🪐تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم...
شهری در مغز من

نامه ای به هر آن کس که بخواند...
کمی بالاتر از میدان قلبم، پس از چهار راه حلق، پشت دروازهٔ جمجمه، شهری در سرم دارم که مغز نام دارد!
راستش را بخواهید شهر من جای عجیبی است. گاهی زیادی مایه ی دردسر است. پایتخت وجودم است و بدون آن زندگی ام مغلوب مرگ می شود؛ با این حال گاهی دلم می خواهد تمام چراغ های خیابانی اش را خاموش کنم! سال های زیادی است که به شهرداری مغزم می گویم خیابان ها را آسفالت کنید. اما هنوز هم که هنوز است خیابان های سرم پر پیچ و خم اند! جاده های افکارم معمولا پر ترافیک اند و رفت و آمد در شب بیشتر از روز می شود! عجیب است نه؟
در ذهن من، سیرک پایان ناپذیری روزانه شعبه ی جدیدی باز می کند. این چه رسمش است آخر؟ مگر یک شهر به چند سیرک نیاز دارد؟
البته خب مغز من امکانات دیگری نیز دارد. مثلا سینمایی دارد که خاطرات من از آنجا پخش می شوند! گرچه مدتی است پلمپ شده است و کمتر به آن رجوع می شود. مغز من کتابخانه ی گسترده ای دارد که دانش و اطلاعاتم را نگه داری می کند. اما نمی دانم چرا به امتحانات که می رسد چنگیزخان مغول از ناکجاآباد پیدا می شود و تمام کتاب ها را می سوزاند! این هم شانس من است دیگر...
داروخانه های ذهنم معمولا شبانه روزی باز هستند و به مشکلات آن رسیدگی می کنند.
مغز من رستوران هم دارد! غذایی که به طور معمول در این رستوران سرو می شود «خلاقیت» نام دارد که می تواند به صورت نوشته، نقاشی، نامه های عاشقانه و...به دست مشتری برسد.
مغز من فرودگاه بین المللی دارد و در تمام اوقات سال پذیرای عقاید، افکار و نظرات دیگران است! با همه ی این امکانات ، شهر من از مدیریت ضعیفی برخوردار است و کسی هم شهردارش را برکنار نمی کند! تلاش زیادی کردم شهردار را قانع کنم جاده ای دو طرفه بین مغز و قلبم بزند تا اقتصاد شهر پیشرفت کند؛ با این حال چه فایده وقتی که گوش نمی دهد؟! این است که مغز من اغلب در تصمیم گیری به مشکل می خورد.
ساکنان شهر، مردمان خوبی هستند.آدم های احساساتی هستند و بسیار خونگرم اند. گرچه مشکلاتی هم دارند. به عنوان مثال فاقد فرهنگ و شعور اجتماعی اند و بر دیوار های سرم خط و خراش ایجاد می کنند! این موقع ها است که عصبانی می شوم و افسارش نیز از دستم رها می گردد!
چندی پیش در مطب دکتر بودم. جناب دکتر هم که فرد متشخص و تحصیل کرده ای بود رو به من گفت:« توصیه می کنم که مصرف کافئین را قطع کنید!» اما خب جناب دکتر نمی دانست که مغزم مرکز صادرات و واردات کافئین است و بدون آن بازارش کساد می شود. در ضمن دکتر می گفت باید به کارهایی مانند مدیتیشن روی بیاوری. اما او اطلاعی نداشت که هتل های مغزم جای خالی ندارند و جناب مدیتیشن هم اگر بیاید باید کنار خیابان بخوابد!
سال های زیادی است که از جنگ جهانی دوم می گذرد و با این حال صنعت سینمای اروپا همچنان به آن می پردازد. نمی دانم اگر وضعیت مغز مرا می دیدند چه می کردند؟! آخر می دانید هم اکنون مغزم درحال آماده سازی برای جنگ شماره ی... نمی دانم حسابش از دستم در رفته است. رفیقی داشتم که روزی رو به من گفت:« اگر می خواهی از نابسامانی شهرت رها شوی می توانم کمکت کنم!» بعد هم یک شی باریک و سفید رنگ به دستم داد و فندکی هم بر سرش گرفت و گفت:« بفرما!» من هم مانده بودم که آن دیگر چیست و وقتی گفت سیگار است، آن را به طرفی پرتاب کردم و گفتم:« همین کم مانده است که تروریست های نیکوتینی هم به شهرم هجوم آورند! نخیر! من همچنان سنگر امیدم باقی است!»
حال درست است می گویم سنگر امیدم باقی است، ولی در کل می توان فهمید اینجا وضع خراب است و توصیه می شود تا اطلاع ثانوی از آن بازدید نفرمایید!
با سپاس فراوان
دوستدار ابدی شما
مطلبی دیگر از این انتشارات
همیشه فعال😁
مطلبی دیگر از این انتشارات
در آغوش طبیعت
مطلبی دیگر از این انتشارات
خونریزی خودکار