بازی با سایه‌ها: وقتی انتظار، خودِ واقعیت می‌شود.

همه ما منتظریم. منتظر یه تماس، یه خبر، یه لبخند، یه تغییر. انگار زندگیِ ما در یک ایستگاه انتظار ساخته شده و ما مسافرانی هستیم که در طول مسیر، فقط منتظر رسیدن به مقصد بعدی‌ایم، بدون اینکه بدانیم مقصد اصلی کجاست.

شاید هیچ‌وقت نفهمیم که اولین انتظارمان چه بود. شاید انتظار یک آغوش گرم در روزهای اول زندگی؟ یا شاید انتظارِ حرف زدن، راه رفتن، یا فهمیدنِ دنیای اطرافمان؟ با هر قدمی که در مسیر زندگی برمی‌داریم، انتظار تازه‌ای شکل می‌گیرد. انتظار برای رسیدن به یک هدف، انتظار برای پیدا کردن یک همراه، انتظار برای یافتنِ معنا.

من همیشه فکر می‌کردم انتظار، فقط یک حالتِ گذراست؛ یک پرانتز در دلِ زمان که باید زودتر بسته شود تا به اصلِ ماجرا برسیم. اما هرچه بیشتر این پرانتزها را تجربه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که خودِ انتظار، بخشی از اصلِ ماجراست. درست مثل سایه‌ای که همیشه همراهِ جسم است، انتظار هم همراهِ روحِ ماست. گاهی کوتاه و بی‌خطر، گاهی بلند و تاریک که تمامِ دیدمان را می‌گیرد.

به یاد می‌آورم روزهایی را که منتظرِ یک اتفاقِ ساده بودم؛ مثلاً انتظارِ تمام شدنِ کلاس، انتظارِ رسیدنِ عصرِ جمعه، یا انتظارِ دیدنِ رویِ کسی که دوستش داشتم. در آن لحظات، تمامِ دنیا خلاصه می‌شد در همان چند ثانیه یا دقیقه تا آن اتفاق بیفتد. چقدر این ثانیه‌ها کش می‌آمدند! چقدر نفس‌ها حبس می‌شدند و چقدر امید در دل‌ها موج می‌زد.

اما آیا همیشه انتظار، خوب است؟ گاهی انتظار، تبدیل به کابوس می‌شود. انتظار برای نتیجه‌ی یک آزمایش، انتظار برای بهبودِ حالِ عزیزی، انتظار برای خبری که می‌تواند همه چیز را عوض کند. در این مواقع، انتظار دیگر یک بازیِ شیرین نیست، بلکه یک شکنجه‌ی روانی است. در این انتظارها، ما نه زندگی می‌کنیم و نه می‌میریم؛ فقط معلق می‌مانیم در فضایی بینِ بودن و نبودن.

شاید نکته‌ی مهم این باشد که یاد بگیریم چگونه انتظار بکشیم. چگونه با سایه‌ی انتظار کنار بیاییم، بدون اینکه اجازه دهیم تمامِ نورِ زندگی‌مان را ببلعد. شاید باید در خودِ انتظار، معنایی پیدا کنیم. شاید باید در همین “الان” که منتظریم، زندگی کنیم. لحظه‌ای که صرفِ فکر کردن به آینده‌ای که نیامده، یا گذشته‌ای که رفته، می‌شود، یک فرصتِ از دست رفته است.