و خدایی که ناخدای کشتی عالم ...
صفحه زندگی
ایستاده ایم درمیان مهره های سوخته ارزوهایی که یکی یکی از صفحه زندگیمان محو میشوند.
اینقدر دویدیم در صفحه شطرنج زندگی، که از نفس افتادیم؛ دیگر رمقی درما نمانده ...
تنها شاه ارزوها قدم قدم در صفحه زندگی حرکت میکرد بلکه فانوسی کم نور از جنس امید برای رهایی پیدا کند
گویا خیلی وقت است کیش و مات زندگی شدیم که هرگز در ماورای تصوراتمان هم نمی گنجید...
رضاعیدیان
@reza.eydiyan


مطلبی دیگر از این انتشارات
چالش کتابخوانی طاقچه: بار دیگر شهری که دوست میداشتم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای سالِ عجیبِ کنکور
مطلبی دیگر از این انتشارات
11:11