با رب انار مردم...با عشق زنده شدم

و خب باید بگم بسیار مفتخرم از اشنایی با دوستان عزیز و نادیده و صد البته ویرگول دوست داشتنی.یک هفته ای میشه که به صورت کاملا رندوم به سایت ویرگول بر خوردم .خلاصه عرضم به خدمتتون که پسندیدم؟؟؟به این ترتیب که فکر میکنم صفحه ویرگول سابیده شد از رفت و امد و لایک کردن بنده و هی ارور میداد که عزیز عضو نیستی که لایک میکنی و همچنان از من اصرار از ایشان انکار.....به هر حال برای جوانی پشت کنکوری حتی در تایم های استراحت هم احساسات گناه کبیره گذراندن وقت قابل انکار نیست...اما خب چه کنم که دلمان رفت....به عنوان شخصی که در نوزده سال از زندگیش جز خواننده بودن کاری نکرده محرکه ای شد که جناب الان ننویسی دقیقا کی می خواهی بنویسی؟...فکر میکنم از دل بر امدن نوشته های بسیاری از دوستان تاثیر زیادی روی قلب من گذاشت ...برای غم و درد و رنج ها گریستم و میگریم با امیدتان زندگی کردم و میکنم و کسانی که از عشق گفتند را ستودم و می ستایم ....بسیار بودند بسیار بودند اما /نوشته اتنای عزیز در دستم رو دور گردن عشق حلقه کردم نفسم بند اومد/ دلم را قلقلک کرد/از اینکه در نوشتم اسمت رو اوردم صمیمانه عذر میخوام کامنت ها بسته بود و مرا یاد خاطره ای از گذشته خودم انداخت/....استاد بزرگواری دارم ...کسی که چراغی برای حرفه اینده و مورد علاقه من شدند و مرا با نوشتن اشتی دادند .دو ماه قبل از عید در وبلاگ شخصی خود جویای احوال شدند و خواستند چیزی بنویسیم....هر چه در دلمان هست،هر چه دلمان میخواهد....و اشنایی من از طریق نوشتن با خود پنهانم از انجا اغاز شد

امروز، تولدم بود.19 سال از زندگیم گذشت. مثل همیشه وقتی حال دلم میگیرد به نوشته های شما پناه می برم.با دیدن پیامتان دلم خواست بنویسم.هر چه را در دلم میگذرد .این روز ها با کتاب ملت عشق زندگی میکنم.بار ها میخوانمش.بار ها و بارها.عشقی که مولانا از ان سخن میگفت را بیش از پیش در اغوش میکشم و با همان زندگی میکنم.عشقی که استاد کریم زمانی در داستان اول مثنوی کنیز و پادشاه نشانم داد.این روزها با غم،با اشک،انتهایی نامعلوم.واقعیت برایم سخت میگذرد.قلبم تکه تکه میشود و دوباره به هم می چسبد و می تپد.هر روز خاطره ابان 1403 از مقابل چشمانم میگذرد.سال کنکورم بود .تنها دغدغه ام این بود که میخوانم و تلاش میکنم اما از کجا معلوم برای این رشته ساخته شده باشم.سرگرم دنیای کوچک خودم بودم. ابان شد.گاز گرفتگی با کربن مونواکسید.رب انار میپختیم .اجاق گاز قدیمیان همه هوای خانه را با اینکه پنجره نیمه باز بود خورده بود.دلیل مرگ.....رب انار....هنوز هم یادم می اید نمیدانم بخندم یا گریه کنم...ان لحظه که حس کردم مرگ فرا رسیده ترسیده بودم...کار هایی بود که انجام ندادنشان روی دلم سنگینی میکرد.صورتم بی حس شده بود و به سینه ام میکوبیدم شاید نفسم بالا بیاید.ساعت 11 شب نجات پیدا کردم.زیر دستگاه اکسیژن مدام ارزش زندگیم جلوی چشمانم می امد و میرفت....چه کوتاه و ساده می میریم......انگار تمام عمرم به خوابی عمیق رفته بودم هنوز هم گاهی در ان حال سیر میکنم.....برای چه زنده ام؟این همه درد....مرا تنها رها کردی؟.....برای چه ؟.....اله من ....به راستی من برده ی توعم یا عاشق منی؟من خالق توعم یا تو،خالق منی؟....کتابی به یاد ماندنی.....گنج من ...نگاهم را تغییر داد ....فکر میکنم برای هر کسی در اخر ،لحظه یا لحظاتی فرا میرسد که عشق گریبانش را میگیرد .به شیوه هایی متفاوت و بی همتا..یاد دارم که کسی به من گفت این ها همه توهم است مانند کودکی که در تاریکی برای خود لالایی میخواند تا نترسد.ظلمات و تاریکی در همه جا اطراف ماست ...دوست من شاید حق با تو باشد. اگر عشق به او توهم است... اگر سماع ، رقص، عرفان، مولانا ،عشق زمینی ،عشق اسمانی، عشق به تصویری زیبا و شاعرانه، عشق به بستنی ،عشق به عزیزان، عشق به انسانیت ،عشق به ازادی و برابری و غیره یک توهم است، من با توهم مست و خوشحالم...انگار از هفت دولت ازادم ....سیل بلایا بر سرم بیاید باز اشک میریزم .. باز از دنیا میترسم ...ممکن است دوباره گله شیون و فریاد بر اورم.. اما انگار هر بار زنده تر از قبل با دیدن جهانش کودکانه ارام میشوم...چون با سکوتش مدام زمزمه میکند..من اینجا در کنار تو هستم....تنها نیستی...تو خود عظمتی ...شاد و سرمست تا ابد بخوان و برقص و بچرخ ....که اگر افتادی...من تو را میگیرم...تا ابد

.......ان لحظه تنها اندکی از معنی زندگیم را فهمیدم....ارزشمند ترین لحظات عمرم..پروردگار دلم را به اتش کشید.مولانا راست میگوید.احساس سوختن به تماشا نمیشود،اتش بگیر که ببینی چه میکشم.صادقانه مینویسم چون اشک می اید.می دانید که چه حالی است؟شوق زندگی کردن و غمی که با ان می اید.تنها یک کلمه....عشق...میخواهم با عشق زندگی کنم...میدانم درد دارد...تحمل میکنم اگر بتوانم مرهم قلبی باشم...اگر باعث بشم حتی یک نفر به اندازه ذره ای حال بهتری داشته باشد من خوشبخت ترین ادم جهانم...میدانم برای درد همه ...درد جنگ ...درد تنهایی .. درد گرسنگی..و هزاران بلای دیگر کافی نخواهم بود..به هیچ وجه ...میتوانم جلوی همه ظلم ها بایستم و نگذارم رنج بکشند؟نه...اما خدایا،به لطف و محبت تو،به ماه و زمین و اسمان تو به شکوفه های بهارت،به عشقت ایمان دارم.با تمام وجودم .مگر خودت نگفتی/هیچ یک از بندگانم نمیداند که چه اشک شوق هایی پنهان کرده ایم.و قسم به خودم .....................................................که برای تو ،بسیار بهتر از انچه از دست دادی نصیبت میگردد.در برابر حکمت ما صبور باش ،که تو کاملا تحت نظری/...خدایا اگر به تو پناه نبرم به که دل خوش کنم......تو به خودت قسم خوردی..........

ارزو میکنم ارامش ابدی را برای همه....این جمله از کتاب ملت عشق بماند به یادگار.....مانند پرنده ای غریب قادر به پرواز نخواهی بود .مادامی که انجایی در پوست تخم جان،نترس و بشکن پوست را به سلامتی خواهی پرید..

هر کجا دردی دوا انجا رود.هر کجا فقری نوا انجا رود. هر کجا مشکل جواب انجا رود....مولانا ...رومی

پ.ن:خسته نباشید واقعا ...هر کی به ته نوشتم رسید یعنی خیلی با گودرته.......از بخت بدم به ایموجی دسترسی ندارم با تشکر...ها ها.........احتمالا نمیشه هی بیام اینجا بنویسم و برم و بیام...اما مچکرم بی نهایت...دوستدار شما sema

سماع بامبئی/بامیه/.......خورشت بامیه عزیز من که در خواب هم دست از سرم بر نداشت....بامیه نماد رشد تحول شکوفایی و مرحله جدیدی از زندگیست...زندگیتان سبز
سماع بامبئی/بامیه/.......خورشت بامیه عزیز من که در خواب هم دست از سرم بر نداشت....بامیه نماد رشد تحول شکوفایی و مرحله جدیدی از زندگیست...زندگیتان سبز