نسخۀ پشتیبان کانال مَد t.me/madsigns
از ایران، با استواری و افتخار (هفت)
یک.
دیروز سومین روز حضور من و همسرم در تهران بود. دیگر یاد گرفتهایم که هر وقت مضطرب میشویم بروم در محله قدم بزنیم و آدمهای دیگر را ببینیم. دیروز هم رفتیم پارک محله. سر راه، به گلدانهای رهاشدۀ پارکینگ هم آب دادیم و جلوی آپارتمان را هم استثنائا آبپاشی کردیم؛ میخواستیم همسایهها بدانند محله خالی نیست. کتاب مجموعهعکسهای مریم کاظمزاده را با خودمان برده بودیم پارک. او را از نوجوانی که کتاب خاطراتش، به نام «خبرنگار جنگی» را میخواندم، میشناسم؛ دختر جوانی که تحصیل در انگلستان را رها میکند و در بحبوحۀ انقلاب، برای عکاسی از رویدادهای ایران، برمیگردد. بعد هم برای عکاسی و خبرنگاری سر از درگیریهای کردستان و جنگ جنوب درمیآورد. در این سفرها، با اصغر وصالی، فرماندۀ دستمالسرخها آشنا میشود که یکی از چریکهای قبل از انقلاب بوده و حالا در معیت چمران، جنگ نامنظم میکند. این دو با هم ازدواج میکنند اما اصغر مدت کمی پس از آن کشته میشود. در پارک، مقدمۀ کتاب را که شامل همین ماجرا و جزئیات بیشتری از کودکی و جوانی مریم بود، با صدای بلند خواندم و همسرم ضبط کرد. فایلش را همینجا منتشر میکنم. از جمله چیزهایی که متوجه شدم این بود که مریم کاظمزاده هم مثل من فارغالتحصیل الزهرا بوده. تصمیم دارم وقتی از این جنگ تحمیلی گذر کردیم، به دوستان و اساتیدم در دانشگاه الزهرا پیشنهاد بدهم که برای او و نیز برای منصوره عالیخانی، شهید غیرنظامی جنگ اخیر که او هم فارغالتحصیل الزهرا بوده، یادمان و یادبود بگیرند تا دانشجویان کنونی این دانشگاه بدانند که جا پای چه کسانی میگذارند. این جنگ باعث شد فکر کنم با این روحیۀ هرهریمسلکی و فردگرایی افراطی و انقطاع از وطن و بیاعتنایی به سرنوشت جمعی و وطنی که گاهی بعضی جاها خودش را نشان میدهد، باید فعالانه مقابله کرد. عکسهای مریم کاظمزاده را در پارک تماشا کردیم؛ از جمله آن عکسی را که او با چشمهای گریان بالای بدن محتضر اصغر ایستاده. سپس برگشتیم خانه.
دو.
دیروز نمازجمعه هم رفتیم! نه بلد بودم نمازجمعه بخوانم نه سروظاهرم به کسی که نمازجمعه میرود میخورد. تجربه هم نداشتیم و مثلا نمیدانستیم لازم است زیرانداز و مهر ببریم! آخرش هم نتوانستیم نماز بخوانیم، چون آسفالت بدون زیرانداز خیلی داغ بود و ضمنا دیررسیده بودیم و در جایی که ما بودیم، صدای بلندگو نمیرسید. نزدیک جمعیت ایستادیم و با برخی شعارها همراهی کردیم. من که هفتههای قبلی را ندیده بودم، اما خیلیها که دیدهبودند میگفتند جمعیت بیسابقهای جمع شده بوده. تک و توک آدمهایی شبیه خودم را هم میدیدم اما خوشبختانه به خاطر ظاهرم شکار دوربین نشدم؛ چیزی که نگرانش بودم. بعدا فهمیدم دوربینها در درب دیگری مستقر بودهاند و اتفاقا علاقۀ مخصوصی هم داشتهاند که با آدمهایی با پوششهای متفاوت مصاحبه کنند. عمیقا آرزو میکنم این جنگ همۀ ما را طوری تکان داده باشد که به امر ملی و «کلمهای که بین همۀ ما مشترک است»، یعنی ایران برگردیم. آرزو میکنم تفاوتها را به رسمیت بشناسیم و آماده باشیم که با آنها زندگی کنیم. روی شکافها پل بزنیم؛ اما نه با نفی و انکار، بلکه با پذیرش و شمول حداکثری. منی که در چنین موقعیتی میروم نمازجمعه، معنایش این نیست که از عقاید و مواضع خودم دست کشیدهام یا نظرم را دربارۀ سبک زندگی و طرز ادارۀ کشور عوض کردهام؛ اما در این مقطع، اولویت بالاترم، حفظ ایران بوده. امیدوارم وقتی از این جنگ تحمیلی گذر کردیم، همگی آمادگی بیشتری برای درک و مفاهمه و پذیرش و احترام داشته باشیم؛ به خصوص آنهایی که سهم بیشتری از قدرت دارند. امیدوارم این جنگ به همه نشان داده باشد که تنها با وطنفروشان است که نمیتوان گفتگو کرد.
سه.
عصر محله شلوغتر از روزهای قبلی بود. مردم بیرون آمدهبودند و خرید میکردند و بستنی میخورند. زندگی جریان داشت. حس دلگرمکنندهای بود. من هم موکاپات جدیدی برای خودم خریدم، چون قبلی را در عزیمت پرعجلهمان به تهران، در آن دقایقی که دلمان سخت برای وطن میلرزید و میترسیدیم که اگر دیر برگردیم تا ابد پشیمان باشیم، در منزل مادرشوهرم جاگذاشتم. دوباره قبل از تاریکی برگشتیم خانه و یکی از آرامترین شبهای این مدت را پشت سر گذاشتیم. امروز صبح که بیدار شدم، با خودم فکر کردم این هم آخر هفتۀ تهران که همه از آن میترسیدند و به خاطر آن ما را انذار میکردند که برنگردیم. این آخر هفته هم گذشت و ایران به مدد مدافعانش و مردم دلیر یکدلش، همچنان استوار است. و چرا نباشد؟ که ما استوار به ریشههای خودمان هستیم، برخلاف دشمن غاصب بیریشه. «ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست- عرض خود میبری و زحمت ما میداری». پاینده باد ایران.
به تاریخ 31 خرداد 1404، نهمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران
مطلبی دیگر از این انتشارات
گلبرگ سرخ لالهها، در کوچههای شهر ما
مطلبی دیگر از این انتشارات
از ایران با استواری و افتخار (پنج)
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک گل برای باغبان باقی نمانده