باغ


میخوام بات تا فردا برقصم

دیدم امروز برگ ها می ریختن

میخوام تا انقلاب رنگ ها برقصم


باد که پیچید میون شکوفه ها

فهمیدم این حقیقت دروغ باز

تو مسیر رنج شلوغه تا که

رسیدم آروم به دروازه ی باغ


نشستم آروم رو صندلی چوبی

هجومی مبهم از شعله های برگ ها

انعکاس زندگی تو قطره های بارون

من دیدم زندگیمو تو تن اندام مرگ ها


من ديدم سقوط ستاره رو

تو حرارت شروع دوباره رو

نگین آسمون سیاه شب ها

تو ازم گرفتی اعتقاد و باورو


یه سیب از درخت افتاد

کشف کردن قانون جاذبه

تو به من بگو باید چندبار بیوفتم

هزاران سقوط برای رنج روح لازمه


دیوار کشیدم

تنها شدم تا شاید من رو ببینن

باید کشته میشدم یا باید میکشتم

تا فردارو ببینم

غرق فکر بودم طوفان شروع شد

من رو از رو صندلی محکم هلم داد

از عقب افتادم تو باغ پر از برگ

رو زمین بودم و روحم پرواز...

منی با تن لت و پار و لاغر

منی با قلبی پر از براده ی آهن

منی که روی دلم جای داغ هست و

قفسی بدون میله ساختم از اتاقم

این لحظه های آخر

داره میاد یادم

که من نه تو اتاقم

نه‌ حتی توی باغم

وقتی گفتی توی دلت جا هست

بغضی ترکید و دل رو دادم

خودمو رو زمین کشیدمو

محکم پرت دادم روی تخت

آسمون رو بغل کردم

خودمو دیدم هربار توی ابر

دست گذاشتی رو شونه ی من

رخنه کردی به روح یه مرد

زندگی چقدر دردناک و پوچه

اگه شب رو نخوابی تو آغوش یه زن

بهار بهونه ی خوبی بود

که از اتاق بزنیم بیرون

آزادیمو فدا کردم تا تنها نباشم

تو این جهان پر از نفرت

آیا هنوز جایی برای عشق هست؟

تو این جهان تاریک و بی رحم

میشه با عشق،به روی رنج ها چشم بست ؟

دل دریایی من، بوشهر 1404
دل دریایی من، بوشهر 1404


پ.ن:خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم و گفتم صرفا عرصه خالی نمونه. شعرم گفتم چون از حوصله خارجه کامل ننوشتم.


پ.ن2: این شعر رو نوشتم که عاشق بشم نشد که نشد...