دو روز مانده به بهار بود...
تو خواهی مُرد اما..

خزان که شود گل می میرد،اما لبخندش تا همیشه در خاطره پروانه باقی می ماند.
گل خواهد مرد اما خنده اش نه.
تو خواهی مرد،اما خنده ات نه.
تو خواهی مرد اما شعرهایت نه.
تو خواهی مرد اما خاطره ات نه.
خاطره تو تا همیشه در ذهن کبوتری که بال شکسته اش را بستی خواهد ماند.
تو خواهی مرد اما ردپایت به روی زمین نه.
پس گامهایت را با احتیاط بردار،
مبادا دل گنجشکی بلرزد
سنگی قلب رود را بلرزاند
یا قلب نرم و نازک گلهای کنار رود زیر گامهایت لگد مال شود.
تو خواهی مرد اما...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای در بطری خیالی
مطلبی دیگر از این انتشارات
شمعی رو به خاموشیام...
مطلبی دیگر از این انتشارات
شبگرد تنها