20 تومن چاقاله
شیشه پاک کن رو زدم دیدم چطور داره با مامور یکه به دو میکنه رفتارش و پا کوبیدنش به زمین مثل بچههایی بود که جلوی اسباب بازی فروشی پا میکوبند که اسباب بازی مورد علاقشون رو بهشون بدند البته فرقیم نمیکرد مرتضی هم داشت برای خریدن اسباب بازیش تلاش میکرد ولی اسباب بازیش گرونتر بود مدت زیادی بود داشت پول جمع میکرد یه ماشین نو بگیره ولی تا میومد پولش برسه به قیمت ماشین یهو قیمت میکشید بالا و باز دستش کوتاه میموند اینبار باغ اجاره کرده بود یه باغ چاقاله میخواست بچینه بیاره تهران بفروشه چون خورده بود به کرونا نصف قیمت خرید یاد حرفش افتادم که میگفت
- اگر با قیمت پایین هم بفروشیم تو بگو کیلویی 50 پارسال توی نوبریش کیلویی 150 میفروختند حتی دیدم 300 هم میفروختند من دست بالا نمیگیرم کیلویی 50 که دیگه میبرند میدونی چقدر میشه ؟
با خودش ضرب و تقسیم میکرد و حساب میکرد که علاوه بر پول مورد نیازش برای خرید نیسان مورد علاقش یه پولیم اضافه میاد که اونو میذاره برای سیسمونی بچهی توی راهش من از اول راه دلم با این سفر نبود ولی خب بیچاره پول داده بود منم باهاش اومدم که دست تنها نباشه حالا جلومون رو گرفته بودند نمیذاشتند بریم توی تهران من شنیده بودم گیر میدند ولی نمیدونستم تا این حد گیر میدند.
دیدم با خوشحالی داره از مامور تشکر میکنه و میخواد مامور رو ببوسه ولی ماموره نذاشت اومد توی ماشین زیر بارون خیس شده بود با خوشحالی مدارک رو پرت کرد سمت من و ماشین رو روشن کرد پرسیدم
- چی شد ؟
مرتضی - هیچی بابا میگفت چاقاله مایحتاج ضروری نیست نمیتونید برید توی شهر خطرناکه
من - خب پس چرا خوشحالی ؟
مرتضی - گفتم که میگفت ولی من با زبون چرب و نرمم راضیش کردم
من - بهش چی گفتی که راضی شد ؟
مرتضی - اول گفتم اینم نیاز ضروریه ملت تفریح میخواند نباشه میرند شهرستان دنبال این چیزا ولی راضی نشد تا آخرش گفتم خانومم پا به ماهه و حالش خیلی خوب نیست برای دوا درمونش پول نیاز دارم خرید گیریم خرید این چاقاله ها برای مردم ضروری نباشه ولی به خدا فروشش برای من واجبه
من - ای بابا این چه حرفیه مگه نمیخوای نون حلال بخوری ؟ چرا دروغ گفتی ؟
مرتضی - دروغم چیه ؟ مگه بهت نگفتم اگر از پول خرید ماشین اضافه اومد سیسمونی میخرم و خرج زنم میکنم ؟
من - سر کیو میخوای کلاه بذاری ؟
مرتضی - ولمون کن بابا یه عمر خودمونو با این حرفا خر کردیم که پسر رضا چربولکی که ترقه میفروخت داره شاسی بلند سوار میشه من چند ساله توی کف خرید یه نیسانم که باهاش کار کنم یه لقمه نون ببرم سر سفره زن و بچم
من - خداوکیلی بخوای کار کنی با همین وانتم که داری میتونی کار کنی الکی بهونه نیار نیسانو میخوای چون عشق ماشینی
مرتضی - هرچی من میخوام اون ماشینو بخرم به سر و سامونی به زندگیم بدم نمیخوام برم باهاش دختر بازی که
من - مرتضی بحث دختر بازی نیست مگه تنها کار بدی که میشه کرد دختر بازیه ؟
مرتضی - بهرام ازت خواستم بیای کمکم کنی نه این که سوهان روحم باشی «آدمی امیدوار بود به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان» کمک نمیکنی حداقل فاز عذاب وجدان بر ندار
من - به خدا خطرناکه کلی ملت مردند کلیم دارند میگیرند این عطش خرید ماشینت رو کنترل میکردی یه مدت تا تموم بشه این قضایا
مرتضی - چقدر باید منتظر بمونم برای خرید یه ماشین ؟ میدونی چند ساله دارم تلاش میکنم ؟ الانم این بهترین شرایط بود باغدار ترسیده بود قیمتو آورده بود پایین فکر میکرد نمیشه فروخت این فرصتم از دست میدادم دگه معلوم نبود ی همچین شرایطی گیرم بیاد
من - هر چی فکر میکنم این مثل مرده خوری میمونه که از مریضی مردم خوشحال باشی چون میتونی توش سود کنی
مرتضی یه نگاه خشمگین بهم کرد زهرم ترکید سرشو برگردوند جلو و ساکت به راهش ادامه داد
دیگه حرفی نزدم رسیدیم شب بود هنوز توی ماشین خوابیدم تا صبح بشه سر صبح بیدار شدیم نمازو خوندیم و شروع کردیم به آماده کردن وسایل فروش جعبه ها رو گذاشتیم و چادر رو پهن کردیم روش و چاقاله ها رو ریختیم روش و آب زدیم بهشون تر تازه شدند و نشستیم به انتظار مثل ماهیگیرایی که تو پهن میکنند و انتظار میکشند یه انتظار شیرین
هوا روشن شد باورمون نمیشد اول صبح شنبه اینقدر خلوت باشه تهران تابحال اینقدر خلوت ندیده بودم تهران رو نظرم در مورد حسی که داشتم عوض شده بود دیگه حس ماهیگیری رو داشتم که قلاب انداخته توی آب و منتظر یک ماهیه ولی دریغ از حتی یک ماهی قیمتو آوردیم پایین و پایین تر ولی اصلا انگار کسی قصد خرید نداشت ظهر شده بود به مرتضی گفتم
- فکر کنم همشون بمونه روی دستمون بیا بریم پایین شهر
مرتضی - نه بابا اونجا کسی پول پای این چیزا نمیده
من - نه که اینجا همه دارند جرینگ جرینگ پول میدند پای چاقاله پسر گوش کن پایین شهر شلوغ تره میشه باز چند کیلویی فروخت
مرتضی اصلا راضی نبود ولی کم کم متقاعد شد و رفتیم پایین شهر بساط رو پهن کردیم ولی تا غروب هیچ خبری نبود غروب هم که شلوغ شد ملت همه با سرعت میومدند با ماسک و دستکش میرفتند توی مغازه های نونوایی و قصابی و سوپرمارکتی خرید میکردند و با سرعت میرفتند هرکس میخواست از کنار یکی دیگه رد بشه ازش فاصله میگرفت حتی دیدم یکی داشت از کنار چند نفر رد میشد نفسش رو حبس کرد و وقتی ازشون دور شد نفسش رو داد بیرون و شروع کرد به نفس کشیدن مردم حسابی ترسیده بودند کسی چاقاله نمیخرید قیمت رو کردیم کیلویی 15 تومن مرتضی رفت توی ماشین از عصبانیت سرش درد گرفته بود تا یکی اومد گفت
- بیزحمت 20 تومن بکشید
براش پلاستیک رو پر کردم و کشیدم یکم چرب تر شد گرفتم سمتش گفتم
- بفرما داداش
مشتری - ببخشید گفتم 20 تومن
فکر کردم اشتباه کشیدم دوباره گذاشتم روی ترازو دیدم از 20 بالاترم هست گفتم
- درسته داداش 20 تومنه
کارتش رو داد و گفت ممنون پلاستیک رو گرفت و نگاهی به قیمت کرد رمز رو پرسیدم و زدم رسیدش رو دادم با خودم فکر کردم بعد فهمیدم از قیمت پایین تعجب کرده تا آخر شب هیچکس خرید نکرد فقط یکی اومد ازم فندک گرفت سیگارش رو روشن کرد باهاش مشغول تعریف شدم
طرف - فروش چطوره ؟
من - از صبح 20 تومن فروش کردم اصلا نمیدونم مردم چشونه
طرف - مردم ترسیدند یه عده هم که بیکار شدند و حقوق ندارند دارند جلوی خرجای اضافی رو میگیرند الان اصلا وقتش نیست کسی پول پای این چیزا نمیده
من - این مردم سر کار نمیرند ؟ پس چرا همشون بیرونند ؟
طرف - یه عده که میرند سر کار ولی درآمد ندارند مثل مغازههای قنادی و لباس فروشی و ... یه عده هم چیزی برای از دست دادن ندارند عیده و دلشون گرفته توی خونه میاند قدم بزنند یه عده هم خرید ضروری
راست میگفت و این حقیقت باعث شد دست از پا دراز تر برگردیم خونه و یه سرما خوردگی و تب شدید که فکر میکردیم از زیر بارون موندنه ولی بعدا کاشف به عمل اومد که کرونا گرفتیم من به بابای پیرم دادم کرونا رو و مرتضی به زن باردارش همه بستری شدیم به مرتضی گفتم
- دیدی این عشق ماشینت داره سر هممون رو به باد میده ؟
مرتضی در حالی که دستش روی پیشونیش بود و خیره به سقف نگاه میکرد گفت
- حس میکنم اصلا تلاش بیشتر فایده نداره هرچی بیشتر دویدم بازم افاقه نکرد زندگیم همینه که هست راست میگند روزی مقدره
من - حرف الکی نزن روزی رو خدا میده درست ولی این کارهایی که تو کردی جواب نداد چون ناخالصی داشتی آقا مرتضی برای خدا کار نکردی برای هوس دلت کار کردی این چند سال سر همینم هرچقدر میدویی آخر روز مثل خری که به آسیاب بسته باشند سر جای اولتی، نیتت رو خالص کن فکر کردی میخوای از مریضی و مرگ مردم استفاده کنی جنس کشاورزو به قیمت پایین بخری گرگ بازی در بیاری بری دروغ بگی به مامور ببری جنسو به قیمت خوب بفروشی که ماشین بخری که هوس دلت بخوابه بعد خدا کمکت میکنه ؟ اتفاقا خدا دوست داره که اینطور کارهات جواب نمیده از وقتی بترس که کلاه سر مردم گذاشتی و خدا مچتو نگرفت و پولش رفت توی شکم زن و بچت اون موقع ترس داره و باید بشینی خیره به در و دیوار نگاه کنی الان که خدا رو شکر به خیر گذشت ان شاء الله هممون بهتر میشیم زود و مرخص میشیم نیتت رو درست کن
لینک کانال تلگرام : https://t.me/important_subject
مطلبی دیگر از این انتشارات
شلوار اتو کرده
مطلبی دیگر از این انتشارات
رابطه مجازی
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
خوابگردِ ابدی