وارث آلمانی؛ زندگی در آلمان پس از نازی ها

" کسی که بد رفتاری رو می بینه و ازش چشم پوشی می کنه، از کسی که بد رفتاری می کنه بدتره."

این دیالوگ از سریال کره ای " اشکالی نداره خوب نباشی" هستش که پس از اتمام کتاب به یاد آوردمش و به نظرم می تونه خلاصه خوبی برای بازتاب رفتار کلارا باشه.

کلارا کیه؟

کلارا فالکنبرک، تک دختر و ته تغاری خانواده قدرتمند و ثروتمند فالکنبرک که مجتمع صنعتی آهن، یا بهتر بگیم امپراطوری صنعتی فالکنبرک، رو مدیریت می کنند هستش. مادرش آنه هیت اصالتا انگلیسی و یک فرد به شدت فاشیست هستش و پدرش تئودور فالکنبرک مردی مستبد و قدرتمند هست که با شعار "خانواده همه چیزه" دست به هرکاری میزنه، به معنای واقعی "هرکاری".

در خلال حکومت نازی ها، فئودور فالکنبرک درحالی که به گفته خودش قلبا با اون ها موافق نبود برای ادامه حیات امپراطوری صنعتیشون در ظاهر از هیچ کمکی به حکومت دریغ نکرد. علاوه بر اون هر سه پسرش، هاینریش، اوتو و فردریش، عضو اس اس بودند و در طول جنگ جهانی دوم برای ارتش آلمان جنگیدند و کشته شدند.

پس از کشته شدن پسران خانواده فالکنبرک و نیاز به حضور یافتن تئودور در شهرهای دیگر از جمله برلین، کلارا مسئولیت مدیریت این مجمتع عظیم رو به عهده گرفت. و در کنار خودش الیسا، صمیمی ترین دوستش، و مکس، دوست پسرش، رو داشت. کلارا که پس از تغییر جهت دادن پدرش به سمت نازی ها و همراهی کردنشون از این کار راضی نبود اما ازش انتظار می رفت شغل خانوادگیشون رو هم به خوبی حفظ و مدیریت کنه، به خیال خودش دست به انجام کارهای کوچکی زد تا در خفا و در حد خودش با نازی ها مقابله کنه و به افرادی که به خاطر اون ها درحال زجر کشیدن بودن کمک کنه، از جمله کارگرانی که از اروپای شرقی برای کار در اردوگاه های کار اجباری به آلمان آورده شده بودند. تلاش برای غذارسانی، دارو دادن و نجات این کارگران از دست گشتاپو درحالی اتفاق می افتاد که حکومت نازی از اسم و چهره "کلارا فالکنبرک" به عنوان "دخترآهنینی که با تولیدات مجتمع صنعتی آهنی خانوادگیش به ارتش کمک می کنه" و به عنوان نماد استفاده می کرد و به عبارتی تبدیل شده بود به شخص موردعلاقه حکومت.

این موضوع تا جایی پیش رفت که با نزدیک شدن متفقین و شکست حتمی متحدین بازمانده های خانواده فالکنبرک یعنی تئودور و کلارا به عنوان جنایتکاران جنگی شناخته شده بودن و این شروع زندگی جعلی کلارا به عنوان "مارگارت مولر" بود و همین طور فرارش به شهری دیگر.

داستان از جایی شروع می شود که کلارا برای دیدن دوست عزیزش الیسا قصد داره به اسن برگرده درحالی که متفقین و به خصوص افسری به نام "توماس فنشاو" سخت به دنبالش هستند و متوجه شده که پدرش توسط متفقین زندانی شده. و این شروع یک تعقیب و گریز میان کلارایی که معتتقد هستش که هرکاری که می توانسته برای ایجاد تعادل میان مدیریت مجتمع صنعتی و همین طور وجدان خودش در قبال مردم انجام داده و فنشاوی که اون رو یک جنایتکار جنگی میدونه که هرچه زودتر باید به مقامات دولت نظامی تحویل داده بشه.

 

در مقدمه کتاب آورده شده که:

" آنیکا اسکات در این کتاب تلاش کرده با نگاهی متفاوت – با وجود ملیت آمریکایی خود- همراه با تحقیقات تاریخی بسیار و جامع، به روایت چهره جنگ بپردازد. این بار در روایتی کمتر معمول، ناگواری ها و سختی و مشقت مردم آلمان زیر نظر دولت نظامی انگلیس بعد از جنگ و رفتارهای گاها ناانسانی مستشاران نظامی انگلیس – حتی با کودکان آلمانی – که شاید برای انتقام از ملیت آلمانی آنان برای فاجعه ای که رایش عاملش بوده صورت می گیرد، دست خوش روایت هیجان انگیز و پرکشش کتاب وارث آلمانی گردیده. جایی که افراد زیر فشار گذشته خود و طردشدگی و دروغ خانواده، همزمان متحمل فشار و مشقت از بیگانگانی می شوند که حالا کشورشان را اشغال کرده اند."

 

 

مطابق با اون چه که در مقدمه خوندم، انتظار داشتم به نوع زندگی مردم و مشقتی که تحمل می کردند بیش از چیزی که در کتاب خوندم پرداخته بشه. در 432 صفحه کتاب، جریانات خانوادگی فالکنبرک، رازهای مگو و سیاست هاشون بیشتر از چیزی که انتظار داشتم در راس موضوع قرار گرفته بودند و شیوه زندگی مردم و رفتار انگیسی ها با مردم در پس زمینه داستان قرار داشت. با این حال مطمئن نیستم که میتونم این رو یک ایراد اساسی در نظر بگیرم با توجه به نام کتاب یا خیر. به هرحال دوست داشتم بیشتر و با جزئیات بیشتری نسبت به سایرکتاب های ادبیات جنگ به این موضوع پرداخته بشه.

آنیکا اسکات، همون طور که در مقدمه گفته شده، آمریکایی هستش و چندین سال در آلمان زندگی کرده و می کنه. با توجه به این که کتاب به انگیسی نوشته شده روح زبان آلمانی و نوع بیان و جمله بندی و فرهنگ آلمانی رو به خوبی حفظ کرده و از پسش براومده، هرچند برای برخی از کلمات ترجمه های بهتری میشد ارائه بشه که چون کلمه انگلیسی استفاده شده رو نمیدونم، نمیتونم بگم نویسنده باید تلاش بیشتری می کرده یا مترجم.

برگردم به دیالوگی که در ابتدا بهش اشاره کردم و ربطش به داستان:

" کسی که بد رفتاری رو می بینه و ازش چشم پوشی می کنه، از کسی که بد رفتاری می کنه بدتره."

در انتهای کتاب، جایی که کلارا با نتیجه واقعی عملکردش درطول جنگ و همکاریش با نازی ها و همین طور بی اثر بودن تلاش های کوچکش برای کمک به مردم رو به رو میشه و جایی که متوجه میشه که تلاش هاش واقعا تلاش نبودن و صرفا یک جور گول زدن وجدان خودش و برداشتن این بار که در این فاجعه شریک هستش بودن، این دیالوگ به خاطرم اومد. جایی که کلارا متوجه میشه که غذارسانی های محدودش در مقابل کشتارها و اعدام های دسته جمعی ای که توسط گشتاپو(پلیس مخفی آلمان در زمان حزب نازی) انجام شد بیشتر شبیه شوخی بوده و این که اگر به جای اون تلاش ها، از خیلی قبل تر جلوی حکومت می ایستاد و با قدرت بیشتری مبارزه می کرد چه تغییری می تونست در این فاجعه ای که رخ داده ایجاد کنه؟

درواقع آنیکا اسکات از خانواده های قدرتمندی که در زمان جنگ به حکومت کمک می کردند الهام گرفته و در تلاش بوده که به مسئله مسئولیت فردی و گناه جمعی اشاره کنه.

درپایان داستان، نتیجه کمی غیرقابل انتظار بود. با وجود شروع و اون تعقیب و گریز انتظار پایانی به این شکل رو نداشتم. با این حال نمی تونم بگم که شخصیتی مثل کلارا مستحق پایان بدتری بود.

ازبین شخصیت ها، یاکوب رلینگ شخصیت مورد علاقه من بود که در نیمه داستان وارد میشه و از اون پس نقش مهمی رو به عهده میگیره. فضاسازی به خوبی انجام شده بود، با این حال گاهی احساس می کردم چیزی در داستان کم هستش. و این حس رو بهم میداد که داستان کمی سانسور شده، چراکه احساسات و روابط گنگ و ناملموس بودن و شکل گیری و پیشرفتشون چندان حس نمیشد و بعدا متوجه می شدم چنین احساساتی شکل گرفته بودند.

علاوه بر اون گاهی متوجه نمی شدم دیالوگ متعلق به کدوم شخصیت هست و یا اینکه این ضمیر به کدوم شخص اشاره می کنه که با توجه به تفاوت زبان فارسی و انگلیسی در بیان جنسیت با ضمایر بهتر بود کمی جزئیات بیشتری در ترجمه مورد استفاده قرار می گرفت.

در نهایت نمره من به این کتاب 2.5 از 5 هستش.

کتابی که من خوندم ترجمه روشنک ضرابی از نشر ثالث بود.