جیغ

برای هزارمین بار جیغ میکشم ..
جیغ میکشم و زخم گلویم سر باز میکند ..
برای هزارمین بار ..
باز هم باید مثل هر بار؛ خون تف کنم توی زندگی‌ام ..
جیغ میکشم و دنیا تیره میشود ،
جیغ میکشم و زندگی تار میشود
سرخی خون دستهایم را گرفته .. قلبم دارد درد و بلا بالا می‌آورد .. دست خودش نیست ..
پیچ و خم‌های دنیا حالش را بد کرده است
حالش را بدجور بهم زده است ..
***
دستهایم را بالا می‌آورم ؛ نگاهم می‌افتد به رد خودآزاری های جا خوش کرده روی آنها ؛
من خودم را کشتم ..
این یکی خودکشی نبود ، یک قتل بود!
یک قتل تدریجی که سالهاست در جانم لانه کرده است ،
سالهاست دارد روحم را عذاب میدهد ..
شاید حتی اینبار مرگ ؛ راهی‌ست به مقصدِ رهایی! همان جاده‌ی فرار از تمام عذاب‌های ادامه دارِ من
همان راه فرار از پیچ و خم دردهای فراتر از روحم ..
همانجا که باید آنچه از من مانده را برداشته و به سویش بگریزم ..

***
خیره به سرخی دستهایش ،
داشت از زندگی میبُرید .
بریدن اما سختتر از وصل بودن است .. هیچ میدانی کنار گذاشتن امیدها چه دردی دارد؟
میدیدم که او دارد درد میکشد ..
دست و پنجه میزند توهم امیدها را کنار بزند و به مرگ پناه ببرد ..
زندگی در لحظات آخر دامنش را چسبیده بود و درِ گوشش بیت‌های آرزوهایش را زمزمه میکرد ..
چه کشمکش غریبی بود میان میل به ماندن و خسته از تاوان دادن ..
این میل که بود شاید فقط همان ته مانده‌ی غریزه‌ای به قصد بقا بود و نه بیشتر!
تاوان چه؟! تاوان گناهی که سهمی از آن نداشت جز یک هیچ خالی؟!
البته فقط و فقط شاید!

پ.ن۱ : زندگی چقدر بهم داره سخت میگیره .. چرا انقدر جدی؟ چرا انقدر دردآور؟

پ.ن۲: امیدها دود شد .. آنچه از من مانده ؛ فقط و فقط زمان است و گذرش ..

:

"پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است ..
بد خاطره‌ای نیست اگر لنگ بمیریم! "

"آنچه از من مانده بسیار کمتر از فریادهایم است؛ بی‌صدا!، بی‌تقلا! … "

.
.


« چه کسی گفته زمان طلاست؟

من مزه مزه‌اش کردم ، زمان عین الکل است .. ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عنق وجودت .. مست مست که شدی،چشمهایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر!»

#فروغ ..