در سراشیبی تغییر

شاید امشب، یا که فردا دلتنگ دلواپسی هایش شوی و مغزت را خاموش نگه داری تا تنها قلبت بر جسمت حاکمیت کند، آنجاست که تاج مغز را میشکنی، قلب آرام تر یا تندتر از همیشه میتپد و احساساتی خواهی داشت که با مغز و منطق درک نخواهند شد، ابتدا روحت انهارا میجود و اگر مایل بود به قلبت تحویل میدهد؛ به خود میایی و میبینی مغزت هم تسلیم این تلاطم بی نظیر شده و دیگر پافشاری نمی‌کند، تا جایی که به خود میگویی نکند از همان اول هم اشتباه میکردم؟ نکند حقیقت همین چیز تازه ایست که‌در زندگی ام جریان پیدا کرده و به اندازه ی نسیم آرام و همچون طوفان پر شور است؟

من اسم این را میگذارم فصل جدید کتاب زندگیمان، همان جایی که متوجه میشویم چیزهایی درونمان تغییر کردند و به خود می آییم میفهمیم این تغییرات حاصل یک شب و یک روز نیستند، در تمام چند ماه یا یک سال اخیر در پی تغییر دادن انها بودیم بدون اینکه خودمان متوجهش باشیم.

همان که...

همان روزی که شکر قهوه ات را یک قاشق کمتر میزنی، شب ها دقیقه ای زودتر چشمانت بسته میشوند، اتاق بهم ریخته ی شلوغ پلوغت را نظمی میدهی، چاشنی قرمه سبزی را تنوع میدهی، موهایت را بالا میبندی یا به نحوی دیگر شانه میزنی، نقاشی هایت طرح و رنگی دیگر میگیرند، نوشته هایت متفاوت میشوند، میفهمی خودت را بیشتر دوست داری، رنگ لاک همیشگی ات را کمی براق تر میکنی، کتاب هایی که میخواندی با کنونی ها تفاوت دارند، از صدای ناگهان نصفه شب نمیترسی و واقعا نمیترسی... چیزی اینجا مثل قبل نیست.

از چیزهایی میترسیدم اما...

وانمود کردم که نمیترسم. شیوه ی دفاعی من در برابر تبدیل شدن به ان که میخواستم بود، اگر دستم به شکل عجیب غریبی زخم شد، از آن میترسیدم و درد میکشیدم اما سعی میکردم ارام ارام خون رویش را پاک کنم و با دستمالی ببندم. همان شد که اگر این اتفاق برای دیگران هم میوفتاد سعی میکردم آرام باشم هرچقدر هم که نشدنی بود باز وانمود به آرام بودن میکردم، پس از چندی که گذشت دیدم دیگر وانمود نیست... آرامش جزوی از وجودم بود، بهتر بگویم:

چیزهایی از قبل درون ما وجود دارند، تنها باید آنهارا صدا کنیم... و زمانی که باور قلبی به وجودشان پیدا کنیم سر و کلیشان حقیقی تر از قبل پیدا میشود...

برکت، عشق ، نور، جادو، معرفت و علم از قبل در جهان وجود دارند تنها باید پی آن بگردیم، تنها باید درخواست کنیم تا پیدایشان که نه، بلکه دوباره به آنها جان ببخشیم چون آنها هیچ وقت نرفته اند که بخواهند پیدا شوند.

شرح حال

نمیدونم توی مدرسه ی جدیدی که نمیدونم کجاست و اسمش چیه باز فرصت میشه متنامو بخونم؟ کسی هست که بهشون گوش بده؟ چرا که نه معلومه که برام مهمه، دوست دارم به آدما بگم خیلی چیزای رنگارنگی توی دنیا هست و نوشته بهترین پناهگاهه ، مثل اون طنز لا به لای متنای فلسفی ساده که هرکی نخواست ساده ازشون بگذره و یه نیش خنده بزنه، اما اونی که باید منظورو درک کنه.

من و همیشگی پریروز😂🥹🦄🫂
من و همیشگی پریروز😂🥹🦄🫂

تابستون، به دل نشسته

دوسش دارم با اینکه مثل سالای پیش خیلی پر ماجرا نبوده؛ البته درگیری ازمون ورودیای کوفتی و... ام بی تاثیر نبودنا. چند دقیقه پیش داشتم فکر میکردم توی این چند سال اخیر یعنی بعد از کلاس پنجم مدرسه باعث شده از بهار نازنینم لذت نبرم... تصمیم گرفتم اگه بهار سال بعد زنده بودم یجوری برنامه ریزی کنم تا ازش لذت ببرم... دلم براش تنگ میشه..