمیدونی چی شده ؟ توی هر مهمونی هزار بار بهت گفتم درست بپوش و با بدبختی لباس درست تنت کردم مدام بهت تذکر دادم که درست لباس بپوش سر این مهمونی من از سه روز قبل داشتم بهت تاکید میکردم بعد با این همه تاکید من برداشتی با اون تیپ اومدی یعنی فقط میخواستی آبروی منو ببری وگرنه اون تیپ زدنت نمیتونه هیچ دلیل دیگه ای داشته باشه
علی - ترو خدا بزرگش نکن باشه از این به بعد هرچی تو بگی میپوشم
من - هزار بار اینو گفتی فایده نداره عادت کردی هربار همینو میگی باز تا یه مهمونی میشه همه چیزو یادت میره عین قبل لباس میپوشی
علی - اصلا ولم کن نمیخوام هرچی تو میگی بپوشم مثل عصا قورت داده ها راه برم میخوام لباس راحت بپوشم
من - باشه من میرم خونه بابام طلاق میگیرم هرطوری دوست داری لباس بپوش اصلا با شورت برو توی مهمونی
علی - جمع کن برو انگار من بچم هی بهم میگه چی بپوش چی بخور انگار خودم شعورم نمیکشه
لباسهامو جمع کردم گوشی رو برداشتم زنگ بزنم آژانش گفت
- به کی زنگ میزنی ؟
من - آژانس
علی - لازم نکرده خودم میرسونمت
من - لازم نکرده با این تیپ بیای منو برسونی
علی - خیره سر بازی در نیار باشه لباس میپوشم من اعتبارم نمیشه این موقع شب بذارم با آژانس بری
نمیخواستم قبول کنم ولی از یه طرفم از این که تونستم مجبورش کنم لباس بپوشه خوشم اومد گفتم
- باشه بپوش لباس درست وگرنه زنگ میزنم آژانس
خودم از اتاق رفتم بیرون روسریمو توی آینه مرتب کردم و چادرم رو پوشیدم داشتم مرتبشون میکردم که از توی آینه دیدم علی از اتاق اومد بیرون پیرهن سفیدی که برای عقد خریده بود رو پوشیده بود توی اون چهارشونه بودنش مشخص میشد شلوار پارچهای که برای مهمونی براش اتو کرده بودم رو هم پوشیده بود پیرهن رو کرد توی شلوارش و شروع کرد به بستن دکمههای آستینش دیدم همه چیزش عالیه بجز موهاش سریع برس رو برداشتم و رفتم سراغ موهاش شروع کردم به برس کردن موهاش مرتب شد یعنی توی کمتر از 5 دقیقه قیافه آدمیزاد به خودش گرفت یجوری خوشتیپ شده بود که اصلا دلم نمیخواست نگاه ازش بردارم پرسید
- مطمئنی میخوای بری ؟
میدونستم که این تیپش موقتیه و اگر بخوام بمونم همین الان این لباسها رو در میاره و از فردا هم باز میشه همون علی ژولیده گفتم
- اره نیازه یه مدت از هم دور باشیم تا بیشتر فکر کنیم
علی - بخدا دور نباشیمم میتونیم فکر کنیم
من - بسه هرچقدر ازم دور نبودی و فکر کردی هرچقدر بهت حرف میزنم اصلا روت اصر نمیذاره خب تو که میتونی با 5 دقیقه وقت گذاشتن اینقدر خوشتیپ بشی چرا منو اذیت میکنی ؟
علی - بخدا دیگه اذیتت نمیکنم نمیدونستم اینقدر ناراحت میشی
من - دروغ نگو دیگه من هزار بار بهت گفتم دوست ندارم اینطوری بگردی و توی مهمونی بیای بخدا روم نمیشه تو رو به عنوان شوهرم به دوست و آشنا معرفی کنم
علی - یه فرصت دیگه بهم بده ترو به خدا زشته الان بری خونه بابات میخوای بهشون چی بگی ؟ بگی علی شلوارشو نپوشید من قهر کردم ؟
من - گوشیم دستته ؟
علی - آره چطور ؟ میخوای عکس بندازی ازم ؟
من - نه میخوام ماشین بگیرم تو آدم بشو نیستی میخوای تا صبح بشینی حرف بزنی فقط حرف حرف حرف بسه دیگه فقط لب و دهنی اصلا بلد نیستی به حرفایی که میزنی عمل کنی
علی - غلط کردم بریم میرسونمت ولی بخدا حیفه زندگیمون داری خرابش میکنی
من - من خرابش میکنم ؟ تو خرابش میکنی که به من احترام نمیذاری و داری آبروی منو میبری
خلاصه سوار ماشین شدیم راه افتاد هی میچرخید میخواست یه چیزی بگه ولی بعد اون مشاجره جرات نمیکرد گفتم
- میخوای بعد دور دورت برو خونه بابام الان میخوابند
علی - تو رو به حرمت این مدتی که با هم زندگی کردیم یه چیز ازت میخوام نه نیار توش
من - علی من بر نمیگردم بجز برگشتن هرچی میخوای بگو
علی - بریم معجون بگیرم بریم پارک حرف بزن
من - بسه علی این همه حرف زدی به کجا رسیدیم ؟
علی - نه من اصلا حرف نمیزنم فقط تو حرف بزن
نمیدونستم چی توی فکرشه ولی دلم نمیخواست خیلی یکطرفه و یهویی زندگیمو بهم بزنم قبول کردم رفت معجون گرفت و رفتیم پارک پیاده شدیم و مشغول قدم زدن شدیم هیچکس توی پارک نبود علی گفت
- خب خانوم گلم شروع کن
من - چی بگم که هرچی بگم فایده نداره
علی - نه دیگه بجای نیش و کنایه بذار الان که فرصت داریم درست مشکلو حل کنیم الان به من بگو دقیقا مشکل از نظر شما چیه و راه حلش چیه ؟
من - باشه مشکل من اینه که برای حرف من احترام قائل نیستی و با این که این همه بهت گفتم لباس درست بپوش حرف منو گوش نمیکنی و با اون وضع اومدی توی مهمونی آبروی منو بردی
علی - خب راه حلش چیه ؟
فکر میکردم داره مسخرم میکنه گفتم
- دست انداختی منو ؟
علی - نه به خدا دوست دارم از دهن خودت بشنوم
من - راهش اینه که بهم اهمیت بدی منو ببینی به حرفم گوش کنی وقتی میگم لباس درست بپوش لباس درست بپوشی
علی - اگر من قول بدم ریش گرو بذارم که از فردا حتما تیپمو درست میکنم چی ؟ راه داره الان برگردیم خونمون و یه فرصت نهایی رو بهم بدی ؟
من - علی هزار بار بهت فرصت دادم با هزار تا مشکل توی زندگی ساختم با نداری ساختم با هزار تا مشکلی که داشتیم توی زندگی ساختم ولی وقتی حاضر نیستی اینقدر برای من قدم برداری و برام ارزش قائل نیستی داره دیوونم میکنه اگر بهت فرصت دادم و باز از فردا یا نه از سه روز دیگه باز همین آش و همین کاسه بود چی ؟
علی - بخدا من ممنونتم بابت این زحمتایی که برای زندگیمون کشیدی برای همینم هست نمیخوام خرابش کنیم شما این یکبار رو به من فرصت بده اگر دیدی باز شدم مثل قبل اون موقع قهر کن قهر که فرار نمیکنه
من - تو هم برای زندگیمون زحمت زیاد کشیدی ممنونم ازت مدام مشغول کاری و زحمت میکشی ولی بخدا باور کن این مسئله حتی ارزش نداره اینقدر سر حرف زدن در موردش وقت بذاریم تو قبل مهمونی ده دقیقه وقت بذاری میتونی تیپ درست بزنی که منم خجالت نکشم جلوی دوست و آشنا
علی - چشم بخدا قول میدم از این به بعد درست بشم حالا معجونت رو بخور میخوایم مسابقه دو بذاریم
خندم گرفت از این دیووه بازی ها دوست داشتم بهش گفتم
- عه یعنی چی زشته
علی - پارک که خالیه کسی توش نیست نصف شبی مگر این که ترسیده باشی
من - اره ترسیدم
علی وایساد و با تعجب نگاهم کرد گفت
- تو و ترس ؟ مگه همیشه دوست نداشتی با هم مسابقه دو بذاریم ؟
من - میترسم برای بچمون ضرر داشته باشه
علی - نه نترس ضرر نداره
یکدفعه از حرکت وایساد و پرسید
- بچه ؟
من - اره دیگه بچه توی راهمون ممکنه اذیت بشه شاید خواب باشه این موقع شب
وایسادم و با خنده گفتم
- چیه ؟ نگاه میکنی ؟
زبونش بند اومده بود گفت
- آزمایش دادی ؟
من - الانو که نگفتم گفتم بعدا بچه دار بشیم ممکنه براش خطرناک باشه
زدم زیر خنده و دویدم علی هم سریع از شوک در اومد و دوید دنبالم بلند داد میزد
- منو سر کار میذاری ؟
منم در جواب گفتم
- بلکه ایطنوری سر عقل بیای لباس درست بپوشی
تا صبح خوش گذروندیم و نزدیکای صبح بود بعد نماز صبح رفتیم خونه و تا رسیدیم خوابمون برد صبح بیدار شدم دیدم علی با همون لباس بیرون کنارم خوابه آروم موهاشو با دست مرتب کردم بوسیدمش و بلند شدم یه نفس راحت کشیدم و احساس خوشبختی میکردم با همه سختیایی که توی زندگی بود
لینک کانال تلگرام : https://t.me/important_subject
مطلبی دیگر از این انتشارات
رابطه مجازی
مطلبی دیگر از این انتشارات
20 تومن چاقاله
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
خوابگردِ ابدی