بخدا غنچه شادی بودم...
یاس های آبی
روزی تو خواهی آمد
اما من که دیگر نیستم
اشک می ریزی رشحه رشحه،
اما من که دیگر نیستم
روزی با دسته گلی از یاس های آبی
اما من که دیگر نیستم,

آری روزی خواهی آمد اما من که دیگر نیستم,
چشم های کهربائیت
به سان کاسه ای از خون
اما من که دیگر نیستم

صدایت
صدایت کمی لرزان،افکارت کمی پریشان
اما من که دیگر نیستم،
شاخه ها لرزان ،بادها سوزناک
بوته ها خشکیده ،رودها کم اب
اما من که دیگر نیستم،

مطلبی دیگر از این انتشارات
شبگرد تنها
مطلبی دیگر از این انتشارات
لحظه
مطلبی دیگر از این انتشارات
وداع آخر:)