برنامه نویس، طراح | https://matnnegar.ir
من و تو در نقطهی پایان
گفتی "نه، مناسب هم نیستیم!" همینقدر صریح، همینقدر کوتاه.
و این نقطهی پایان ما شد.
گاهی ایستادن روی دو پا، حتی دو پای سالم سختترین کار دنیاست. وقتی با تلخترین رخداد ممکن روبرو شدی، قلبت در حال تحمل سختترین فشار دنیاست و کلی سوال داری برای پرسیدن اما مجبوری خودت رو آروم نشون بدی و با یک خداحافظی ساده اجازه بدی همهچیز تموم شه.
به حس رهایی تو که انقدر ساده و راحت قادر بودی منو رها کنی غبطه خوردم.
سرم رو پایین انداختم.
نگاهم افتاد به دستهات.
همون دستهایی که دوست داشتم تو دستام بگیرم و خیابونهای تهران رو تا خود صبح پرسه بزنیم.
همون دستهایی که قرار بود گلهایی که تقدیمت میکردم رو بگیرن. راستی من فرصت نکردم بپرسم؛ گل مورد علاقهت چیه؟
یکی از هدیههایی که دوست داشتم بهت بدم ساعت بود. تو ساعت بند چرمی دوست داری یا فلزی؟
چه انگشتری مناسبته؟ نمیدونم انگشتر طلا به دست تو میاد دست تو به انگشتر.
میخواستم بپرسم که کیف کرمی رنگ داری یا نه.
ناگهان فکر کردن به اینکه این سوالات هیچ ربطی به من ندارن ناراحتم کرد.
چشمهام رو بستم.
سعی کردم به یه سمت دیگه نگاه کنم. به تهران خیره شدم.
من طرفدار تهران نبودم. اما دیدن تو در این شهر منو نسبت بهش علاقهمند کرد. خبر داری که میتونی باعث شی حس آدم نسبت به ۷۳۰ کیلومتر مربع تغییر کنه؟
اما امشب برای اولین بار تو زادگاه خودم احساس غربت کردم. هیچ نقطهای در این شهر دیگه میزبان من و تو نخواهد بود.
انتظار نداشتم اما طعم غربت رو در شهر خودم چشیدم.
چشمهام رو بستم.
برگشتم رو به تو. خیره شدم به شال سیاهت.
عکسهای پروفایلت رو زیاد چک کردم اما هنوز مطمئن نیستم طرح شال مورد علاقهت رو میدونم یا نه.
سیاهی شالت منو یاد روزهای سیاهی انداخت که تو تنها نقطهی نورانی جهان من بودی.
به سمت تو اومدم به امید رسیدن به نور دریغ از اینکه تو با قساوت اومدی که تنها لکههای نور جهانم رو نابود کنی.
از فردا که شال مشکیت رو با یکی از شالهای رنگیت عوض میکنی من وارد روزهای سیاهتر زندگیم میشم.
چشمهام رو بستم.
سعی کردم و کوتاه گفتم؛
ممنون. امیدوارم خوشبخت باشی. خداحافظ.
مطلبی دیگر از این انتشارات
به چه میاندیشم؛ وقتی به تو میاندیشم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
رهایی از تو برای در آغوش گرفتن دوباره جهان
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرین هشدار قبل از فروپاشی کامل: آن سوی آینه