محال من، بمان...

تو مرا یاد کنی یا نکنی،
چه بخواهی و چه نه،
خیالم به سرت هست یا که نه،
تو را من بیبهانه دوست میدارم.
نمیدانم که میدانی چه اشتیاقی در من از تو جان میگیرد؛
دانستنت هم چه سود، وقتی عطش اشتیاق مرا تسکینی نیست؛
نه با بودنت، نه با دانستنت.
نمیدانم از چه سبب،
تو اینچنین در من فراوانی،
در زمانی که بودنت، حتی اندک، نه… محال مینماید.
نمیدانم چرا تو را اینگونه آشنا میپندارم؛
چگونه میشود آشنا باشی، بییک علیک، بییک نگاه؟
میدانم،
قلبم تو را تاب نخواهد آورد،
و روزی، فریاد خواهی شد،
در من.
مگر من چه خواستهام،
جز تمامیت؟
که اینچنین از من دریغ میداری و گریزانی...
روزی بر قلب من تکیه خواهی زد
آخرچه کسی میتواند چون من،
اینچنین پشت و پناهت باشد؟
ظالم بودن چگونه میتواند
لباس روز و شبت باشد،
وقتی اینچنین تشنهی مهربانیات هستم؟
جامه بدر کن، از پس ظلم بهدر شو؛
شاید عطشم از وجودت سیراب شد.
تو فقط بخواه مرا،
باقی راه با من.
تو بنشین و تماشا کن.
محال بودنت،
مرا با تو به رویا میبرد.
عجب رویای شیرینیست:
من باشم و تو باشی،
و زمان، در پهلوی ما، پهلو انداخته باشد و نظارهگر؛
چارهای نیست برایش، برایت.
اینجا سرزمین من است؛
حاکم، من.
امیر، من.
معشوق و گوشبهفرمان، تویی.
به کجا گریزانی، وقتی در قلمرو منی؟
به هر سو که روی،
بازگشت بهسوی من است.
پس بمان.
تو بمان،
تا هر آنچه در این سرزمین دارم، نثارت کنم.
خودآگاه و ناخودآگاهم،
نثار تو باد.
تمام قلبم، از آنِ تو.
مختاری در آن،
هر چه خواهی کن...
تو فقط بمان.
در رویا بمان.
محالِ من...
مطلبی دیگر از این انتشارات
در سراشیبی تغییر
مطلبی دیگر از این انتشارات
شبهای روشن، روزهای بینام
مطلبی دیگر از این انتشارات
شهری در مغز من