[بی] هدف از زندگی (#کمک)

هدف زندگی تو چیه؟ پول؟ قدرت؟ اینکه بهت افتخار کنن؟ آزادی؟ شادی؟


لطفا یکم به هرکدوم از مصرع های زیر از سهراب سپهری فکر کنید:

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست؟

زندگی درک همین اکنون است؟

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد؟

زندگی، فهم نفهمیدن هاست؟

زندگی تجربه‌ تلخ فراوان دارد؟


زندگی برای من بی معنی شده. حوصله سختی کشیدن رو ندارم. با اینکه کلی هدف دارم که دوست دارم بهشون برسم. پنج سال پیش هم کلی آرزو واسه خود ۲۰ سالم داشتم. ولی خب نشد. من تلاشم رو کردم ولی اونقدر اتفاقاتی هست که ما توی افتادنشون نقشی نداریم که نگو. برای همین بیست سالگیم چقدر برنامه ها داشتم که یهو خدمت سر و کلش پیدا شد و دو سال رو پروند. از وسط کد زدن و کلی حس و حال خوب ورداشت بردمون توی سگـ… سـَ...ــربازی! کلی آدم خفنی میخواستم در آینده بشم در همه ابعاد ولی اگه اوضاع بخواد همینجوری پیش بره به یکی از هدفامم برسم هنر کردم… اصلا برسم. خب که چی؟

برنامه ریزی های شما برای رسیدن به هدف. برنامه ریزی های دنیا برای شما (تازه توجه کنید که تصویر پایینی بسته نشده!)
برنامه ریزی های شما برای رسیدن به هدف. برنامه ریزی های دنیا برای شما (تازه توجه کنید که تصویر پایینی بسته نشده!)


الان فقط یه حقیقت برام وجود داره و بهش باور دارم و اونم اینه که

از این دنیا متنفرم.😐

این روزای من شبیه پوکر فیسه. البته بلانسبت جناب پوکر فیس که توی چشم هاشون یه کور سوی امید دیده میشه. من حتی حوصله سلام کردن به کسی رو هم ندارم حتی حوصله خودمو هم ندارم. مسئله اینه که دنیا دیگه برام جذابیتی نداره. چیز های کمی هستن که این روزا میتونن به من انگیزه بدن. مثل بازی کردن با بچه ها توی مهمونی ها. خنده هاشون و اینکه هنوز نمیدونن توی چه دنیایی اومدن.

کدوم گوری گذاشتمش؟ - مطمئنم همینجا ها بود - انگار اینجا هم نیست - چرا هربار اینجوری میشه؟ - تو هرگز نمیتونی منو پیدا کنی. - انگیزه
کدوم گوری گذاشتمش؟ - مطمئنم همینجا ها بود - انگار اینجا هم نیست - چرا هربار اینجوری میشه؟ - تو هرگز نمیتونی منو پیدا کنی. - انگیزه


چند ماهی میشه که اینجوریه حال و روزم. فکر کنم از وقتی که شروع کردم به فکر کردن برای روزای بعد از خدمتم این فکرا هم اومدن توی سرم.

فکر کردن-بیشتر فکر کردن-خیلی فکر کردن (لطفا متوقف شید)- آ آ آ آ
فکر کردن-بیشتر فکر کردن-خیلی فکر کردن (لطفا متوقف شید)- آ آ آ آ

این حس که دیگه حوصله سختی کشیدن رو ندارم، شاید بخاطر اینه که وقتی سرباز بودم همش میگفتم خدایا یعنی میشه خدمت ما هم تموم شه دیگه بریم خوش بگذرونیم! حالا اومدم میبینم نه قراره مسیر زندگی کلا پر از این سختی ها باشه. اگه قراره هی زرت و زرت رنج و سختی بچپونی توش… یه لحظه صبر کن! خب چرااا؟ چرا آخه؟ عجبا. خدایا اسیر شدیم دسستا. خوب عامو نَمیخوام ارتقا پیدا کنم. نمیخوام زندگی کنم گیری افتادیما 😐 پوکر تو یه چیزی بهشون بگو مردونه نَمیشه که ایجوری. یعنی الان باید وایسم سینه سپر کنم وگرنه برم جهنم؟ هوم؟ خب یه راه دیگه ای میخوام. اصن نمیخوام، هیچی نمیخوام. منو برگردون به حالت اول. کدوم حالت اول؟ چمیدونم تو زدی اختراعمون(!) کردی… اصن کی گفته بود ما رو خلق کنی.😡

دنیا چجور جاییه؟

کاش میشد مسئولیتی نداشتیم. اتفاق بدی در انتظارمان نبود و قرار بود توی این دنیا فقط بگردیم. با هم صحبت کنیم. بازی کنیم. موزیک گوش کنیم. و کارهای مورد علاقه مان را انجام دهیم. اگر مریضی ها، آدم هایی که نمی پسندیم، مشکلات مالی، مشکلات ارتباطی و هزاران نوع دیگر از رنج ها… راستی، با من موافقید که این دنیا همش رنجه؟ همش درده و پر از مشکلاتی که از قبل جوری توی مسیر زندگیت چیدنشون که خدای نکرده یوقت بی مشکل نمونی. آخه میدونی خوبیت نداره یه نفس راحت بکشی. مردم چی میگن. انگار باید توی محاصره باشی. آخه یوقت در میری.

لامصب مشکلات جوری احاطه مون کردن که انگار خدا بهشون گفته من اینو زنده میخوام.😐
رویا ها و آرزو ها - زندگی
رویا ها و آرزو ها - زندگی

برخورد من با رنج چیه؟

اگر فرصت میدادن بدون درنگ دکمه انصراف رو میزدم ولی… یه لحظه!

با شما که میتونم صادق باشم دوستان من، بله؟ میخوام صادقانه ترین حرف های دلم رو باهاتون بزنم. شاید این حرف ها حرف های دل شما هم باشه. الان که دارم به خودکشی فکر میکنم میبینم اونقدر آرزو توی همین دنیای مسخره دارم که شاید از طرف دیگری عمیقا دوست دارم توی این دنیا تا ابد بمونم. واقعا این حس ها رو نمیتونم با هم جمع ببندم. نمیتونم بفهممشون. پس تصمیم گرفتم که یه تصمیم بگیرم(!). تصمیم گرفتم از زندگی کردن فرار کنم. هوم؟🙂 😃

شما هم حتما گاهی فیلم میبینید یا بازی میکنید یا چیزی میخونید یا با خوردن یا آهنگ گوش دادن سر خودتون رو گرم میکنید. ولی فرق من با شما اینه که من سعی میکنم با اینها زندگیم رو پر کنم.

من بی قرارم. دارم از زندگی کردن فرار می کنم. یک روز را با کانتر بازی کردن می گذرانم. یک روز دنبال فیلم های سینمایی جدیدم. یک روز it's kind of a funny story می بینم. یک روز توی تلگرام 30 نفره بازی گروهی مافیا رو انجام می دیم. یک روز کد می زنم. ولی خوووب حواسم هست که..؟ زندگی..؟ نکنم.

آره اینجوریاست که حوصله زندگی کردنو ندارم. چرا نداری؟ واسه اینکه چیز جذابی نداره. میدونم که هر چیز جذابی هم که بده توش سختی هم میخواد بده خوب چه کاریه؟ آقا ما میخوایم انصراف بدیم. نخواستیم. به هر چی هم که برسیم دو روز بعد ازش خسته میشیم.

خواب، موزیک، بازی، برنامه نویسی و… برای فرار از واقعیت (فرار از زندگی)
خواب، موزیک، بازی، برنامه نویسی و… برای فرار از واقعیت (فرار از زندگی)

تو چطور؟

از این اتفاقای غیر ارادی از این سوتی دادن ها از اینایی که دست خودمون نیست خسته شدم. اینکه یه عمل تو باعث بشه یکی دیگه یه سختی ای رو بکشه اینکه یه چیزی رو/یه دلی رو بشکونی اینکه یه توپ رو گل نکنی اینکه یه چی رو گم کنی اینکه ازت انتظار بره عالی باشی ولی نتونی از هر نتونستن و هر غیر ارادی ای متنفرم. هوفـــ.. تو چرا این حس ها رو نداری؟

شما ها نمی بینید اینها رو یا فقط من میبینم(!)؟ مسئولیت ها. تنهایی ها. سیاهی ها… بی رحمی ها. تو که میدونی هرکی بی شعور تر باشه بیشتر میبره. میدونی هرچی ول تر باشی خوش تری، راحت تر میگذره. نه، ببین. یه چیزی بگم؟ من صد در صد باور دارم که اون بی شعوره بیشتر نمیخوره و اون بی قید و بنده هم بیشتر لذت نمی بره. آره. اصن میدونی چیه؟ همشون در رنجن. هممون. دور هم داریم قاطی رنج هامون یه شادی های کوچیکی رو رشوه میگیریم و صدامون هم در نمیاد. در برابر این اجبارِ "زندگی اجباریست" نمیدونم کجا باید قیام کرد، ولی باید کرد. موافقی؟

هستی… میدونم که هستی ولی خب چیکار باید کنیم. هعی... چیکار میتونیم بکنیم؟😔

یک لحظه شادی زودگذر
یک لحظه شادی زودگذر

نمیدونم شاید حالا که هستیم باید زندگی کنیم. دنیا پر از درده، اجباریه، خوشی ای توش نیست.. راه انصرافی نداره. ما ها یه مشت آدمیم که نمیدونیم از کجا اومدیم. چهل پنجااه شصصصت ساال باید اینجا از چپ و راست، بخوریم؛ که اونجا یوخت سیخ داغ نکنن تو آستینمون. هووف.. [و در حالی که میداند دارد چرت و پرت می گوید ادامه میدهد!]

حوصلم سر رفته. - باید یه سرگرمی برای خودت جور کنی.
حوصلم سر رفته. - باید یه سرگرمی برای خودت جور کنی.


ببین خدا، باید یه دلیلی بیاری که بیارزه براش رنج ها و درد ها رو تحمل کنم و حدود 50-60 سال توی این دنیای مسخره ای که ما رو ریختی توش زندگی کنم. میفهمی که چی میگم؟! نه. میدونم دیگه.. نمیفهمی! اگه راس میگی خودت پاشو بیا 10 سال اینجا زندگی کن. نمیگیم 50-60 سال… ببین خدا، خودمونیم، ببخشیدا، ببخشیدا، میتونم راحت صحبت کنم؟ نه معلومه که حق ندارم راحت صحبت کنم(!) خوب باشه. مودبانش رو میگم: این چه وضع دنیا آفریدنه؟ آخه این چه زندگی ایه ما باید داشته باشیم؟

همانا تو ما را نمودندی با این خلقتت.

dead please.
dead please.

الهی قمشه ای یه بار یه تعریف قشنگی میکرد. میگفت: «یکبار یکی خواب میبینه پروانه شده. بعد که بیدار میشه میگه من نمیدونم یه آدمم که خواب دیده پروانه شده یا یه پروانه بودم که الان دارم خواب میبینم آدم شدم؟»

واقعا توی این جهان انتزاعی گم شدم. حتی به وجود خودم هم توی این دنیا باور ندارم. وقتی که هر لحظه ممکنه بخوابم و بیدار که شدم ببینم یه جای دیگم و بگم: نه راستی اینجا زندگی واقعی من بود و اونها همه خواب بودن. پس چجوری میتونم حقیقتی رو پیدا کنم؟ الان من حس اون گاوی رو دارم که خواب دیده خر شده. یه خره گیج. یه گیج کوهی پلاستیکی.

فقط یه خواب بد بود - واقعیت:«بوووم» - منو برگردون (به خواب)
فقط یه خواب بد بود - واقعیت:«بوووم» - منو برگردون (به خواب)


ما راه طولانی ای داریم که باید بریم، ولی من آماده ام، اگر تو هستی.
ما راه طولانی ای داریم که باید بریم، ولی من آماده ام، اگر تو هستی.

مقصد کجاست؟

مقصد خداست؟ خب یعنی چی؟ وقتی بهش رسیدیم چی؟ شاید خوابم میاد دارم چرت میگم! رد دادم؟ آره.

توی این دنیا اگه رد ندی، رد دادی!

دنبال دلیلی برای ادامه زندگی هستم. آره. خب این دنیا که مزخرفه، و بعید میدونم کسی این رو قبول نداشته باشه. من این رو چندین بار تجربه کردم که حتی در شاد ترین لحظه هام هم حاضر بودم همینجا زندگی رو تموم کنم و هیچ میلی به ادامه اش نداشتم ولی افسوس که دکمه انصراف نذاشتن واسش.




به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جاییست.

آدم اینجا تنهاست...

آدم اینجا تنهاست...

آدم اینجا تنهاست…

پشت هیچستان 😉
پشت هیچستان 😉




ندا آمد: «حالو که اینجویی و مجبوری زندگی کنی. پس قند نخور بیشین زندگیتو کن.»

پس به ندا پاسخ داد:

- بی ادب😐

پس او رفت که به فرار از زندگیش ادامه دهد. شاید شغلی برای خودش پیدا کرد، شاید در آن شغل متخصص هم شد و به بالاترین درجات جهان هم رسید. اما یک چیز فرق نکرده. او نمیداند برای چه دارد زندگی می کند.

همه چی رو به راهه؟
همه چی رو به راهه؟

💬 یکی از چیزایی که به تعداد آدمای روی زمین ازش هست، هدف برای زندگیه. تو چرا زندگی میکنی؟ میشه حتی اگه نمیدونی هم، برام بنویسی "نمیدونم"؟