آرزوهای من

کاملا بی ربط،شاید چون جزو جدیدترین عکس های غیر درسیم و توفهرست بالاترین بود ؛یادآور خیام و کوزه هایی که دسته هاشون ،دست های معشوق دور گردن یاری بوده‌ست.
کاملا بی ربط،شاید چون جزو جدیدترین عکس های غیر درسیم و توفهرست بالاترین بود ؛یادآور خیام و کوزه هایی که دسته هاشون ،دست های معشوق دور گردن یاری بوده‌ست.

این روزا قشنگ زندگی نمی کنم ،عملا کسی تو این تیکه نقشه قشنگ زندگی نمی کنه اما برای من که کنکور هم دارم اوضاع بدتره .

میخوام از ارزوهام الان بگم و اینجا ثبتشون کنم چون معمولا تو سختیا فقط میل به بقا و خواب دارم نه پیشرفت ...و هروقت توفان (شایدم طوفان)تموم میشه توفان بزرگتری از سوگواری برای آرزوها در درونم آغاز میشه .

برای روز تولدم استثنائا امسال شوق زیاد داشتم شاید چون این عدد ۱۸ زیاد به دلم نشسته بود ،دانه های پرتقال رو با وسواس جمع کرده و گذاشته بودم ریشه بزنن تا تو تولدم به کارمشون ،شاید مسخره باشه اما من نیاز به یه موجود زنده در کنار خودم داشتم‌،کسی که از من توقع همیشه عالی بودن رو نداشته باشه و دوستی که تو هر شرایطی همراهم بیاد(این دوست رو حتی اگر نخواد من جابه جا میکنم!!) و مثل همه آدما حس عذاب وجدان و شرمندگی بهم القا نکنه ...

خلاصه که من خیلی مراقب بودم و قسمت خوب ماجرا این بود که پرتقالام تقریبا آماده کشت شده بودن اما مورچه ها( ازشون متنفرم )حمله به دوستام رو شروع کردن و من با اینکه بارها جابه جاشون کردم اما آخر پرتقالای نوظهورم مردن و به روز موعود نرسیدن .

روز تولدم رو یادم نمیاد اما می‌دونم اون روز هم نشد خود ایده آلم رو به نمایش بذارم (معتقدم تو روز تولد و عید هرکس هر شکلی باشه تا آخر سال همونه)،البته یه گلدون خریده بودم از قبل که البته اینها هم ضمن رسیدگی زیاد من خیلی خوشحال نیستن:(

چون تولدم خراب شد قرار شد عید درستش کنم ،همه چیز رو تقریبا آماده کردم ،حتی سایه رنگی رنگی کشیدم برای یه زندگی پر از جسارت و رنگ ...اما لحظه عید همون لحظه که با زیستم رو به سفره هفت سین و تلویزیون نشسته بودم و آماده شنیدن صدای شادی بودم ،همون لحظه که می بایست در بهترین ورژن خودم باشم ،گریه کردم ...گریه کردم چون سالی که گذشت شبیه به سال های دیگه نبود ،شاید چون هر چقدر من رنگ کشیدم باز سیاهی قالب بود ...،و چون ناراحت بودم زیستم رو هم باز نکردم که تا آخر سال درحال درس خوندن باشم .

بعدش خودم رو دلداری دادم که: شاید من پنج دقیقه بعد گریه کردم یا شاید اینکه کتاب رو نخوندم باعث بشه همین امسال دانشگاه قبول شم و کل سال رو به جای درس خوندن مشغول خوش گذرونی باشم ...

میخواستم از آرزوهام بنویسم اما خوب باید اول درمورد اینکه هیچ لحظه ای که بتونم بیانشون کنم رو نداشتم هم حرف میزدم ،اما امروز از اون روزاست که حس زنده بودن میده(البته با نگاه کردن به حجم درس های باقی مونده یکم حسه پرید ولی خب!)، پس می‌نویسم و امیدوارم در آینده نه با خنده تمسخر و حسرت آمیز نه با گریه بلکه با چشم های مطمئن از توانستن نگاهشون کنم .

آرزوهایی که الان دارم(بعدا چی ؟نمیدونم!):

۱)همین امسال کنکور رشته موردنظر قبول شم و برم (شیراز دوست دارم چند ماهه اما نمی دونم واقعا چیزیه که میخوام یا نه ،البته که راز مگوئه برام و احتمالش کم)

۲)زبان انگلیسی بخونم و واقعا واقعا توش استاد بشم .

۳)برم خوابگاه دانشجویی و دوست های جدید پیدا کنم.

۴)ویالون یاد بگیرم .

۵)تا پاسی از شب تنها بیرون بودن رو تجربه کنم .

۶) برگردم به ریتم کتاب خونیم و دوباره خوره کتاب و کتابخونه بودن رو شروع کنم ،البته که امیدوارم عضو یه کتابخونه خیلی بزرگ بشم .

۷)چیز هایی که دوست ندارم رو حذف کنم از زندگیم ،چیزهایی مثل وزن اضافه ای که گریبان گیرم شده تو این نشستن های طولانی وبه عقیده خودم بی اثر ... یا مثل اجبار های خانوادگی و رفتاری که از جبر جغرافیایی منشا میگیرن.

۸)میخوام که کار کنم شاید تو یه کتابفروشی یا یه کتابخونه و یا فروشگاه لوازم التحریر ،نه برای پولش برای علاقم به کتاب ها و مدادها و اتود هاو...برای کمی اجتماعی تر بودن ...برای نزدیک تر شدن به دنیای آدما و رهایی از دنیای زمختی که تو ذهنمه و هجده ساله که اسیرشم .

۹)می‌خوام جسارت حرف زدن رو داشته باشم،حرف زدن از خودم و علایقم(کاری که الان با نوشتن درمورد آرزوهام شروع کردم درحالی که کسی تو ذهنم هی داره بهم میگه پاکش کن چرا باید برای بقیه جالب باشه ،کسی نباید احساسات و خواسته های تورو بدونه و...)اما می‌زنم تو دهنش چون دیگه از زین به پشت داشتن خسته شدم و الان میخوام پشت به زین باشه (این ضرب المثل برای همین بود دیگه ؟!)

۹)شعر...آدم برای استعدادهاش دل می‌سوزونه خاصه وقتی که تباه بشن ،به دست هاش نگاه می‌کنه و میبینه اگر کار دلخواهش میکردن چقدر شاداب تر بود،به پاهاش نکاه میکنه و چقدر خسته تر میشه از رفتن های اجباری ...شعر هم برای من نیمه ای از وجودمه که میتونست نیمه قالب باشه اما تو این زندگیم ناکارآمده ،برام پول در نمیاره و با دوتا عمه ای که ادبیات خوندن و فقط پز لیسانس داشتن دستاوردشونه یکم نخواستنی میشه... میخوام خیام رو ادامه بدم و کامل حفظ کنم و از شاعر های بیشتر شعر های بیشتر بخونم ...

۱۰)این آرزوی نشدنی ترینم برای رادیوئه،دوست دارم یه بارم که شده تست (و یا آزمون شاید؟!) بدم و اگر شد اونجا کار کنم ،یا شاید دوبله ،شاید توی انیمیشن ها شخصیتی برای صدای من باشه ،شخصیتی که منتظرمه، نشد هم که کنار همه نشد های دیگه ...

۱۱)یه آرزوهم برای ایران...امیدوارم رنگ امید و صدای خنده و سبزی وطراوت ،زندگی ،زنده بودن و زندگی کردن دیگه رویای دور نباشه و امیدوارم سرزمینم جوری بشه که باید ...

۱۲)چون خیلی مهم تره در آخر دوباره هم میگم قبول شدن همین امسالل(خدایا !لطفا!)تو رشته ای که نمی دونم دوستش دارم یا نه اما رشته ای هست که باید، رشته ای که تو ذهنم از بچگی دیکته کردن و براش دوازده سال مایه گذاشتم و خب امیدوارممم که همون دو ،سه شهری که مدنظرمههه...

در آخر نمی‌دونم چی پیش میاد اما می‌دونم که همه ما ایرانی ها برای این قبیل زجر کشیدن ها (برای کنکور ،برای شغل مطمئن،برای مکان امن ،برای جنگیدن برای آرزوهای معمولی در حالی که شانسی نداریم )برای همه اینها خیلی حیف بودیم،این رو با دیدن دوسه قسمت برنامه استعدادیابی خارجی فهمیدم (زمان کنکوری بودن حتی برنامه احمقانه ای که بی استعداد ترین آدما توش مورد تحسین واقع میشن هم جالبه)...

فهمیدم درونمون پر از توانستن هاست اما "چرخ زندگیمون"فقط رو دور "نشدن ها "می چرخه...

امیدوارم به زندگی هممون نقاشی، رنگی از برکت ،شدن ها ،توانستن ها ،بودن ها،معنا داشتن ها،خندیدن ها و زندگی کردن بزنه .

تمام

امیدوارم این دفعه جسارت پذیرش نوشته هامو داشته باشم و حذفشون نکنم ،نهم اردیبهشت سال هزار و چهار صد و پنج.