یاس های آبی

روزی تو خواهی آمد

اما من که دیگر نیستم

اشک می ریزی رشحه رشحه،

اما من که دیگر نیستم

روزی با دسته گلی از یاس های آبی

اما من که دیگر نیستم,

یاس آبی^
یاس آبی^


آری روزی خواهی آمد اما من که دیگر نیستم,

چشم های کهربائیت

به سان کاسه ای از خون

اما من که دیگر نیستم

صدایت

صدایت کمی لرزان،افکارت کمی پریشان

اما من که دیگر نیستم،

شاخه ها لرزان ،بادها سوزناک

بوته ها خشکیده ،رودها کم اب

اما من که دیگر نیستم،