روایتگرلحظاتیکهنهسیاهاندونهسپید...
دلتنگی های ممنوع ؛

آدم که هستم...
آدمی با قلب تپنده،
با نگاهی که میداند سکوت چه سنگینی دارد.
احساس هم دارم،
اما دنیا یادم داد
که دردها را باید پشت لبخندهای بیصدا قایم کرد،
پشت آن نقابِ همیشگیِ غرور.
«ما که نشدیم»
میدانستی؟
تازه داشتیم به "ما" فکر میکردیم،
تازه داشتیم با هم نفس میکشیدیم...
که ناگهان فاصله افتاد،
مانند نقطهای که بیمعطلی میان حرفهایمان نشست،
بین "میم" و "الف"مان،
بین من و تو.
«آخرین بار»
کاش آن روز میدانستم
که آخرین بار است چشمانت را میبینم...
شاید آن وقت
دستم را محکمتر در دستت میگذاشتم،
شاید آن وقت
سخنی میگفتم که این سکوتِ ابدی را میشکست.
«عادت»
به بودنِ تو عادت کرده بودم،
به صدایت،
به حضور گرمی که همیشه در کنارم بود.
حالا باید چه کنم؟
چطور با این خلأ کنار بیایم؟
چطور به فراموشیات عادت کنم؟
«خوابهایت»
هنوز هم شبها
در خوابهایم پیدایت میکنم...
گاهی میخندی،
گاهی فقط از دور نگاهم میکنی.
اما روزها،
وقتی چشمانم را باز میکنم،
فقط سکوتِ تو را میشنوم،
سکوتی که گاهی از تمام صداها بلندتر است.
«دفتر خاطرات»
روزی نیست
که برگهایت را ورق نزنم،
که به خطهای قدیمیات خیره نشوم.
حتی اگر همهاش پر از غصه باشد،
حتی اگر هر کلمهاش یادآوری باشد از آنچه از دست دادم...
باز هم میخوانم،
چون تو بخشی از این داستانی،
داستانی که هنوز تمام نشده،
داستانی که هنوز پایانش را ننوشتیم؛
_خـــــاکـــــــســـــتــــــریــــــــ؛🪽
داستانی که هنوز پایانش را باهم ننوشتیم؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
قاصِدَک...
مطلبی دیگر از این انتشارات
ماهی مرده است...
مطلبی دیگر از این انتشارات
خسته ام ..